خردمندی

سلام.راستش این روزها که چند روزی از تولد وبلاگم می گذرد خیلی سعی کردم که مطلبی بنویسم اما به خاطر اتفاقات این روزها اصلا دلم با دستم همراهی نمی کرد.با این وجود امروز که جمعه است تصمیم گرفتم هر طور شده مطلبی بنویسم و چون درباره این روزها نوشتن یا تکراری است و یا ممنوع، بهتر دیدم تا زمانی که دقیقا بدانم درباره این روزها چه می خواهم بنویسم برای خودم یک دور از روی شاهنامه بخوانم و بنویسم. شما هم در صورت تمایل می توانید با من همراه باشید و نظرات خود را بیان بفرمایید.

در شاهنامه فردوسی پس از ستایش خداوند به ستایش خرد می پردازد:

 خرد بهتر از هر چه ایزد بداد    ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای    خرد دست گیرد به هر دو سرای

ازو شادمانی و زویت غمیست     و زویت فزونی و زویت کمیست

خرد تیره و مرد روشن روان      نباشد همی شادمان یک زمان

چه گفت آن خردمند مرد خرد       که دانا ز گفتار او برخورد

کسی کو خرد را ندارد زپیش      دلش گردد از کرده خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند ورا       همان خویش دیوانه خواند ورا

 

همواره با خواندن این بیت ها با خود می اندیشم که چرا فردوسی پس از ستایش خداوند به ستایش خرد پرداخته است در حالی که همه می دانیم عرف در زبان شاعری (شاعران قدیم) این است به ستایش معصومین و بزرگان دین بپردازند.ایا فردوسی خردمند بودن را در مردمان زمان خویش کمرنگ دیده است و یا خردمندی در زمان وی مشخصه غالب مردمان بوده وهمین دلیل فردوسی را به ستایش آن واداشته است؟ با توجه به این که  شاهنامه کتابی حماسی و بیشتر درباره شیوه های پادشاهی و حکومت و مردم داری است آیا فردوسی برآن نبوده است که بر نقش خردمندی یک پادشاه (ویا حاکم زمانه های دیگر) و برتری آن نسبت به دیگر ویژگی های یک حاکم تاکید داشته باشد؟ به راستی نقش خرد در اداره یک کشور تا چه میزان است؟

تاریخ و تکرار

به نام خدای مهربان

شب از نیمه گذشته اما هنوز بهت به نیمه نرسیده است. بهتی که از نخستین ساعات روز آغاز شد و هنوز خمیازه کشان سر رفتن ندارد.کتاب شاهنامه ام را بر می دارم و نگاهم بی تابانه بر روی بیت هایش می لغزد. داستان هایش را بارها خوانده ام داستان طهمورث دیوبند، فریدون سرخ موی سپید روی، ایرج بی گناه و برادران آزمندش را، داستان جمشید و آمدن ضحاک و کیخسرویی که تاب ماندن در هوای آلوده پادشاهی و حکومت را نداشت.هوای آلوده سیاست. داستان های شاهنامه حدیث سرگذشت شادی ها و غم های ایرانیان است.غم ها و شادی هایی که بارها و بارها تکرار گشته اند. داستان ما، مردمان این سرزمین.با خود می گویم آیا ردپایی که از ما می ماند به پنجه های ضحاک ماننده است یا مسیر سبز کیخسرو.

شب به انتها رسیده اما هنوز آن بهت را خیال رفتن نیست.

 

تولد من در بلاگفا در روز سرنوشت

از این پس دل مشغولی های خود را در این وبلاگ خواهم نوشت