<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خوشه</title>
<link>https://khoushe.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 07 Oct 2014 04:48:17 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>تولد رستم 3</title>
<link>https://khoushe.blogfa.com/post/218/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-3</link>
<description>در دنباله ی داستان ،مراحل درد و زایمان رودابه بیان می شود.رودابه از درد زایمان خون به مژه می اورد و موبدی چرب دست،ابتدا او را با می مست کرده و سپس شکم وی را پاره می کند و بچه را بیرون می اورد: بیامد یکی موبدی چرب دست مر آن ماه رخ را به می کرد مست بکافید بی رنج پهلوی ماه بتابید مر بچه را سر ز راه چنان بی گزندش برون آورید که کس در جهان این شگفتی ندید بچه ای که به دنیا آمد چگونه نوزادی بود: یکی بچه بد چون گوی شیرفش به بالا بلند و به دیدار کش شگفت اندرو مانده</description>
<pubDate>Tue, 07 Oct 2014 04:48:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoushe</dc:creator>
<guid>khoushe.blogfa.com/post/218</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت های من و مادر</title>
<link>https://khoushe.blogfa.com/post/217/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1</link>
<description>دخترم بلند شو گوشیو بردار تلفن داره زنگ میخوره الو بفرمایید..بله شما؟ بی معرفت حالا دیگه منو نمی شناسی!! همین که گفت بی معرفت فهمیدم لیلاست.خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم.گفتم :کجایی ،چه خبر چه عجب!!!گفت شماره تو گم کرده بودم حالا هم شماره ی خونه تون رو از لای یکی از کتاب هام پیدا کردم.توی دوران تحصیل هم اتاقی بودیم .صحبتامون که گل انداخت فهمیدم عقد کرده به شوخی گفت :چون چند وقته اتفاقای سه هزار تایی تو بورسه ؛منم مهریه ام رو سه هزار سکه زدم.گفتم :اوه چه</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2014 07:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoushe</dc:creator>
<guid>khoushe.blogfa.com/post/217</guid>
</item>
<item>
<title>تولد رستم 2</title>
<link>https://khoushe.blogfa.com/post/216/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-2</link>
<description>رودابه از شدت درد زایمان بی هوش می شود و سیندخت پریشان از درد دختر،روی می خراشد.زال سراسیمه و گریان بر بالین رودابه می آید.رودابه یارای به دنیا آوردن فرزند ندارد ،جانش در خطر است و درمانگران زمینی چاره ای برای درمان این درد توانفرسا ندارند،زال به یاد سیمرغ می افتد.سیمرغ که یکی از اعجوبه های دنیای اساطیر و نماد روشنگری و روشن بینی و حکمت است به هنگام جدایی از زال به وی سه پر از پرهای خویش داده بود تا به هنگام بروز مشکل و سختی بسوزاند و راهی باشد برای</description>
<pubDate>Mon, 18 Aug 2014 14:24:13 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoushe</dc:creator>
<guid>khoushe.blogfa.com/post/216</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت های من و مادر</title>
<link>https://khoushe.blogfa.com/post/215/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1</link>
<description>داشتم خرده نان های عصرانه را از سفره جمع می کردم که یکدفعه صدای شکست چیزی از آشپزخانه آمد.گویی لیوانی از دست مادر افتاده بود.گفتم مادر جان اجازه بده من جمع می کنم.مادر گفت نمی دانم این روزها چه ام شده همه اش حواسم پرته.می ترسم این دلواپسی کار دستم بدهد. خواستم با شوخی کردن کمی از غصه ی مادر کم کنم.گفتم مادرجان حالا واقعا دلواپسی یا چون دلواپسی این روزها مد شده تو هم دلواپس شده ای؟!گفت دختر جان تو را خدا بس کن و سر به سرم نگذار.</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2014 06:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoushe</dc:creator>
<guid>khoushe.blogfa.com/post/215</guid>
</item>
<item>
<title>تولد رستم</title>
<link>https://khoushe.blogfa.com/post/214/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85</link>
<description>داستان به دنیا آمدن رستم یکی از داستان های جالب و خواندنی شاهنامه می باشد. از دیدگاه ایرانیان باستان و کسانی که به وجود آورندگان اصلی داستان های شاهنامه اند بایسته بود که ؛رستم که ابرمرد ایران زمین بود به گونه ای عجیب و رازآلود متولد شود. در این داستان می بینیم که چگونه اولین سزارین (رستمین)ایران زمین شکل می گیرد.یعنی زایمانی همراه با بی هوشی و جراحی و استفاده از داروهای گوناگون و البته کمی هم جادو.من فکر می کنم که استفاده از جادو که همان استفاده از پر</description>
<pubDate>Mon, 21 Apr 2014 17:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoushe</dc:creator>
<guid>khoushe.blogfa.com/post/214</guid>
</item>
<item>
<title>اداره ی کشور به دست کیست؟</title>
<link>https://khoushe.blogfa.com/post/213/%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%db%8c-%da%a9%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%da%a9%db%8c%d8%b3%d8%aa-</link>
<description>یکی از دلایل بارز و مشخص برگزاری انتخابات در هر کشوری تعیین نوع مدیریت کردن آن کشور با توجه به شیوه ی مدیریتی است که فرد برگزیده ی ملت ارائه نموده و مردم به آن رای آری داده اند.در این میان هر چند که برای همه این حق وجود دارد که به بررسی یا انتقاد از عملکرد فرد منتخب بپردازند اما هرگز نمی بایست در جهتی درست مخالف تصمیمات وی گام بردارند.اتفاقی که مناسفانه این روزها شاهدش هستیم.رییس جمهور منتخب مردم تصمیم گرفته است که در راستای بهبود روابط خارجی اقداماتی را</description>
<pubDate>Fri, 14 Mar 2014 06:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoushe</dc:creator>
<guid>khoushe.blogfa.com/post/213</guid>
</item>
<item>
<title>داستان زال 54</title>
<link>https://khoushe.blogfa.com/post/212/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%a7%d9%84-54</link>
<description>سرانجام روز پیوند زال و رودابه فرا رسید.خانواده ی داماد از یک طرف به سوی شهر عروس زیبا روی به راه افتادند و خاندان عروس نیز برای استقبال از تازه داماد شهر و لشکر آراستند و به پیشواز رفتند: بزد نای مهراب و برست کوس بیاراست لشکر چو چشم خروس ابا ژنده پیلان و رامشگران زمین شد بهشت از کران تا کران زبس گونه گون پرنیانی درفش چه سرخ و سپید و چه زرد و بنفش همی رفت ازین گونه تا پیش سام فرود آمد از اسپ و بگذارد گام گرفتش جهان پهلوان در کنار بپرسیدش از گردش روزگار شه</description>
<pubDate>Tue, 11 Feb 2014 13:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoushe</dc:creator>
<guid>khoushe.blogfa.com/post/212</guid>
</item>
<item>
<title>داستان زال 53</title>
<link>https://khoushe.blogfa.com/post/211/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%a7%d9%84-53</link>
<description>پیام سام به شاه کابلستان که رسید،شادمان به نزد سیندخت می رود و از او می خواهد که مقدمات ازدواج رودابه با زال و پذیرایی از مهمانان را فراهم سازد: چنان شاد شد شاه کابلستان ز پیوند خورشید زابلستان که گفتی همی جان برافشاندند ز هر جای رامشگران خواندند چو مهراب شد شاد و روشن روان لبش گشت خندان و دل شادمان گرانمایه سیندخت را پیش خواند بسی خوب گفتار با او براند بدو گفت کای جفت فرخنده رای بیفروخت از رایت این تیره جای به شاخی زدی دست کاندر زمین برو شهریاران کنند</description>
<pubDate>Mon, 30 Dec 2013 06:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoushe</dc:creator>
<guid>khoushe.blogfa.com/post/211</guid>
</item>
<item>
<title>داستان زال52</title>
<link>https://khoushe.blogfa.com/post/210/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%a7%d9%8452</link>
<description>منوچهر پس از ان که با رفتن زال موافقت می کند،نامه سام را پاسخی نوشته و به دست زال می دهد که به وی برساند: پس ان نامه ی سام پاسخ نوشت شگفتی سخن های فرخ نوشت که ای نامور پهلوان دلیر به هر کارپیروز برسان شیر همان پور فرخنده زال سوار کزو ماند اندر جهان یادگار رسید و بدانستم از کام او همان خواهش و رای و ارام او برآمد هر انچ آن ترا کام بود همان زال را رای و ارام بود همه ارزوها سپردم بدوی بسی روز فرخ شمردم بدوی گسی کردمش با دلی شادمان کززو دور بادا بد بدگمان زال</description>
<pubDate>Wed, 20 Nov 2013 04:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoushe</dc:creator>
<guid>khoushe.blogfa.com/post/210</guid>
</item>
<item>
<title>داستان زال 51</title>
<link>https://khoushe.blogfa.com/post/209/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%a7%d9%84-51</link>
<description>زال کمی پس از این که به پرسش ها و معماهای منوچهر و بزرگان دربارش پاسخ گفته بود،به نزد منوچهر آمد و از او اجازه ی سفر خواست.او گفت که دلم برای پدرم تنگ شده و در آرزوی دیدن او هستم.اما منوچهر شاه با زیرکی و شیطنت به او می گوید:بگو دلم برای دخت مهراب تنگ شده و دیدن پدر تنها بهانه است: چو برزد زبانه زکوه افتاب سر نامداران برامد زخواب بیامد کمر بسته زال دلیر به پیش شهنشاه چون نره شیر به دستوری بازگشتن ز در شدن نزد سالار فرخ پدر به شاه جهان گفت کای نیک خوی مرا</description>
<pubDate>Mon, 30 Sep 2013 09:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoushe</dc:creator>
<guid>khoushe.blogfa.com/post/209</guid>
</item>
</channel>
</rss>
