حکایت های من و مادر
از در که اومدم تو یکدفعه مادر پرید جلو و منو محکم تو بغل گرفت و حالا نبوس و کی ببوس. هر چی گفتم مادر، مادر قربانت شوم چه خبر شده؟همین طور به کارش ادامه داد و بالاخره بعد از یک عالمه قربون صدقه رفتن و ماچ و بوس کردن ،رفت که به قول خودش غذای مورد علاقه ام رو بیاره.از تعجب به جای دو شاخ چهار شاخ رو سرم سبز شده بود و مقنعه نوام را پاره کرده بود!!تعجبم از قربون صدقه های ناگهانی مادر نبود از این بود که چرا این دفعه بازخواستم نکرد که سینما بودم یا نه؟خلاصه موقع ناهار هم، مادر بعد از یکی دو لقمه، دست از غذا خوردن کشید و با چشم های پر از اشک زل زد به بنده ی حقیر.نمی دانستم لقمه را توی دهانم می چپانم یا بینی صاحب مرده ام.آخر سر طاقتم طاق شد و گفتم تا نگویی چه خبر شده نه آب می خورم و نه غذا.البته توی دلم خدا خدا می کردم مادرم یکدفعه یاد سینما رفتن من نیفتد و از رو لج هم که شده من رو تو خماری اعتصاب غذا ول کند به امان خدا و بعد هم خدای ناکرده من برای حفظ غرور و آبرو هم شده مجبور بشم چند روزی دستپخت خوشمزه مادر را نخورم!!!اما دیدم نه این خبرا نیست.
خلاصه بعد از کمی عجز و لابه و التماس، بالاخره مادر به حرف اومد و در حالی که داشت های های گریه می کرد گفت:دخترم کاش همون زمان انقلاب یه گارد حکومتی کارد تو شیکمم زده بود و تو رو به دنیا نمی آوردم،کاش توی جنگ خمپاره های صدام از خدا بی خبر افتاده بود وسط اتاقی که تو توش بودی و اینروزها رو نمی دیدم.دلم هزار جا رفت ،گفتم مادر تو را به خدا بگو چه اتفاقی افتاده؟مادر هق هق کنان گفت: هر روز تو اخبارها می گفتند مواظب بچه هاتون باشید از دود و آلودگی نمیرن می گفتم خوب خدا رو شکر که دختر من از زیرزمین با مترو میاد آلودگی بهش کارساز نیس،سالاد و سبزی بهش میدم چیزیش نشه، اما امروز شنیدم که بیشتر مواد غذاییمون هم آلوده اس هر چی سم و کود شیمیایی و هزار زهر ماره تو این مواد غذاییه. می گفتن بیشتر مردم دارن دچار سرطان میشن،مریض میشن و میمیرن.مادر من تو رو با هزار سختی بزرگ کردم منتظرم عروس بشی و عاقل، و دیگه نری سینما!!!اما حالا می بینم که با این وضع آلودگی و بدبختی و غذاهای سمی حتی اگر مریضم بشی نمی تونم امید داشته باشم که خوب میشی،ننه میگن بیمارستانا پر از دارو های بیهوشیه که آدم دیگه باهاشون هوش نمیاد.مادرم چارقد رنگ و رو رفته اش گرفت جلو صورتش و های های گریه کرد منم نشستم کنارش و های های گریه کردم چون معلوم نبود با این همه آلودگی و نکبت، کی زودتر از دنیا میره!!
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید