یکی از نشانه های بزرگواری،اعتراف به خطاست هر
چند مخاطبت از تو کوچکتر باشد و سام نیز به همین دلیل بزرگوار است. او پس از شنیدن
سخنان فرزندش چنین می کند:
بدو گفت آری همین است راست زبان تو بر راستی بر گواست
همه کار من با تو
بیداد بود دل دشمنان بر تو بر
شاد بود
زمن آرزو خود همین خواستی بتنگی دل از جای برخاستی
مشو تیز تا چاره
ی کار تو بسازم کنون نیز بازار
تو
یکی نامه فرمایم اکنون به شاه فرستم به دست تو ای نیکخواه
سخن هر چه باید به یاد آورم روان و
دلش سوی داد آورم
اگر یار باشد
جهاندار ما به کام تو گردد همه
کار ما
سام نامه ای به شاه ایران می نویسد و در آن از خدمات و سختی
های که در راه میهن و خدمت به پادشاه ایران متحمل شده است سخن می گوید:
نویسنده را پیش بنشاندند ز هر
در سخن ها همی راندند
سرنامه کرد آفرین خدای کجا هست و باشد همیشه به جای
....
کنون چند سالست تا پشت
زین مرا تختگاه است و اسپم زمین
همه گرگساران و مازندران
به تو راست کردم به گرز گران
نکردم زمانی بر و بوم یاد ترا
خواستم راد و پیروز و شاد
سام پس از این مقدمه چینی می کند تا به شاه بگوید که بهتر
است دل زال ،که می تواند پهلوان آینده ی ایران زمین باشد را، راضی نگه دارد و
خواسته ی پهلوان پیر را نیز پس از این همه خدمات برآورده سازد،سام می گوید من دیگر
پهلوان جوان و پر قدرت گذشته نیستم و خود که زمانی گردان و گردنگشان را به کمند
گرفتار می ساختم اینک دست بسته ی دست زمانه و
اسیر کمند گذر ایامم،پس دل زال را نگه دار تا نگه دار دولتت باشد:
کنون این برافراخته یال من همان
زخم کوبنده کوپال من
بدان هم که بودی نماند همی بر
و گردگاهم خماند همی
کمندی بینداخت از دست شست زمانه مرا باژگونه ببست
سپردیم نوبت کنون زال را که شاید کمربند و کوپال را
یکی آرزو دارد اندر نهان بباید بخواهد ز شاه جهان
یکی آرزو کان به یزدان نکوست کجا
نیکویی زیر فرمان اوست
نکردیم بی رای شاه بزرگ که
بنده نباید که باشد سترگ
سام به شاه می گوید زال آرزویی دارد،آرزویی که ستوده ی
پروردگار جهانیان است او عاشق شده است و خداوند خود آفریننده ی عشق است.در متون
عرفانی آمده است که خداوند دوست داشت کسی عاشق او باشد پس انسان را آفرید تا عاشقش
باشد. او عبادت بی عشق را نمی خواست و گرنه فرشتگان بسیاری بودند که شب و روز سر
به سجده می نهادند بی آن که عاشق باشند
سام به شاه توضیح می دهد که من ناچارم خواسته ی زال را ارج
بنهم چون روزگاری که او را پس از بی مهری ها به خانه بازگرداندم،با او پیمان بسته
ام که هر گز سر از رایش نپیچم .حال زال
عاشق نزد من است و می گوید من را بکشید اما هرگز به خاک حمله نکنید در اینجا باز
سام به پرورده بودن زال به دست سیمرغ سخن می گوید.سام می گوید کسی که پرورده ی مرغ
باشد و در کوه و کمر پرورش یافته باشد
شگفت نیست که با دیدن زیبارویی از کابلستان دیوانه گردد و عقل از کف بنهد:
همانا که با زال پیمان من شنیدست شاه جهان بان من
که از رای او سر نپیچم به هیچ درین
روزها کرد زی من بسیچ
مرا گفت بردار آمل کنی سزاتر که
آهنگ کابل کنی
چو پرورده ی مرغ باشد به کوه نشانی
شده میان گروه در
چنان ماه بیند بکابلستان چو سرو
سهی بر سرش گلستان
چو دیوانه گردد نباشد شگفت ازو
شاه را کین
نباید گرفت
بیچاره زال که در راه عشق چه سختی ها که نمی کشد و چه حرف
ها که نمی شنود؟!!