تولد رستم 3

در دنباله ی داستان ،مراحل درد و زایمان رودابه بیان می شود.رودابه از درد زایمان خون به مژه می اورد و موبدی چرب دست،ابتدا او را با می مست کرده و سپس شکم وی را پاره می کند و بچه را بیرون می اورد:

بیامد یکی موبدی چرب دست   مر آن ماه رخ را به می کرد مست

بکافید بی رنج     پهلوی ماه      بتابید مر بچه را سر    ز راه

چنان بی گزندش برون آورید   که کس در جهان این شگفتی ندید

بچه ای که به دنیا آمد چگونه نوزادی بود:

یکی بچه بد  چون گوی شیرفش  به بالا بلند و به دیدار کش

شگفت اندرو مانده بد مرد و زن  که نشنید کس بچه ی پیل تن

رودابه که مست از می بود،تمام آن روز و شب را بی هوش  بود و چیزی حس نمی کرد تا این که به هوش امد و نوزادش را به نزدش بردند،رودابه از دیدن فرزندش شادان می شود و وقتی خیالش راحت می شود می گوید:

برستم بگفتا غم آمد به سر  نهادند رستمش نام پسر

رودابه می گوید:برستم که همان «آخیش راحت شدم»امروزی است.اطرافیان هم از این کلمه استفاده می کنند و اسم نوزاد را رستم می گذارند.

باز هم جای شکرش باقی است که موقع نام گذاری بچه،صدای افتادن قابلمه نیامده و گرنه اسم رستم می شد چین چنگ چون و یا دینگ دنگ دونگ،و می شد درست مانند همین قهرمانهایی که صبح تا شب در رسانه ملی ،فیلم هایشان به نمایش در می اید و باعث فراموش شدن هر چه قهرمان ملی و پهلوان و نامداران این سرزمین شده است.

حکایت های من و مادر

دخترم بلند شو گوشیو بردار تلفن داره زنگ میخوره

الو بفرمایید..بله شما؟

بی معرفت حالا دیگه منو نمی شناسی!!

همین که گفت بی معرفت فهمیدم لیلاست.خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم.گفتم :کجایی ،چه خبر چه عجب!!!گفت شماره تو گم کرده بودم حالا هم شماره ی خونه تون رو از لای یکی از کتاب هام پیدا کردم.توی دوران تحصیل هم اتاقی بودیم .صحبتامون که گل انداخت فهمیدم عقد کرده به شوخی گفت :چون چند وقته اتفاقای سه هزار تایی تو بورسه ؛منم مهریه ام رو سه هزار سکه زدم.گفتم :اوه چه خبره مگه میخوای فرار کنی بری کانادا؟

خندید و گفت ما اینیم دیگه ؟ خوب از خودت بگو. تو پروژه ی سه هزار تایی تو برنامه هات نیست؟

گفتم نه بابا من فقط این چند روزه یه آرزو داشتم که یه کم به سه هزار تا ربط داشت.دوست داشتم یکی از این صاحب منصبایی که به واسطه ی  وابستگی و قوم وخویشی با او،یکی از این بورسیه های غیرقانونی ،در دانشگاه پذیرفته و بورس شده بود،میومد روبروی مردم می ایستاد و مرد و مردانه می گفت:من به خاطر ترس از خدا و احترام به واژه ی عدالت و باور به حقوق مساوی مردم کشورم؛از این که یکی از وابستگانم به صورت غیر قانونی ،بورس شده است ، نارحت وپشیمانم و از هم میهنانم عذر می خواهم. تا برا یک بار هم که شده ما به ژاپن صنعتی!!شبیه می شدیم.

خندید و گفت:زود از پشت تریبون بیا پایین چه قدر سخنرانی می کنی .فقط کم مونده بگی دور سرت هم هاله نور دیده میشه!!

مثل همیشه دوست نداشت خودش رو به خاطر این جور چیزا ناراحت و نگران کنه.همیشه می گفت این کشور درست نشد،نشد میرم یه جای دیگه.تنم سلامت باشه.فکری که بسیاری از ما با اون کلنجار میریم.

خداحافظی که کردیم دیدم مادر مشغول آماده شدن برا بیرون رفتنه.گفت :دختر سه هزار تومان گذاشتم زیر فرش.بده تا برم نون بخرم.هر چه گشتم چیزی نبود .اینور اونور..نه ،فایده ای نداشت.گفتم مادر نیست.گفت فکر کنم رفته تو جارو برقی.امان از دست این چارو برقی های ایرانی.

من که نفهمیدم چه ارتباطی بین ایرانی بودن جاروبرقی و گم شدن سه هزار تومن بود. مادر رفت نون خرید و برگشت اما من هنوز تو فکر حرفشم....

تولد رستم 2

رودابه از شدت درد زایمان بی هوش می شود و سیندخت پریشان از درد دختر،روی می خراشد.زال سراسیمه و گریان بر بالین رودابه می آید.رودابه یارای به دنیا آوردن فرزند ندارد ،جانش در خطر است و درمانگران زمینی چاره ای برای درمان این درد توانفرسا ندارند،زال به یاد سیمرغ می افتد.سیمرغ که یکی از اعجوبه های دنیای اساطیر و نماد روشنگری و روشن بینی و حکمت است به هنگام جدایی از زال به وی سه پر از پرهای خویش داده بود تا به هنگام بروز مشکل و سختی بسوزاند و راهی باشد برای برقراری ارتباط میان او و زال و یاری رساندن به وی:

خروشید سیندخت و و بشخود روی    بکند آن سیه گیسوی مشک بوی

یکایک به دستان رسید آگهی        که پژمرده شد برگ سرو سهی

به بالین   رودابه شد زال زر      پر از آب رخسار و خسته جگر

همان پر سیمرغش آمد به یاد        بخندید و سیندخت را مژده داد

یکی مجمر آورد و آتش فروخت    و زآن پر سیمرغ لختی بسوخت

هم اندر زمان تیره گون شد هوا     پدید آمد آن مرغ فرمان روا

چو ابری که بارانش مرجان بود   چه مرجان که آرایش جان بود

برو کرد زال   آفرین دراز           ستودن فراوان و بردش نماز

چنین گفت با زال کین غم جراست   به چشم هژبر اندرون نم چراست

کزین سرو سیمین بر ماه روی      یکی نره شیر آید و نامجوی

که خاک پی او ببوسد هژبر      نیارد گذشتن به سر برش ابر

سپس سیمرغ راه به دنیا آوردن رستم را می گوید:

بیاور   یکی خنجر آبگون       یکی مرد    بینا دل پرفسون

نخستین به می ماه را مست کن     ز دل بیم و اندیشه را پست کن

بکافد    تهیگاه سرو سهی          نباشد      مرو را ز درد آگهی

وزو بچه ی شیر بیرون کشد         همه پهلوی ماه در خون کشد

وز آن پس بدوز آن کجا کرد چاک   ز دل دور کن ترس و تیمار و باک

گیاهی که گویمت با شیر و مشک      بکوب و بکن هر سه در سایه خشک

بسا و     برآلای بر خستگیش         ببینی همان روز پیوستگیش

بدو مال ازان     پس یکی پر من       خجسته بود      سایه ی فر من

سیمرغ تمام مراحل انجام عمل زابمان مصنوعی و یا به قولی سزارین را بیان می کند و پس از آن به پرواز در می اید.

این داستان شگفتی های فراوان دارد .شگفتی هایی که هر کدام به تنهایی شایسته ی بحث و گفتگوست اما به نظر من شگفت انگیزترین نکته این است که با آن که با داستانی اساطیری و شگفت روبروییم اما این اسطوره بودن موجب آن نشده که دانش و درک مخاطب به سخره گرفته شود و داستان پرداز هر گونه که دلخواهش باشد آسمان را به ریسمان ببافد و از شنونده انتظار درک و دریافت پیام داشته باشد.اتفاقات این داستان شگفتند اما ریشه در واقعیت دارند به گونه ای که شنونده را بر ان می دارد که داستان را باور کند،دوست داشته باشد و با تمام وجود دل نگران قهرمانان داستان باشد.

حکایت های من و مادر

داشتم خرده نان های عصرانه را از سفره جمع می کردم که یکدفعه صدای شکست چیزی از آشپزخانه آمد.گویی لیوانی از دست مادر افتاده بود.گفتم مادر جان اجازه بده من جمع می کنم.مادر گفت نمی دانم این روزها چه ام شده همه اش حواسم پرته.می ترسم این دلواپسی کار دستم بدهد.

خواستم با شوخی کردن کمی از غصه ی مادر کم کنم.گفتم مادرجان حالا واقعا دلواپسی یا چون دلواپسی این روزها مد شده تو هم دلواپس شده ای؟!گفت دختر جان تو را خدا بس کن و سر به سرم نگذار.

در همین حین بود که صدای به هم خوردن در حیاط امد.در حیاط ما معمولا مثل در خانه ی نمکی باز است.مادر اینطوری دوست دارد.می گوید تا همسایه هایم راحت و بی دلواپسی به خانه ام رفت و آمد کنند.من هم می گویم خیلی خوب است والله. ما باید همه از دلواپسی بمیریم تا بعضی ها دلواپس نباشند!!

داشتم می گفتم ؛صدای در حیاط که بلند شد،صدای جیغ و داد پسر کوچک همسایه هم آمد و یعد هم صدای مادرش که نفرین کنان به دنبالش می دوید.سراسیمه به حیاط رفتیم و پرسیدیم که چه شده؟معلوم شد این شازده که کلاس دوم دبستان درس می خواند از نوشتن جمله ای که مادرش برای املا به او گفته،طفره می رود.

مادر که دلواپسی خودش یاک فراموشش شده بود،آن ها را به داخل خانه دعوت کرد تا ارامشان کند.از خانم همسایه که تازه لیوان اب قندش را تمام کرده بود.پرسیدم حالا این جمله ای که شما اصرار بر گفتنش دارید و آقازاده اصرار بر ننوشتنش ،چه جمله ای است؟

خانم همسایه یک پس گردنی آبداربه پسرش که سرش را روی دفترش خم کرده بود و داشت با عجله نوشته های قبلی را هم پاک می کرد زد و گفت:والله چی بگم.جمله ی بدی هم نیست.از او خواستم که بنویسد همه در برابر قانون برابرند.آخه شما بگید کجای این جمله اشکال دارد.پسر کوچولو که کم مانده بود آب بینی اش با آب دهانش قاطی شود گفت:من این جمله را دوست ندارم،دوست ندارم..

پا در میانی کردم و گفتم حالا اگر جمله را کمی تغییر بدهیم می نویسی؟ در حالی که خودش را برای مادرش لوس می کرد گفت:آره هر جمله ای باشه می نویسم فقط از این یکی خوشم نمی اید.با خودم گفتم باید جمله ای بگویم که هم مادرش خوشش بیاید و دلواپس نباشد که جمله ی مورد علاقه اش نادیده گرفته شده و هم پسرک دوست داشته باشد.گفتم پس بنویس بعضی ها در برابر قانون برابرترند.

عجیب بود ؛پسرک از این جمله خوشش آمد و شروع کرد به نوشتن:

بعضی ها در برابر قانون برابرترند.

بعضی ها در برابر قانون برابرترند

بعضی ها در برابر قانون برابرترند.......


تولد رستم

 

داستان به دنیا آمدن رستم یکی از داستان های جالب و خواندنی شاهنامه می باشد. از دیدگاه ایرانیان باستان و کسانی که به وجود آورندگان اصلی داستان های شاهنامه اند بایسته بود که ؛رستم که ابرمرد ایران زمین بود به گونه ای عجیب و رازآلود متولد شود.

در این داستان می بینیم که چگونه اولین سزارین (رستمین)ایران زمین شکل می گیرد.یعنی زایمانی همراه با بی هوشی و جراحی و استفاده از داروهای گوناگون و البته کمی هم جادو.من فکر می کنم که استفاده از جادو که همان استفاده از پر سیمرغ برای محو نمودن آثار زخم های زایمان است به این دلیل است که این عمل چیزی فوق العاده و دور از باور بوده است .تا همین چند سال پیش نیز سزارین یا همان زایمان غیر طبیعی هنوز چندان در میان مردم رواج نداشت و معمولا آن را عملی سخت و در حد یک عمل قلب یا مغز یا هر عمل پیجیده ی دیگری می دانستند.به خاطر دارم زمانی که اول دبیرستان بودم یک روز که از مدرسه به خانه برگشتم مادرم را دیدم که های های گریه می کرد.فکر کردم خدای ناکرده کسی از نزدیکان فوت کرده است در حالی که بعدا کاشف به عمل آمد که قرار است یکی از اطرافیان برای اولین بار در خانواده،برای به دنیا اوردن فرزندش به اتاق عمل برود.خوب بگذریم و برویم بر سر اصل داستان:

پس از ازدواج زال با رودابه،رودابه باردار می شود و جنینی که در شکم دارد چنان سنگین است که رخسار بهار مانند رودابه به زردی کی گراید و پژمرده می شود:

بسی بر نیامد برین روزگار    که  آزاده سرو اندر آمد به بار

بهار     دل افروز پژمرده شد      دلش را غم و رنج بسپرده شد

شکم گشت فربه و تن شد گران   شد آن ارغوانی رخش     زعفران

بدو گفت مادر که ای جان مام        چه بودت که گشتی چنین زردفام

چنین داد پاسخ که من روز و شب       همی برگشایم به فریاد لب

تو گویی به سنگستم آگنده پوست    و گر آهنست آن که نیز اندروست

چنین تا گه زادن آمد فراز             به خواب و به آرام    بودش      نیاز

چنان بد که یک روز ازو رفت هوش       از ایوان    دستان برآمد   خروش


زمان زایمان فرا می رسد و رودابه از درد بی هوش می شود.بیچاره زال که با هزاران دردسر به زن مورد علاقه اش رسیده بود و تازه داشت زندگی شادی را مزه مزه می کرد ؛با سختی ورنجی دیگر روبرو می شود.....


اداره ی کشور به دست کیست؟


یکی از دلایل بارز و مشخص برگزاری انتخابات در هر کشوری تعیین نوع مدیریت کردن آن کشور با توجه به شیوه ی مدیریتی است که فرد برگزیده ی ملت ارائه نموده و مردم به آن رای آری داده اند.در این میان هر چند که برای همه این حق وجود دارد که به بررسی یا انتقاد از عملکرد فرد منتخب بپردازند اما هرگز نمی بایست در جهتی درست مخالف تصمیمات وی گام بردارند.اتفاقی که مناسفانه این روزها شاهدش هستیم.رییس جمهور منتخب مردم تصمیم گرفته است که در راستای بهبود روابط خارجی اقداماتی را انجام دهد اما متاسفانه جریاناتی که مشخص نیست از کجا حمایت می شوند و اینچنین قدرتمندند که می توانند هر کاری که دلشان می خواهد انجام دهند به معرکه گیری و بالا بردن بیلیوردهایی اقدام کرده اند که درست خلاف تصمیمات رییس جمهور محترم و تیم منتخب ایشان است.

من به عنوان کسی که در انتخابات شرکت کرده ام ،امیدورام این مسئله هر چه زودتر مورد توجه قرار گرفته و حل شود چون اگر این گونه رواج یابد که گروهی قدرتمند خلاف تصمیمات دولت اقدام کنند ،دولتی که برگزیده مردم است و انتخاب آن تداعی کننده ی یکی از اصول نظام یعنی جمهوریت است ،بدین معنی است که گروهی به نظام و اصول آن پایبند نبوده و سعی در انحراف آن به حکومتی هرج و مرج گرا یا دیکتاتوری دارند.آن هم در زمانه ای که بسیاری در جهان در تلاشند که کشور ما را کشوری با نقض وسیع حقوق بشر معرفی کنند.

داستان زال 54

سرانجام روز پیوند زال و رودابه فرا رسید.خانواده ی داماد از یک طرف به سوی شهر عروس زیبا روی به راه افتادند و خاندان عروس نیز برای استقبال از تازه داماد شهر و لشکر آراستند و به پیشواز رفتند:

بزد نای مهراب و برست کوس   بیاراست لشکر چو چشم خروس

ابا ژنده پیلان  و رامشگران    زمین شد بهشت از کران تا کران

زبس گونه گون پرنیانی درفش   چه سرخ و سپید و چه زرد و بنفش

همی رفت ازین گونه تا پیش سام        فرود آمد از اسپ و بگذارد گام

گرفتش جهان پهلوان در کنار     بپرسیدش از     گردش روزگار

شه     کابلستان گرفت آفرین        چه بر سام و بر زال زر همچنین

یکی تاج زرین نگارش گهر      نهاد از بر     تارک    زال زر

به کابل    رسیدند خندان و شاد       سخن های     دیرینه کردند یاد

همه شهر زآوای هندی درای   زنالیدن بربط و چنگ ونای

تو گفتی دد و دام رامشگرست   زمانه به آرایشی دیگرست

فردوسی با دقت و ریز بینی به شرح داستان می پردازد.او از رفتارها و ایین ها می گوید .حتی از شرح شوخی ها و مزه پرانی ها هم غافل نمی شود.پدر عروس به پیشواز رفته بود حالا نوبت مادر عروس است که با سیصد ندیمه ی خود که هر کدام جامی از گوهر در دست دارند، به خوشامدگویی پا پیش بگذارد:

برون رفت سیندخت با بندگان      میان بسته سیصد پرستندگان

مرآن هر یکی را یکی ام زر      به دست اندرون پر زمشک و گهر

همه سام را افرین خواندند      پس از جام گوهر برافشاندند

بخندید و سیندخت را سام گفت       که رودابه را چند خواهی نهفت

سام به شوخی به سیندخت می گوید:چه قدر می خواهی دخترت را پنهان کنی و او را به داماد نشان ندهی.سیندخت هم می گوید اگر می خواهید عروس را ببینید باید هدیه ای (رونما)بدهید:

بدو گفت سیندخت هدیه کجاست       اگر دیدن افتابت هواست

سام می گوید شما هر چه بفرمایید بر دیه ی منت قبول می کنیم.سپس سام به دیدن عروسش می رود و از دین زیبایی او به شگفت می آید.و پس از آن عروس و داماد را به عقد هم در می اورند:

چنین داد پاسخ به سیندخت سام   که از من بخواه آن چه آیدت کام

برفتند    تا خانه ی زرنگار      کجا اندرو بود   خرم بهار

نگه کرد سام اندران ماه روی     یکایک شگفتی بماند اندروی

ندانست کش چون ستاید همی     برو چشم را چون گشاید همی

بفرمود تا رفت مهراب پیش   ببستند عقدی برآیین خویش

به یک تختشان شاد بنشاندند       عقیق و زبرجد برافشاندند

سر   ماه   با افسر    نامدار       سر   شاه با تاج گوهر نگار

بیاورد    پس دفتر خواسته        یکی نسخ    گنج اراسته

برو خواند از گنج ها هر چه بود      که گوش آن نیارست گفتی شنود

برفتند از آن جا به جای نشست      ببودند یک هفته با می به دست

وز ایوان سوی باغ رفتند باز       سه هفته به شادی گرفتند باز

عروسی تمام شد.

داستان زال 53

پیام سام به شاه کابلستان که رسید،شادمان به نزد سیندخت می رود و از او می خواهد که مقدمات ازدواج رودابه با زال و پذیرایی از مهمانان را فراهم سازد:

چنان شاد شد    شاه کابلستان     ز پیوند خورشید     زابلستان

که گفتی همی جان برافشاندند   ز هر جای   رامشگران خواندند

چو مهراب شد شاد و روشن روان  لبش گشت خندان و دل شادمان

گرانمایه سیندخت را پیش خواند  بسی خوب گفتار    با او    براند

بدو گفت کای جفت فرخنده رای  بیفروخت از رایت این تیره جای

به شاخی زدی دست کاندر زمین   برو    شهریاران     کنند آفرین

همه گنج پیش تو آراستست     اگر تخت عاج است ا    گر    خواستست

سیندخت این مژده را به دخترش می رساند و پس از آن مشغول تهیه و تدارک مقدمات جشن عروسی می شود:

بیاراست ایوان ها چون بهشت     گلاب و می و مشک و عنبر سرشت

بساطی      بیفگند    پیکر به زر    زبرجد برو     بافته سر به سر  

یک ایوان      همه تخت زرین نهاد   به آیین و آرایش     چین نهاد

بیاراست رودابه را چون نگار   پر از جامه و رنگ و بوی بهار

همه     کابلستان شد اراسته   پر از رنگ و بوی  و   پر از خواسته

پذیره شدن     را    بیاراستند      نثارش    همه مشک و زر خواستند

این خبرهای خانه ی عروس بود،حالا بشنویم از داماد:

همی راند دستان گرفته شتاب      چو پرنده مرغ و چو کشتی برآب

کسی را نبد ز    آمدنش آگهی          پذیره     نرفتند    با فرهی

خروشی برآمد ز پرده سرای         که آمد ز ره زال فرخنده رای

زال از پیش منوچهر شاه که بر می گردد آن چنان شادمان است و چنان شتاب دارد که دیگر فرصتی برای خبر دادن از بازگشتش به نزد پدر ،نمی بیند و شتابان و ناگهان به نزد سام بازمی گردد.سام او را در آغوش می گیرد و از آمدن سیندخت،مادر رودابه،می گوید و این که خانواده ها با این ازدواج موافق هستند.

زشادی چنان شد دل زال سام   که رنگش سراپای گشت لعل فام

چنین داد پاسخ که ای پهلوان      گر ایدون که بینی به روشن روان

سپه رانی    و ما به کابل شویم       بگوییم زین در سخن   بشنویم

زال شادمان از سخنان پدر،به او می گوید بهتر است که به سرعت آماده ی سفر به کابلستان شویم و در آن جا در این مورد صحبت کنیم.سام هم که می بیند فرزندش چنین نابردبار است و برای پیوستن به دلداده اش بی قرار،دستور حرکت به کابلستان را می دهد:

به دستان   نگه کرد فرخنده سام       بدانست      کو را ازین چیست کام

سخن هر چه از دخت مهراب نیست  به نزدیک زال آن جز از خواب نیست

بفرمود      تا زنگ هندی درای       زدند و          گشادند     پرده سرای

هیونی     برافگند      مر د دلیر         بدان     تا شود    نزد مهراب    شیر

بگوید     که امد     سپهبد ز راه          ابا زال    و با پیل و   چندی   سپاه

چنان    شاد    شد    شاه    کابلستان           زپیوند     خورشید      زابلستان

که    گفتی    همی    جان    برافشاندند         ز هر جای رامشگران خواندند.

آخ جون عروسی...

 

داستان زال52

منوچهر پس از ان که با رفتن زال موافقت می کند،نامه سام را پاسخی نوشته و به دست زال می دهد که به وی برساند:

پس ان نامه ی سام پاسخ نوشت   شگفتی سخن های فرخ نوشت

که ای نامور پهلوان دلیر  به هر کارپیروز برسان شیر

همان پور فرخنده زال سوار  کزو ماند اندر جهان یادگار

رسید و بدانستم از کام او   همان خواهش و رای و ارام او

برآمد هر انچ آن ترا کام بود   همان زال را رای و ارام بود

همه ارزوها سپردم بدوی  بسی روز فرخ شمردم بدوی

گسی کردمش با دلی شادمان    کززو دور بادا بد بدگمان

زال با خوشحالی نامه تایید منوچهر را برمی گیرد و رهسپار می شود او چنان شاد است که پیش از رسیدن به نزد پدر ،فرستاده ای را سوی او می فرستد تا خبر خوش موافقت پادشاه را به وی برساند:

برون رفت با فرخی زال زر   زگردان لشکر براورده سر

نوندی برافگند نزدیک سام  که برگشتم از شاه دل شادکام

سام از شنیدن این خبر شاد می شود و به سرعت این خبر خوشحال کننده را به شاه کابلستان یا همان پدر عروس می رساند و می گوید که به محض این که زال رسید برای خواستگاری به خدمت می رسیم:

چنان شاد شد زان سخن پهلوان  که با پیر سر شد به نوی جوان

سواری به کابل برافگند زود   به مهراب گفت ان کجا رفته بود

نوازیدن شهریار جهان  وزان شادمانی که رفت از مهان

من اینک چو دستان بر من رسد   گذاریم هر دو چنانچون سزد

داستان زال 51

زال کمی پس از این که به پرسش ها و معماهای منوچهر و بزرگان دربارش پاسخ گفته بود،به نزد منوچهر آمد و از او اجازه ی سفر خواست.او گفت که دلم برای پدرم تنگ شده و در آرزوی دیدن او هستم.اما منوچهر شاه با زیرکی و شیطنت به او می گوید:بگو دلم برای دخت مهراب تنگ شده و دیدن پدر تنها بهانه است:

چو برزد زبانه زکوه افتاب      سر نامداران برامد زخواب

بیامد کمر بسته زال دلیر       به پیش شهنشاه چون نره شیر

به دستوری بازگشتن ز در     شدن نزد سالار فرخ پدر

به شاه جهان گفت کای نیک خوی    مرا چهر سام آمدست ارزوی

ببوسیدم این پایه ی تخت عاج      دلم گشت روشن بدین برز و تاج

بدو گفت شاه ای جوانمرد گرد       یک امروز نیزت بباید سپرد

ترا بویه ی دخت مهراب خاست   دلت را هش سام زابل کجاست

منوچهر که در پی ان است که زال را از نظر جسمی و پهلوانی نیز بیازماید از وی می خواهد که اندکی دیگر در آن جا بماند.او از پهلوانانش می خواهد که با زال به رقابت بپردازند و زال این بار نیز همچون گذشته سربلند از ازمایش بیرون می اید:

درختی گشن بد به میدان شاه      گذشته برو سال و بسیار ماه

کمان را بمالید دستان سام      برانگیخت اسپ و برآورد نام

بزد بر میان درخت سهی       گذاره شد آن تیر شاهنشهی

هم اندر تگ اسب یک چوبه تیر       بینداخت و بگذاشت چون نره شیر

به گردنکشان گفت شاه جهان      که با او که جوید نبرد از مهان

همه برکشیدند گردان سلیح       به دل خشگین و زبان پر مزیح

به آورد رفتند پیچان عنان         ابا نیزه و اب داده سنان

چنان شد که مرد اندر امد به مرد      برانگیخت زال اسپ و برخاست گرد

نگه کرد تا کیست زیشان سوار       عنان پیچ و گردنکش و نامدار

ز گرد اندر آمد بسان نهنگ        گرفتش کمربند او را به چنگ

چنان خوارش از پشت زین برگرفت       که شاه و سپه ماند اندر شگفت

به اواز گفتند گردنکشان       که مردم نبیند کسی زین نشان

زشیران نزاید چنین نیز گرد       چه گرد از نهنگانش باید شمرد

خنک سام یل کش چنین یادگار      بماند به گیتی دلیر و سوار

همه یک صدا از دلاوری و زور بازوی زال می گویند و منوچهر خود دقیقا همین را می خواسته است.او می خواهد به درباریان و اطرافیانش نشان دهد که زال چگونه مردی است و چه قدر برای ایران و نگاهبانی از ان گرانبها و بایسته است و اگر شاه اکنون با خواسته ی او که به ظاهر خواسته ای فزون  از اندازه و شاید کمی دردسرساز باشد،موافقت می کند،در عوض دل پهلوانی را شاد کرده که سربلندی ایران و ایرانی به دست اوست.متاسفانه امروزه گاهی تعصبات کورکورانه ما را بران می دارد که تنها به خواسته ی خود بیاندیشیم و بران نباشیم که با این درخواست ها چه بلایی بر سر دیگر مردمان کشورمان می اید.کمتر پیش می اید که فکر کنیم که به راستی چه چیزی برای آسایش و آرامش کشور و میلیون ها مردمی که در آن می زیند بایسته و لازم است.خطی مستقیم را برای خود در در جهت تامین منافع فردی و گروه موافق با خود رسم می کنیم و هرگز حتی اگر همه ی مردم در خطر و رنج باشند حاضر نیستیم که از این خط خود ترسیم ،عدول کنیم و کناره بجوییم.

داستان زال 50

حتی در این روزها که به قول بعضی داریم به آخر الزمان نزدیک می شویم وقتی می خواهی در جایی استخدام شوی به ویژه مکان های دولتی،آن قدر که به مسئله ای به نام تعهد توجه می کنند ،مسئله ای که درونی است و گاهی کافی است کمی دروغ گو و ریاکار باشی تا بتوانی از سد آن رد شوی،به دانش و تخصص توجهی نشان داده نمی شود و یا اگر بشود بعد از تعهد فکری به گروهی خاص!!، و نسبت داشتن یا نداشتن به گروهی خاص!! و...می باشد.و همین می شود که دریاچه ها خشک می شوند و کسی پاسخگو نیست،دختران دانش آموز در آتش می سوزند و کسی پاسخگو نیست،هواپیما از آسمان به زمین می افتد و اتوبوس ها در جاده ها آتشدانی برای بریان کردن ایرانیان می شوند و کسی پاسخگو نیست،بعد از این همه سال و این همه ادعای فرستادن ماهواره به فضا و پیشرفت در انرژی هسته ای،هنوز وارد کننده ی کره!!و مرغ ترکیه ای و گوشت برزیلی و گندم امریکایی ؟یا اروپایی،و برنج هندی و پاکستانی،اجناس بنجل چینی و ....هستیم و کسی پاسخگو نیست.این همه اختلاس و دزدی می شود و کسی.....

اما منوچهرپادشاه اسطوره ای ایران، برای انتخاب پهلوانان و کارگزاران خویش،تنها به میزان چاپلوسی و زبان بازی آنان توجه ندارد.او می داند زال،که اینک برای درخواستی به دربار وی آمده ،حتی اگر مدحی بگوید یا تعهدی از خود نشان دهد ،برای پیش برد کار خویش است.اما همین زال در آینده ای نه چندان دور قرار است که یکی از پهلوانان دربار منوچهر شود.بنابراین تصمیم می گیرد که در نخستین برخورد،میزان دانش و آگاهی و توانایی زال در حل مسائل پیش آمده را بسنجد.منوچهر برآن است که بداند آیا زال پهلوانی کاردان وداناست یا زورمندی زبان باز و چاپلوس و بی دانش.بنابراین از موبدان خود می خواهد که سوالات و معماهایی پیچیده ،را با وی در میان گذارند:

بخواند آن زمان زال را شهریار      کزو خواست کردن سخن خواستار

بدان تا بپرسند ازو چند چیز        نهفته سخن های دیرینه نیز

نشستند بیدار دل بخردان        همان زال با نامور موبدان

بپرسید مر زال را موبدی        ازین تیزهش راه بین بخردی

که از ده و دوتای سرو سهی        که رستست شاداب با فرهی

ازان برزده هر یکی شاخ سی        نگردد کم و بیش در پارسی

دگر موبدی گفت کای سرفراز        دو اسپ گرانمایه و تیزتاز

یکی زان به کردار دریای قار  یکی چون بلور سپید آبدار

بجنبند و هردو شتابنده اند  همان نیز یکدگر را نیابنده اند

.....چندین موبد پرسش هایی را با زال در میان می گذارند و هیچ کدام از این سوالات تفتیش عقاید نیست.مثلا از زال نمی پرسند تو پیرو چه دینی هستی؟آیا به منوچهر شاه به عنوان شاه ایران اعتقاد داری؟آیا فرمان او را بی چون و چرا می پذیری؟نظرت درباره ی فلانی و فلانی و یا فلان رویداد چیست؟و....

پرسش های موبدان همه برای سنجش میزان دانایی زال است.به این دلیل که، همان گونه که در شرح حال بسیاری از پهلوانان شاهنامه می بینیم صرفا توانایی جسمی یک پهلوان برای پیشبرد کارها کافی نیست بلکه گاهی لازم می شود که پهلوانی چون رستم با دانش و درایت و با زیرکی به درون مرزهای دشمن خطور کند.

سوال های موبدان درباره ی زمین و آسمان و فصل هاست و هر کدام معمایی در این باره مطرح می کنند.معماها و پاسخ های زال خواندنی هستند، زمانی، پیش آمد، درنگی در شاهنامه داشته باشید و بخوانید.

موبدان به زال می گویند:

به پرده درست این سخن ها بجوی      به پیش ردان آشکارا بگوی

گر این رازها اشکارا کنی         زخاک سیه مشک سارا کنی

و:

زمانی پر اندیشه شد زال زر        براورد یال و بگسترد بر

وزان پس به پاسخ زبان برگشاد         همه پرسش موبدان کرد یاد....

چو زال این سخنها بکرد آشکار         ازو شادمان شد دل شهریار

به شادی یکی انجمن برشگفت          شهنشاه گیتی زهازه گرفت

حکایت های مادر و دختر



بوی سبزی تمام خانه را فرا گرفته بود.مادر و بقیه همسایه ها داشتند برای خورش نذری، سبزی پاک می کردند. حرف می زدند و پاک می کردند،با چه شور و شوقی. روزهایی که یکی از همسایه ها نذری دارد و یا روضه خوانی ،کوچه ی ما حال و هوای دیگری به خود می گیرد انگار روح زندگی در همه زنده می شود.کار پاک کردن سبزی که تمام می شود مادر زن ها را بدرقه می کند و در حالی که آخ و اوخش از درد کمر و پاهایش بلند است، می نشیند و پاهایش را کمی مالش می دهد. چای را که به دستش می دهم می گویم:فعال اجتماعی شده ای ها!! می گوید فعال اجتماعی دیگه چیه؟ اقدس خانم آش پشت پا می پزه.پسرش رفته سربازی.خونه ی خودشان کوچیک بود آمدند اینجا.

 می گویم:مامان جان فعالیت اجتماعی تقریبا همین کاریه که شما می کنید اما خب ،می تونه خیلی گسترده تر و کاربردی تر باشه.مثلا در کشورهای دیگه زن ها گروه هایی برای کمک به افراد بی خانمان تشکیل می دهند یا برای حفظ محیط زیست فعالیت می کنند،در کمک به مدارس فعالند و یا برای بهتر شدن وضعیت زنان تلاش می کنند و خیلی کارهای دیگه. مادرم از چای دم دستش کمی می خورد و می گوید: خوب تو کشور ما هم حتما از این کارها میشه!گفتم بله حتما. اما چندان هم گسترده نیست.خانم ها بسیارند و فعالیت ها کم.برای این کارها گاهی کمی باید حس کار گروهی داشت و یه چیزی شبیه از خودگذشتگی.گاهی برای یک کار ساده باید مجوز داشته باشی و گاهی هم انتسابت به هر کارگروهی می تواند دردسرساز باشد بنابراین مردم بیشتر دوست دارند سرشان توی لاک خودشان باشد و بی دردسر کارها را بسپرند به دولت.دولت هم که بخواهد به هزار مسئله ریز و درشت برسد گاهی خیلی چیزها را از قلم می اندازد و می شود همین که هستیم.تمام دلخوشی امان از یک فعالیت ناب اجتماعی، جمع می شود توی مراحل پخت یک اش.

مادر استکان خالی را دستم می دهد و می گوید:قربان دختر گلم بروم همین آش هم به شکم مردم رسوندن غنیمته.خدا رو شکر که هنوز کسی هست که آش بده مردم بخورند.حالا عزیزم بلند شود این سبزی ها رو بشور که برای بعد از ظهر لازمش داریم.

داستان زال 49

شاه ایران به اخترشناسان و موبدان دربار خویش دستور می دهد که درباره ی کار زال و ازدواج او با رودابه تحقیق کنند و نتیجه را به او بگویند:

بفرمود تا موبدان و ردان   ستاره شناسان و هم بخردان

کنند انجمن پیش تخت بلند    به کار سپهری پژوهش کنند

ستاره شناسان سه روز در این کار شور و مشورت می کنند و با استفاده از وسایل طالع بینی ، آن مسئله را بررسی نموده و سپس پیشگویی خود درباره ی این ازدواج را به عرض شاه می رسانند:

برفتند و بردند رنج دراز     که تا با ستاره چه دارند راز

سه روز اندران کارشان شد درنگ    برفتند با زیج رومی بچنگ

زبان برگشادند بر شهریار     که کردیم با چرخ گردان شمار

چنین آمد از داد اختر پدید      که این آب روشن نگردد پلید

ازین دخت مهراب و از پور سام      گوی پرمنش زاید و نیک نام

یکی برز بالا    بود فرمند     همه شیر     گیرد به خم   کمند

هوا را به شمشیر گریان کند    بر آتش یکی   گور بریان   کند

کمر بسته ی    شهریاران   بود        به ایران   پناه   سواران   بود

شاه ایران از شنیدن این سخنان شاد می شود و از اطرافیان خود می خواهد که این راز را سرپوشیده نگاه دارند.

 

سانسور و غوغا سالاری

به یاد دارم زمانی که خانه ی سینما تعطیل شد،مطلبی در این باره نوشتم و از بی قانونی دیارم گله کردم.هنوز هم بر این باورم که بعضی امور بر اساس دلایل و تمایلات شخصی و زودگذر انجام می شود تا مصالح و قوانین مملکت.تعطیلی خانه ی سینما آن هم زمانی که به قول بسیاری ،کشور و فرهنگ متعلق به آن در زیر هجمه های فرهنگی بیگانگان قرار دارد ،نمی تواند چندان دوستانه باشد!

به هر حال در زمانی که آن مطلب را نوشتم چندین تن، که نظرات تندشان آدمی را به یاد ساواک یا سازمان سیا می انداخت در وبلاگ نظر گذاشتند که: چه؟چی گفتی؟جرات داری یک بار دیگر تکرار کن و ...خلاصه آن قدر گفتند و گفتند که من هم به شک افتادم که نکند واقعا بد گفته ام و همین منجر به حذف کردن مطلب گردید.

من مطلب را حذف کردم اما همیشه حذف و سانسور تنها راه حل نیست.متاسفانه گروهی که تنها به فکر منافع خویشند از نقد و نقادی در جامعه به شدت وحشت دارند،می دانند پای انتقاد که به میان آمد شایستگی ها و تخصص ها هم بررسی می شود و آن وقت است که گروهی که به قول آقای روحانی،اتوبوسی آمده اند،دچار دردسر می شوند.پس بهتر است تا کلامی از دهان مردم درآمد زود سرو صدا کنند و از مردم بخواهند خفه شوند.

اما برادر و خواهر گرامی اگر به راستی شما دلسوز مملکت و انقلابید نباید از بعضی انتقادات ساده و سازنده هراسان باشید.هراس شما باید زمانی نمایان شود که با این گونه خبرها رو به رو می شوید؛خبر تحقیر و خیابان خوابی تیم های ملی کشتی آزاد و فرنگی!!! خبری که به تنهایی می تواند آبروی کشوری با  چندین میلیون نفرجمعیت را ببرد و آن را مضحکه ی دوست و دشمن سازد.

اما در زیر یادداشتی از روزنامه ی خبر ورزشی می آید که در این زمینه توضیحاتی داده است:

تیتر خبر«470 میلیون تومان هزینه ی گرسنگی و کنار خیابان خوابیدن؟!

 

....سرپرست محترم فدراسیون از حضور در مجامع عمومی کشتی خودداری کرده و ضمن بی توجهی به مطالب رسانه ها،بعضی از خواص مسلط به امور ماستمالیزاسیون را از فیض محضر خود بهره مند می سازد تا به توجیه افتضاحات بار آورده بپردازد که در این مقال به این رفتار کاری نداریم.

اما اعلام هزینه 470 میلون تومانی برای مسافران مغولستان با ان بلاهایی که سرشان آمد،کمی عجیب به نظر می رسد!هزینه نوجوانانی که در اولان باتور گرسنگی کشیده و کنار خیابان خوابیده اند470 میلون تومان شده،اگر در هتل مستقر می شدند و به جای بیسکویت غذا می خوردند این مبلغ چه قدر می شد؟

به توصیه ی خطیب برای جلوگیری از بازتاب منفی در رسانه های بیگانه،خبر چند ساعت دیر رسیدن پول به نوجوانان کشتی نباید مطرح می شد!!اولا مگر دوران پارینه سنگی است که اگر موضوعی را نگوییم و ننویسیم کسی مطلع نشود؟!ثانیا سرپوش نهادن بر بلاتکلیفی چند روزه (نه چند ساعته) نوجوانان کشتی در کشور غریب با مشکلات اسکان و تغذیه و ...دلسوزانه است؟!! اگر واقعا نگران سوء استفاده ی اجانب از طرح این اتفاقات ناخوشایند هستید ،چنین افتضاحاتی را به بار نیاورید ،مطمئن باشید دشمنان بهانه ی تبلیغ منفی علیه ورزش ایران اسلامی پیدا نمی کنند.» یادداشت روزنامه خبر ورزشی،دوشنبه 14 مرداد1392،سال شانزدهم ،شماره 4676


داستان زال 48

پس از این که سام و سیندخت ،بر سر رسیدن آن دو جوان دلداده، به یکدیگر به توافق رسیدند و مشکلات کم و بیش حل شد حال نوبت زال بود که نظر موافق شهریار ایران زمین را به دست بیاورد.او راهی دربار ایران شد و به نزد پادشاه رفت :

پس اگاهی امد سوی شهریار   که آمد ز ره زال سام سوار

پذیره شدندش همه سرکشان   که بودند در پادشاهی نشان

چو نزدیک شاه اندر آمد زمین    ببوسید و بر شاه کرد آفرین

زمانی همی داشت بر خاک روی  بدو داد دل شاه آزرمجوی

بیامد بر تخت شاه ارجمند....

شاه او را به نزد خود می پذیرد و پس از خواندن نامه ی سام که در ان از علاقه ی زال و رودابه سخن به میان آمده بود،گفت:هر چند من از موضوعی که در این نامه ،از آن سخن رفته است،چندان خشنود نیستم اما تمام تلاشم را می کنم که کار را به کام تو به انجام برسانم:

بپرسید ازو شهریار بلند

که چون بودی ای پهلو راد مرد   بدین راه دشوار با باد و گرد

به فر تو گفتا همه بهتریست  ابا تو همه رنج رامشگریست

ازو بستد آن نامه ی پهلوان    بخندید و شد شاد و روشن روان

چو برخواند پاسخ چنین داد باز  که رنجی فزودی به دل بر دراز

و لیکن بدین نامه ی دلپذیر   که بنوشت با درد دل سام پیر

اگر چه مرا هست ازین دل دژم  برانم که نندیشم از بیش و کم

بسازم    برآرم همه کام تو   گر اینست   فرجام آرام       تو

و قرار برآن شد که زال چندی در ان جا بماند تا شاه پش از رایزنی،نظر خویش را بیان دارد...

اما در آخر:دو نکته است که فکر می کنم در اینجا باید گفته شود.یکی توجه دادن به احوال پرسی ساده و راحت زال و منوچهر است که فردوسی با هنرمندی و به سادگی و روانی تمام بیان داشته است.نمونه ی کامل یک اثر سهل و ممتنع.


شاه:که چون بودی ای پهلو راد مرد   بدین راه دشوار با باد و گرد

زال:به فر تو گفتا همه بهتریست  ابا تو همه رنج رامشگریست

و دوم این که: با دیدن رفتار و برخورد منوچهر با  موضوع دلدادگی زال و دختری از دیار دشمن،دشمنی که پیشینه ای چو ضحاک دارد؛متوجه می شویم که گاهی مصالح کشورها ایجاب می کند که با دشمنان خویش نیز از در دوستی برآیند.دشمنی های طولانی گاهی نتیجه ای جز به بار آمدن سختی های بیشتر ندارد.مشکلاتی که بی تردید، در تمامی دوران سلطه ی خویش، گام سنگینشان را بر سر مردم بی گناه آوار می کنند. شاید بزرگترین هنر یک پادشاه،به دست آوردن دوستان بیشتر و هدیه کردن آرامش ناشی از این دوستی ها، به مردم کشورش، باشد.

داستان زال 47

 سیندخت از سام اجازه ی مرخصی و رفتن به کابل می خواهد.او می خواهد هر چه زودتر به کابل برود تا هم این خبر خوب را به آن جا برساند و هم تدارک پذیرایی از مهمان عزیزی ، که در آینده ای نزدیک به آن جا پا می گذارد را،ببیند:

 

دوم روز چون چشمه ی افتاب   بجنبید و بیدار شد سر زخواب

گرانمایه سیندخت بنهاد روی  به درگاه سالار دیهیم جوی

روارو برامد ز درگاه سام  مه بانوان     خواندنش به نام

بیامد بر سام و بردش نماز  سخن گفت با او زمانی دراز

به دستوری بازگشتن به جای   شدن شادمان سوی کابل خدای

دگر ساختن کار    مهمان نو      نمودن به داماد   پیمان نو

و سام ،سیندخت،فرستاده ی سرزمین کابلستان را با احترام و بزرگداشت کامل به سرزمینش،گسیل می دارد.رفتار سام سرشار از احترام نسبت به این بانوی بزرگوار و داناست:

ورا سام یل گفت برگرد  و رو   بگو ان چه دیدی به مهراب گو

سزاوار او خلعت آراستند   ز گنج ان چه پرمایه تر خواستند

به کابل دگر سام را هر چه بود  ز کاخ و زباغ و زکشت و درود

دگر چارپایان    دوشیدنی         ز گستردنی هم ز    پوشیدنی

به سیندخت بخشید و دستش به دست  گرفت و یکی نیز پیمان ببست

پذیرفت مر دخت او را به زال     که باشند هر دو به شادی همال

سرافرازگردی و مردی دویست      بدو داد و گفتش که ایدر مه ایست

به کابل بباش و به شادی بمان     ازین پس مترس از بد بدگمان

شگفته شد آن روی پژمرده ماه       به نیک اختری بر گفتند راه

اکنون کار زال و رودابه آسانتر شده است.آنان با پایداری توانسته اند موافقت خانواده ها را به دست بیاورند.

حال نوبت زال است که رضایت شاه ایران را نیز کسب کند.آیا او در این کار موفق می شود؟چه موانعی در انتظار اوست؟آیا شاه ایران  با پیوند پهلوان خویش با دختر یکی از نوادگان ضحاک موافقت می کند ؟

 

دولت تدبیر و امید

زمین به هیأت دستان انسان در آمد

هنگامی که هر برهوت

               بستانی شد و باغی.

و هرزابه ها

            هر یک

                       راهی ی برکه یی شد

چرا که آدمی

طرح انگشتان اش را

با طبیعت در میان نهاده بود.


من از طرح انگشتان ام برای به قدرت رسیدن دولت تدبیر و امید،بهره می برم.امید است که همه ی دوستانی که درد وطن دارند در این راه گام نهند.رای دادن حق ماست و با نیامدن به پای صندوق ها به آسانی از حق خود می گذریم و اگر خود بدین راحتی و ارزانی ،از حق خود چشم پوشی کنیم چه کسی آن را پاس خواهد داشت.راه رسیدن به دمکراسی و آزادی سخت و طاقت فرساست و در معرض توپ های سهمگین بدخواهی است گویی توپ های محمد علی شاه ، هنوز هم حقوق مشروع و قانونی مردم این سرزمین را نشانه رفته است.برای رسیدن به دمکراسی به پای صندوق های رأی برویم.

پ.ن:انتخاب آقای سید حسن روحانی و دولت تدبیر و امید را تبریک می گویم

داستان زال 46

اینک نوبت سام است که پاسخ سیندخت  که به سفیری به نزد وی آمده،را بدهد:

سخن ها چو بشنید ازو پهلوان   زنی دید با رای و روشن روان

چنین داد پاسخ که پیمان من  درست است اگر بگسلد جان من

ت. با کابل و هر که پیوند توست  همانید شادان دل و تن درست

بدین نیز همداستانم که زال  ز گیتی چو رودابه جوید همال

شما گرچه از گوهر دیگرید   همان تاج و اورنگ را درخورید

سام به سیندخت می گوید که من با شما پیمان می بندم که هرگز به کشور شما اسیبی نرسانم و از اکنون تو و مردم و کابل و هران کس که با تو خویشی دارد در امان است.پس از ان از نامه ای می گوید که به دست زال برای منوچهر شاه فرستاده و در این نامه از شاه ایران خواسته است که با ازدواج این دو جوان موافقت نماید:

یکی نامه  با لابه ی دردمند    نبشتم به نزدیک شاه بلند

به نزد منوچهر شد زال زر   چنان شد که گفتی برآورده پر

که پرورده ی مرغ بی دل شده ست  از آب مژه پای در گل شدست

عروس ار به مهر اندرون همچو اوست  سزد گر برایند هر دو زپوست

پرورده ی مرغ بودن لقبی است که همواره با نام زال است چه بخواهد و چه نخواهد.شاید این طور که ما اکنون فکر می کنیم لقب پرورده ی مرغ بودن در آن زمان چندان هم بد نبوده اما از همین مطلب می توان نتیجه گرفت که گاهی ما پدر و مادرها کارهایی انجام می دهیم که اثر آن تا سالیان سال بر زندگی و آینده ی فرزندانمان،باقی می ماند.

خلاصه  سیندخت پس از این که  تایید سام بزرگ را بر این پیوند،به دست می آورد از سام می خواهد که کابل را مفتخر سازد و روزی به آن دیار قدم گذارد:

بد گفت سیندخت اگر پهلوان  کند بنده را شاد و روشن روان

چماند به کاخ من اندر سمند  سرم بر شود بآسمان بلند

سپس:

لب سام سیندخت پر خنده دید  همه بیخ کین از دلش کنده دید

نوندی دلاور بکردار باد برافگند و مهراب را مژده داد

کز اندیشه ی بد مکن یاد هیچ    دلت شاد کن کار مهمان بسیچ

سیندخت به همسرش مهراب نامه ای می فرستد که من رسالت خودم را به خوبی به پایان بردم تو هم هیچ نگران نباش و در تدارک مقدمات پذیرایی از مهمان عزیزی (سام)باش که در آینده ای نزدیک به کابل می آید

از مطالعه ی این بخش از داستان زال به خوبی می توان دریافت که سفیر باید خوش زبان و آداب دان و زیرک و بایسته گو باشد.متاسفانه گاهی کارهای سفارت و میانجی گری کارهای مهم ،به کسانی واگذار می شود که در رفت و آمدهای مکرر خود هیچ نتیجه ای جز فشار بیشتر از طرف مخالفان را، عاید مملکت نمی سازند.

داستان زال 45

سام از سیندخت می خواهد از رودابه بگوید ،این که، او به سیما چگونه است و زال کجا و کی او را دیده که چنین شیفته اش گشته است؟اما در این بین از او می خواهد که نخست خود را معرفی کند آیا او کنیزی فرستاده از جانب مهراب است یا زنی از بزرگان؟

بدو سام یل گفت با من بگوی  ازان کت بپرسم بهانه مجوی

تو مهراب را کهتری گر همال  مر آن دخت او را کجا دید زال؟

به روی و بموی و بخوی و خرد   به من گوی تا با کی اندر خورد

ز بالا و دیدار و فرهنگ اوی  برآن سان که دیدی یکایک بگوی

سیندخت که بیمناک از معرفی خود به عنوان همسر پادشاه کابل است و از این می هراسد که سام با دانستن این که او کیست با وی بدرفتاری نماید از سام می خواهد که سوگند یاد کند که در هر صورت ،آزاری به وی نرساند،سوگندی که زمین و زمان از شنیدنش بلرزد:

بدو گفت سیندخت کای پهلوان  سر پهلوانان و پشت گوان

یکی سخت پیمانت خواهم نخست  که لرزان شود زو بر و بوم و رست

که از تو نیاید به جانم گزند   نه آن کس که بر من بود ارجمند

مرا کاخ و ایوان آباد هست  همان گنج و خویشان و بنیاد هست

چو ایمن شوم هر چه گویی بگوی   بگویم بجویم بدین آب روی

سام برای ادای سوگند،دست سیندخت را در دست می گیرد و با احترام و نیکی پیمان می بندد که گفتار سیندخت موجب آزار دیدن وی نگردد:

گرفت آن زمان سام دستش به دست  ورا نیک بنواخت و پیمان ببست

چو بشنید سیندخت سوگند او   همان راست گفتار و پیوند او

زمین را ببوسید و برپای خاست  بگفت آنچه اندر نهان بود راست

فردوسی با مهارت فراوان تمام ریزه کاری های داستان را بازگو می کند کافی است چشمانتان را بر هم بگذارید و کسی برایتان شاهنامه خوانی کند تا در دنیایی از تصویر و حماسه و عشق فرو روید.

سیندخت سخن می گوید سخنانی که نه تنها در آشکارا که نهانی نیز، بنیادی استوار بر راستی و درستی دارند.سیندخت به زیبایی و رسایی ،چنین از خود می گوید:

که من خویش ضحاکم ای پهلوان  زن گرد مهراب روشن روان

همان مام رودابه ی ماه روی  که دستان همی جان فشاند بروی

کنون آمدم تا هوای تو چیست   ز کابل ترا دشمن و دوست کیست

اگر ما گنهکار و بدگوهریم    بدین پادشاهی نه اندر خوریم

من اینک به پیش توام مستمند  بکش گر کشی ور ببندی به بند

دل بیگناهان کابل مسوز  کجا تیره روز اندر آید بروز

نیازی نیست سیندخت از زیبایی و خردمندی رودابه بگوید،از قدیم گفته اند مادر را ببین و دختر را بگیر.کسی که مادری چون سیندخت، شجاع و خردمند و زیبا و آداب دان دارد ،او را نیازی به معرفی نیست. سیندخت به کوتاهی می گوید من زن مهراب کابلی ام،مادر رودابه ی ماهرو،ماهرویی که زال دستان، جان در پایش می فشاند.

سیندخت عجز و لابه نمی کند و دختر خود را کنیز سام و شاه ایران نمی شمارد با سری سربلند و صدایی مطمئن می گوید:آمده ام که ببینم خواسته ی شما چیست و اگر ما گنهکاریم مردمان کابل را در به وجود آمدن این کینه گناهی نیست.

حال نوبت سام است که سخن بگوید .روبروی او زنی زیبا و شجاع ایستاده است که حتی اگر مادر دلدار فرزندش نبود،هم، گرامی و بزرگ بود.پس لازم است که بایسته و شایسته سخن گوید و پاسخ دهد....

حکایت های من و مادر و صغری خانوم

داشتم به دوستم می گفتم حیف از امیر کبیر،واقعا گاهی قدرت ها ضربه هایی به بدنه ی یک جامعه فرود می آرند که با هیچ چیزی درمان پذیر نیست.وقتی امیر کبیر کشته شد ،همه ی کسانی ، که می خواستند مثل او باشند و برای کشور کاری کنند هم، مردند و در حقیقت آینده ی یک کشور از بین رفت.بعد در حالی که، پشت آه دوستم آهی می کشیدم گفتم:کاشکی آن زمان اونجا بودم.دوستم خندید و گفت مثلا چه غلطی می خواستی بکنی؟گفتم راست میگی چه غلطی می تونستم بکنم.

آخر حرف هامون بودیم که دیدم صدای مادر میاد.داشت با تمام کلمات قلنبه سلمبه ای که بلد بود کسی رو دعوت می کرد بیاد تو خونه. گفتم نکنه رییس کل یارانه های کشوره !!!یا... هنوز حدس دوم رو به ذهن و زبون نیاورده بودم که دیدم سرو کله ی مادر و صغری خانم پیدا شد. حرصم در اومد گفتم این همه  سلام و صلوات برای صغری خانم بود.نمی دونم چرا این مادر ساده دل من هر وقت صغری خانم رو می بینه انگارنعوذبالله یکی از معصومین رو دیده.صد بار بهش گفتم درسته که او تو روضه خونی های زنانه از بزرگان میگه اما دلیل نمیشه شما وقتی اون رو دیدید در برابرش خودتون رو طوری کوچیک کنید که انگار استغفرالله ،خود خدا رو دیدید.اما اگر توصیه های مادر در نرفتن به سینما روی من اثری داشته،سخنرانی های من هم در باب کرامت انسان و حرمت وجود آدمی رو مادر تاثیرگذار بوده!! می ترسم یه روز برم تو کوچه ببینم زنای محل در معیت و اطراف ماشین صغری خانم بدو بدو می کنند.

 داشتم می گفتم صغری خانم اومد و باتبختر لم داد به تنها متکای اتاق مادر و با نگاهی که انگار خود ابلیس جهنمی رو دیده سرتا پای من رو برانداز کرد.با دستی که مادر به لپش کشید و و دندون قروچه ای که نشون داد فهمیدم که باید زود برم و شالی چیزی بپوشم.من اصلا نمی فهمم، آخه صغری خانم مگه مرده  که آدم ازش رو بپوشونه.شالم رو که پوشیدم مادر با چشم و ابرو بهم فهموند که از یخچال میوه ای چیزی بیارم بیچاره یادش رفته بود که از همون عید هم یخچالش، از میوه یا بوی اون چیزی تو چنته نداشت.گفتم تو این گرونی همون چاییش هم نوبره.فنجونای چای رو که جلوشن میذاشتم شنیدم که صغری خانم از لزوم انتخابات و مشت بر دهان دشمنان به مادر می گفت.مادر هم با سادگی تمام حرفایی را که من پای تلفن به دوستم می گفتم تکرار کرد و گفت:والله می ترسم من ناقص عقل با رای اشتباهم خدای ناکرده موجب بشم فتنه ای، انحرافی چیزی سر کار بیاد.صغری خانم اخمی کرد و گفت:تو به خاطر دشمن هم که شده باید بیای رای بدی حتی اگه رای سفید بیاندازی!

این حرفا رو که شنیدم به زور خودمم رو قانع کردم که نگم:من نمی دونم این دشمن چیه که تو دهن همه ی مردم سبز شده.کشورهای دیگه دشمن ندارن؟پس چرا اونها اینقدر دشمن دشمن نمی کنند تا حالا توی یکی از سخنرانی های رییس جمهورهای امریکا و اروپا و آفریقا و اقیانوسیه شنیدی هی دشمن دشمن کنند. از صبح تا شب هم مردمشون مشغول راهپیمایی برای قیمت شیر و و دستمال بینی پاک کنی و هزار جور چیز خارجکی دیگه هستند اما یک نفر هم بهشون نمیگه خفه شین دشمن داره می بینتون!!.می خواستم به صغری خانم بگم کاشکی به جای ترس از دشمن از بی مدیریتی می ترسیدیم.حواسمون بود که چه کاری آینده مردم رو میسازه و چه کاری تیشه به ریشه ی آتیه ی مردم میزنه.اینطوری دیگه حتی اگر هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک ،باکیمون نبود، چون به قول چینی ها آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است. اما گفتم چه فایده؛ بیچاره  صغری خانم هم مثل مامان،خودش این حرفا رو از کسی یا جای دیگه یاد گرفته.او چه میدونه مدیریت چیه یا حق و حقوق کدومه ؟تا بوده یاد گرفته از دشمن بترسه. چه دشمنی که تو کوچه همیشه میپادش و چه دشمنی که  تو خیالش یه گوشه ای از دنیا داره اونو رصد میکنه.

روز فردوسی

شعر

رهایی ست

نجات است و آزادی.

تردیدی ست

که سرانجام

به یقین می گراید

شاملو

روز فردوسی بزرگ مبارک باد


داستان زال 44

سرانجام سام هدایای سیندخت را می پذیرد و می گوید:

برید این به گنجور دستان دهید  به نام مه کابلستان دهید

سیندخت، زیباروی شجاع، وقتی که می بیند که هدایایش پذیرفته  شده اند،شادکام و خوش زبان گردیده ودر حالی که از کنیزکانش می خواهد باز هم در و گوهر نثار سام کنند، اندک اندک نزدیک تر شده و مهیای سخن گفتن می شود:

پری روی سیندخت بر پیش سام      زبان کرد گویا و دل شادکام

سه بت روی با او به یکجا بدند      سمن پیکر و سرو بالا بدند

گرفته یکی جام هر یک بدست      بفرمود کامد به جای نشست

به پیش سپهبد فرو ریختند        همه یک به دیگر برآمیختند

چو با پهلوان کار برساختند    ز بیگانه خانه       بپرداختند

سام دستور می دهد که افراد متفرقه و بیگانه با بحث،آن جا را ترک گویند و پس از آن سیندخت از ماموریت خود می گوید.او از سام می خواهد که بر مردم کابل رحم آورد و بدان جا حمله نکند:

چنین گفت سیندخت با پهلوان   که با رای تو پیر گردد جوان

بزرگان ز تو دانش آموختند  به تو تیرگیها بر افروختند

به مهر تو شد  بسته دست بدی    به گرزت گشاده ره ایزدی

گنهکار گر بود مهراب بود          ز خون دلش دیده سیراب بود

سر بیگناهان کابل چه کرد      کجا اندر آورد باید بگرد

همه شهر زنده به رای تواند      پرستنده و خاک پای تواند

ازان ترس کو هوش و زور آفرید      درخشنده ناهید و هور آفرید

نیاید چنین کارش از تو پسند     میان را به خون ریختن در مبند 

سخنان سیندخت موثر واقع می شود و سام از او می خواهد که از رودابه بگوید....

نامه به یک کاندیدای ریاست جمهوری

با عرض سلام خدمت برادر بزرگوار و گرامی

در ابتدا آرزو می کنم که در همه ی احوالات زندگی به ویژه انتخابات پیش رو موفق و موید باشی.راستش می خواستم این نامه را پس از انتخاب شما بفرستم اما دیدم معمولا قبل ازرسیدن به قدرت، همه خوش اخلاق ترند و با سعه ی صدر بیشتری به درد دل ها گوش می دهند. گفتم تا وقت هست و هنوز حداقل توی شعارها مردم ولینعمتند،من هم حرفم را بزنم.

قبل از هر چیز هوش و ذکاوتت را تحسین می کنم که عاقلی کردی و کاندیدای ریاست جمهوری شدی.همان طور که مستحضر هستید این پست امکانات فراوانی را در اختیار شما می گذارد.حرفها و کارهایی را که اگر یک فرد معمولی یک میلیونومش را انجام دهد، به فلک بسته شده و گاهی به آن دنیا می رود وبهشتی می شود و یا اگر کارمند جزءباشد بی حساب و کتاب توبیخ می بیند،شما با خیال راحت انجام می دهی.اصلا می توانی گند بزنی به کل مملکت وتنها با  کاربرد دو کلمه ی مصلحت نظام همه چیز درست و حسابی ساکت می شود و همه خفه خون می گیرند راستش من که هنوز نفهمیده ام مصلحت مردم هم جزو مصلحت نظام است یا شامل همان جمع و تفریق هایی می شود که فقط از ما بهتران از آن سر در می آورند.

داشت یادم می رفت حرف اصلی ام را بگویم خواهش می کنم اگر رییس جمهور شدی کمی هم به فکر غرور و شخصیت مردم باش.نمی دانم الان چه عادت هایی داری شاید با پیژامه بروی بیرون و از بقال سرکوچه تان خرید کنی و یا برای نشان دادن خاکی بودنت بعد از غذا بلند بلند آروغ بزنی و یا دوست داشته باشی جوراب هایت همیشه بو بدهد، اما تو را به خدا، این کارها را بعد از انتخاب شدنت کنار بگذار، چون گاهی کارهایت علاوه بر این دوست و دشمن را به سخن وا می دارد ،تقلید دیگران را هم به دنبال دارد، اصلا از دوره ی انتخابات پیشین تا الان ما یک عکس درست و حسابی نداریم. بچه های شیطان و بازیگوش توی همه ی عکس ها برای ما شاخ گذاشته اند !

برادر گرامی،رییس جمهور آینده ،خواهش می کنم کمتر به دنبال جنگ و دعوا باش راستش این گرانی ها و تحریم ها دیگر برای ما اعصابی باقی نگذاشته است.دیگر خانه ها هم شده میدان جنگ.اگر می خواهی کاری برای پیشرفت کشور کنی ،با زبان خوش و آب زیرکاهانه باشد. از قدیم هم گفته اند با زبان خوش می توانی مار را هم از سوراخ بیرون بکشی.خلاصه مردم خسته اند و حال و حوصله مشت و لگد پرانی ندارند.نگران نباش بیکار نمی مانی.توی وقت های اضافه و بی کاری، می توانی چند نفر را مدیریت کنی که بروند بازار، یکی دو تا بخاری بخرند و بگذارند گوشه ی کلاس های مدرسه، یا به حساب و کتاب های مملکت برسی و لایحه ی بودجه ات را سر وقت تقدیم کنی، تا خدای ناکرده این نماینده های بی انصاف غربارانت نکنند.

ببخشید خیلی حرف زدم هر چند خیلی حرف دیگر هم باقی مانده.باز هم امیدوارم که تو برنده شوی و رقیبانت هر قدر هم پول دستی به مردم بدهند و مهمانی ها ی مفصل بگیرند ،راه به جایی نبرند.

امضا:ایران پارس نژاد

سرزمینی بی سرنوشت

از بعد از عید،هر روز صبح که دخترم را تا مدرسه ،پیاده، همراهی می کنم شاید لحظاتی به تلخی و درازی هزاران سال نوری بر من بگذرد.تمام طول راه دانش آموزانی هستند که مشغول کندن گل های مسیر و یا کندن شاخه ی درختانی هستند که تازه شکوفه داده اند.آن ها این گل ها را با خود به مدرسه می برند . چندین بار از مدیر و معلم های مدرسه ی دخترم خواسته ام که تذکری بدهند اما متاسفانه هیچ عکس العملی نشان نداده اند.همین دیروز بود که توی جلسه ی مادران از خانم معلم دخترم خواستم که از بچه ها بخواهند که گل ها را نچینند ،خنده ی مسخره ای سر داد و گفت:آخه بچه ها گل ها رو برای ما میارن.و بعد با بی اعتنایی روی برگرداند.دخترم می گوید :مامان دفتر مدرسه پر شده از گل های پلاسیده.بیچاره دخترم هم تمام راه با من حرص می خورد و گاهی می گوید:مامان ناراحت نشو آخه مگه تو لوراکسی؟ (شخصیت کارتونی نگاهبان طبیعت)

شکستن شاخه ی درختان و چیدن گل ها در کودکی،آتش زدن جنگل ها و قطع کردن درختان در بزرگسالی را در پی دارد.آلودگی هوایی که در شهرهای بزرگ بیداد می کند به دلیل همین نامهربانی با طبیعت است.کاش کسانی که می توانند کاری کنند،فرهنگی بسازند و خوبی ای را ترویج دهند،کمی بیشتر احساس مسئولیت می کردند.در این میان شاید مهم ترین این افراد معلم ها و نهاد آموزش و پرورش باشد.تصمیم دارم یک بار دیگر هم از مدیر دخترم بخواهم که به بچه ها تذکر بدهد که گل ها را نچینند،هر چه بادا باد.

پ.ن:زنگ زدم.اول گفت که اخه عزیز من،معلوم نیست که بچه ها  این گل ها رو ازکجا میارند.شاید از خونه شون باشه.گفتم حتی اگر از خانه بیاورند کار نادرستی است گل روی شاخه زیباست تازه این گل هایی که نیم ساعت نشده پلاسیده می شوند حرمت معلم را هم زیر سوال می برد بچه ها اگر دوست دارند گل بیاورند،از گل فروشی ها تهیه کنند که ماندگاری بیشتری دارد.خانم مدیر گفت فرهنگ سازی باید به عهده ی خانواده ها باشد از دست ما کار چندانی بر نمی اید با خودم گفتم کاش همان قدر که برای زلف دخترکان و رهانیدن آن ها از عذاب الیم تلاش می کردید کمی هم به فکر طبیعت و فرهنگ سازی این مرز و بوم خراب شده بودید.

داستان زال 43

افسون سخنان سیندخت کارگر می شود و مهراب می پذیرد که  او را به نزد زال سام بفرستد:

بدو گفت مهراب بستان کلید     غم گنج هرگز   نباید کشید

پرستنده و اسپ و تخت و کلاه     بیارای و با خویشتن بر براه

مگر شهر کابل نسوزد به ما  چو پژمرده شد برفروزد به ما

سیندخت آماده ی حرکت می شود او به زیبایی خود را می آراید و لباسی از زر و تاجی از در و یاقوت بر سر می نهد.سپس از خزانه ی شاه کابل هدیه ای شایسته و بایسته ی پهلوان ایران تدارک می بیند:

بیاراست تن را به دیبا و زر  به در و و به یاقوت پرمایه سر

پس از گنج زرش ز بهر نثار  برون کرد دینار چون سی هزار

یکی تاج پرگوهر شاهوار  ابا طوق و با یاره و گوشوار

بسان سپهری یکی تخت زر  برو ساخته چند گونه گهر

برش خسروی بیست پهنای او  چو سیصد فزون بود بالای او

وزان ژنده پیلان هندی چهار  همه جامه و فرش کردند بار

سپس سیندخت چون پهلوانی شجاع،زره ای بر تن می کند و بر اسبی بادپا می نشیند و به سوی دربار سام پیش می .سیندخت زنی زیرک و کارآزموده است او می داند که ممکن است سام اگر بشنود که زنی از کابل به رسولی آمده از پذیرفتنش سر باز زند،بنابراین در حالی که خود را در لباسی مخصوص جنگاوران ،پنهان داشته ، به هنگام نزدیک شدن به بارگاه سام،از گفتن نام و آوازه ی خود خوداری کرده و از کارگزاران سام می خواهد تا به پهلوان اعلام دارند که فرستاده ای از کابل برای گفت و گو آمده است:

چو شد ساخته کار خود بر نشست  چو گردی به مردی میان را ببست

بیامد    گرازان به    درگاه سام    نه اواز داد و نه    برگفت    نام

به کارآگهان    گفت تا   ناگهان     بگویند با    سرفراز     جهان

که    آمد فرستاده ی     کابلی      به نزد      سپهبد یل     زابلی

سام اجازه ی حضور می دهد و سیندخت با هدایای فراوانی که با خود آورده،خرامان وبی درنگ به نزد وی می شتابد و بر زمین بوسه می زند:

بیامد بر سام یل پرده دار  بگفت و بفرمود تا داد بار

فرود آمد از اسپ سیندخت و رفت   به پیش سپهبد خرامید تفت

زمین را ببوسید و کرد آفرین  ابرشاه و بر پهلوان زمین

نثار و پرستنده و اسپ و پیل  رده برکشیده زدر تا دو میل

یکایک همه پیش سام آورید  سر پهلوان خیره شد کان بدید

اما سام که می بیند فرستاده ی کابل،زنی است که به رسولی آمده،گیج و خشمگین بر تخت می نشیند و با خود می گوید :که چرا برای کاری بدین مهمی ،زنی را به میانجیگری فرستاده اند؟

پر اندیشه بنشست بر سان مست  بکش کرده دست و سرافگنده پست

که جایی کجا مایه چندین بود  فرستاده زن چه ایین بود؟

گر این خواسته زو پذیرم همه  زمن گردد آزرده شاه رمه

و گر بازگردانم از پیش، زال  برآرد به کردار سیمرغ بال

 سیندخت او را در برابر کار انجام شده قرار داده است،اگر هدایا را بپذیرد شاه ایران از وی ناراحت می شود و اگر نپذیرد ،زال دلشکسته و عاشق،خشمگین از پدر،چون مرغی پر می گشاید و از نزد پدر می رود.

 به راستی سام را چاره چیست؟

داستان زال 42

زال نامه ای را که پدر نوشته بر می دارد و برای به دست آوردن موافقت پادشاه، حرکت می کند :

چو نامه نوشتند و شد رای راست   ستد زود دستان و برپای خاست

به سوی شهنشاه   بنهاد روی        ابا نامه ی  سام    ازاده خوی

اما در طرف دیگر داستان،در خانه ی رودابه غلغله ای است.پدر که هراسان از خشم شاه ایران است ،برآشفته،رودابه و مادرش را به مرگ تهدید می کند و می خواهد با قربانی کردن آنان،خشم و بی داد را از کشورش دور سازد:

چو در کابل این داستان فاش گشت      سر مرزبان پر ز پرخاش گشت

برآشفت و سیندخت را پیش خواند      همه خشم رودابه بر وی براند

بدو گفت کاکنون جزین رای نیست   که با شاه گیتی مرا پای نیست

که آرمت با دخت    ناپاک تن    کشم    زارتان بر    سر    انجمن

مگر شاه ایران    ازین خشم و کین   برآساید و     رام گردد    زمین

شاه کابل خشمگین از فاش شدن راز رودابه و سام،سیندخت همسرش را فرا می خواند و به او می گوید برای آن که از حمله و تاراج ایرانیان در امان بمانیم ناچارم تو و رودابه را به زاری و خواری بکشم .

بیچاره مادران که همیشه باید سپر بلا باشند و آماج تیر حوادث.راستی اگر خدا در برابر منطق مردان ،مهر مادران را نمی آفرید دنیا به چه سرانجامی می رسید؟

در حالی که پدر در اندیشه ی کشتن و رهایی از عواقب این عشق شوم است ،مادر مانند همه ی مادران سپر بلا می شود و با به خطر انداختن جانش،از همسرش می خواهد تا به او اجازه بدهد تا به دیدار سام برود تا شاید، با گفت و گوی این غائله به پایان رسد:

بدو گفت سیندخت کای سرفراز      بود کت به خونم نیاید نیاز

مرا رفت باید به نزدیک سام     زبان برگشایم چو تیغ از نیام

بگویم بدو    آنچه گفتن سزد       خرد خام    گفتارها را  پزد

زمن رنج جان و زتو خواسته     سپردن به من گنج   آراسته

آیا شاه کابل با این پیشنهاد جسورانه موافقت می کند؟آیا سیندخت می تواند با گفت و گوی این غائله را پایان بخشد؟

داستان زال 41

یکی از نشانه های بزرگواری،اعتراف به خطاست هر چند مخاطبت از تو کوچکتر باشد و سام نیز به همین دلیل بزرگوار است. او پس از شنیدن سخنان فرزندش چنین می کند:

بدو گفت آری همین است راست      زبان تو بر راستی بر گواست

همه کار من با  تو بیداد بود      دل دشمنان  بر تو بر   شاد بود

زمن آرزو خود همین خواستی      بتنگی دل از جای برخاستی

مشو   تیز تا چاره ی   کار تو      بسازم کنون   نیز بازار   تو

یکی نامه فرمایم اکنون به شاه      فرستم به دست تو ای نیکخواه

سخن هر چه باید به یاد آورم    روان و  دلش   سوی داد   آورم

اگر یار باشد    جهاندار ما       به کام تو   گردد همه   کار   ما

سام نامه ای به شاه ایران می نویسد و در آن از خدمات و سختی های که در راه میهن و خدمت به پادشاه ایران متحمل شده است سخن می گوید:

نویسنده را پیش بنشاندند      ز هر در سخن ها همی راندند

سرنامه کرد آفرین    خدای     کجا هست و باشد همیشه به جای

....

کنون چند سالست تا پشت  زین     مرا تختگاه است و اسپم زمین

همه گرگساران و مازندران     به تو راست کردم به گرز گران

نکردم زمانی بر و بوم یاد       ترا خواستم راد و پیروز و شاد

سام پس از این مقدمه چینی می کند تا به شاه بگوید که بهتر است دل زال ،که می تواند پهلوان آینده ی ایران زمین باشد را، راضی نگه دارد و خواسته ی پهلوان پیر را نیز پس از این همه خدمات برآورده سازد،سام می گوید من دیگر پهلوان جوان و پر قدرت گذشته نیستم و خود که زمانی گردان و گردنگشان را به کمند گرفتار می ساختم اینک دست بسته ی دست  زمانه  و اسیر کمند گذر ایامم،پس دل زال را نگه دار تا نگه دار دولتت باشد:

کنون این برافراخته یال من     همان زخم کوبنده کوپال من

بدان هم که بودی نماند همی      بر و گردگاهم خماند همی

کمندی بینداخت از دست شست      زمانه مرا باژگونه ببست

سپردیم نوبت کنون زال را       که شاید کمربند و کوپال را

یکی آرزو   دارد اندر نهان       بباید بخواهد     ز شاه جهان

یکی آرزو کان به یزدان نکوست    کجا نیکویی زیر فرمان اوست

نکردیم   بی رای شاه بزرگ       که بنده نباید که    باشد سترگ

سام به شاه می گوید زال آرزویی دارد،آرزویی که ستوده ی پروردگار جهانیان است او عاشق شده است و خداوند خود آفریننده ی عشق است.در متون عرفانی آمده است که خداوند دوست داشت کسی عاشق او باشد پس انسان را آفرید تا عاشقش باشد. او عبادت بی عشق را نمی خواست و گرنه فرشتگان بسیاری بودند که شب و روز سر به سجده می نهادند بی آن که عاشق باشند

سام به شاه توضیح می دهد که من ناچارم خواسته ی زال را ارج بنهم چون روزگاری که او را پس از بی مهری ها به خانه بازگرداندم،با او پیمان بسته ام که هر گز سر از رایش نپیچم .حال  زال عاشق نزد من است و می گوید من را بکشید اما هرگز به خاک حمله نکنید در اینجا باز سام به پرورده بودن زال به دست سیمرغ سخن می گوید.سام می گوید کسی که پرورده ی مرغ باشد  و در کوه و کمر پرورش یافته باشد شگفت نیست که با دیدن زیبارویی از کابلستان دیوانه گردد و عقل از کف بنهد:

همانا که با زال پیمان من        شنیدست شاه جهان بان من

که از رای او سر نپیچم به هیچ    درین روزها کرد زی من بسیچ

مرا گفت بردار آمل کنی      سزاتر که     آهنگ کابل کنی

چو پرورده ی مرغ باشد به کوه       نشانی شده میان    گروه در

چنان ماه بیند      بکابلستان     چو   سرو سهی بر سرش گلستان

چو دیوانه گردد نباشد شگفت     ازو شاه   را کین    نباید گرفت

بیچاره زال که در راه عشق چه سختی ها که نمی کشد و چه حرف ها که نمی شنود؟!!

 

داستان زال 40

زال به دیدار پدر می رود و در حالی که اشک از چشمانش روان است با او سخن می گوید:

چو زال اندر آمد به پیش پدر  زمین را ببوسید و گسترد بر

یکی آفرین کرد بر سام گرد  و زاب دو نرگس همی گل سترد

(دو نرگس استعاره از چشمان و گل استعاره ازصورت است)

زال به پدر می گوید ای پهلوان دادوری که همه  از دادگری تو بهره مند و شادمانند، پس چرا من که فرزند توام از مهر و داد تو بی بهره ام؟منی که کودکی را دور از دامان تو و در آشیان مرغی به سر برده ام حال که خداوند با نظر لطف خویش مرا نجات داده و پرورانده و به آغوش تو بازگردانده،آمده ای خانه ی آرزوهایم را ویران کنی؟اکنون من در کنار توام و از تو می خواهم که به جای آن که به سرزمینکسی که دوستش می دارم حمله کنی و آن را با خاک یکسان سازی،مرا با شمشیرت دو پاره ساز تا مگر با مرگ من این عشق نافرجام نیز به پایان رسد و شما آسوده خاطر شوید:

که  بیدار دل پهلوان شاد باد      روانش گراینده ی داد باد

همه مردم از داد تو شادمان      ز تو داد یابد زمین و زمان

مگر من که از داد بی بهره ام       و گرچه به پیوند تو شهره ام

یکی مرغ پرورده ام خاک خورد     به گیتی مرا نیست با کس نبرد

ز مادر   بزادم     بینداختی         به کوه اندرم جایگه     ساختی

کنون کم جهان آفرین پرورید       به چشم خدایی به من بنگرید

زمازندران هدیه این ساختی      هم از گرگساران بدین تاختی

که ویران   کنی خان آباد من      چنین داد خواهی همی داد من؟

من     اینک  به پیش تو استاده ام       تن بنده خشم ترا داده ام

به اره میانم    بدو نیم کن       ز کابل    مپیمای با من سخن

زال سکوت می کند و اینک سام است که میان گردن نهادن به فرمان شاه و به دست آوردن دل فرزند باید یکی را انتخاب نماید؟روزگار سختی دارد سام! چه می کند پهلوان ایران زمین؟چه سرنوشتی در انتظار او و فرزندو سرزمینش است؟

 

حکایت های من و مادر

از در که اومدم تو یکدفعه مادر پرید جلو و منو محکم تو بغل گرفت و حالا نبوس و کی ببوس. هر چی گفتم مادر، مادر قربانت شوم چه خبر شده؟همین طور به کارش ادامه داد و بالاخره بعد از یک عالمه قربون صدقه رفتن و ماچ و بوس کردن ،رفت که به قول خودش غذای مورد علاقه ام رو بیاره.از تعجب به جای دو شاخ چهار شاخ رو سرم سبز شده بود و مقنعه نوام را پاره کرده بود!!تعجبم از قربون صدقه های ناگهانی مادر نبود از این بود که چرا این دفعه بازخواستم نکرد که سینما بودم یا نه؟خلاصه موقع ناهار هم، مادر بعد از یکی دو لقمه، دست از غذا خوردن کشید و با چشم های پر از اشک زل زد به بنده ی حقیر.نمی دانستم لقمه را توی دهانم می چپانم یا بینی صاحب مرده ام.آخر سر طاقتم طاق شد و گفتم تا نگویی چه خبر شده نه آب می خورم و نه غذا.البته توی دلم خدا خدا می کردم مادرم یکدفعه یاد سینما رفتن من نیفتد و از رو لج هم که شده من رو تو خماری اعتصاب غذا ول کند به امان خدا و بعد هم خدای ناکرده من برای حفظ غرور و آبرو هم شده مجبور بشم چند روزی دستپخت خوشمزه مادر را نخورم!!!اما دیدم نه این خبرا نیست.

 خلاصه بعد از کمی عجز و لابه و التماس، بالاخره مادر به حرف اومد و در حالی که داشت های های گریه می کرد گفت:دخترم کاش همون زمان انقلاب یه گارد حکومتی کارد تو شیکمم زده بود و تو رو به دنیا نمی آوردم،کاش توی جنگ خمپاره های صدام از خدا بی خبر افتاده بود وسط اتاقی که تو توش بودی و اینروزها رو نمی دیدم.دلم هزار جا رفت ،گفتم مادر تو را به خدا بگو چه اتفاقی افتاده؟مادر هق هق کنان گفت: هر روز تو اخبارها می گفتند مواظب بچه هاتون باشید از دود و آلودگی نمیرن می گفتم خوب خدا رو شکر که دختر من از زیرزمین با مترو میاد آلودگی بهش کارساز نیس،سالاد و سبزی بهش میدم چیزیش نشه، اما امروز شنیدم که بیشتر مواد غذاییمون هم آلوده اس هر چی سم و کود شیمیایی و هزار زهر ماره تو این مواد غذاییه. می گفتن بیشتر مردم دارن دچار سرطان میشن،مریض میشن و میمیرن.مادر من تو رو با هزار سختی بزرگ کردم منتظرم عروس بشی و عاقل، و دیگه نری سینما!!!اما حالا می بینم که با این وضع آلودگی و بدبختی و غذاهای سمی حتی اگر مریضم بشی نمی تونم امید داشته باشم که خوب میشی،ننه میگن بیمارستانا پر از دارو های بیهوشیه که آدم دیگه باهاشون هوش نمیاد.مادرم چارقد رنگ و رو رفته اش گرفت جلو صورتش و های های گریه کرد منم نشستم کنارش و های های گریه کردم چون معلوم نبود با این همه آلودگی و نکبت، کی زودتر از دنیا میره!!

شاهنامه و دولت مقتدر

شاهنامه، کتاب بررسی رفتارشاهان است. نه آن که فردوسی چپ رفته و راست  آمده و از شاهان تعریف و تمجید کرده است بلکه او ازشاهان همان گونه که بوده اند سخن به میان آورده و این با شماست که در میان واژه ها بگردید و دلایل موفقیت آنان و یا عدم آن را پیدا کنید.شاهنامه تو را به فکر وا می دارد که چه می شود که ضحاک هزار سال حکومت می کند؟آیا او فرمانروای دانا و مقتدری بوده یا مسئله ی دیگری در میان است؟ تفاوت فریدون و کیخسرو و ضحاک و گشتاسب و ...در چه چیزی است؟با خود فکر می کنی که دولت یا حکومت خوب چگونه دولتی است؟اقتدار و سربلندی در چیست؟در یک کتاب به مقاله ای در باب دولت مقتدر برخوردم که دراین باره چنین گفته بود:

«صرف نظر از این که مشروعیت یک رژیم حدوثا می تواند هر منشایی داشته باشد،در بقای خود محتاج به رضایت مردم است و این رضایت و اعتماد هنگامی حاصل می شود که دولت بتواند منافع عاجل و اجل بخش های عظیمی از مردم را که پایگاه مشروعیت وی را تشکیل می دهند ،پاسداری نماید»

با این حساب آیا می توان حکومت ضحاک را که مردم از او در رنج و عذاب بودند حکومتی مقتدر به شمار آورد؟

«دولتی مقتدر است که ظرفیت و توان پاسخگویی به نیازهای آنی و آتی مردم را داشته باشد .دولت کارآمد و معتبر،دولتی است که بتواند با دوراندیشی نیازهای آتی مردم را پیش بینی کند و از قبل خود را برای اجابت این مطالبات و نیازها آماده کرده و ظرفیت های مناسب را در درون خود و نیز سطح نظام سیاسی پدید آورد تا مبادا به گونه ای ناگهانی با حجم عظیمی از نیازه ای جدید الولاده و پیش بینی نشده روبرو شده و در مصاف با آن ها از پای درآید و یا بر اثر سرکوب نیازها مشروعیت خود را از کف بدهد»

آیا می توان دولت کیکاوس را که پیوسته در پی خواهش های دل خود بود و هر دم مشکلی می آفرید و مردم و زیردستان را در تنگنا می گذاشت دولتی مقتدر دانست؟

«دولت مقتدر،میوه ای است که بر شاخ و برگ جامعه ای مقتدر می روید یعنی هرگز نمی توان شاهد پیدایش و مهم تر از آن،بقای چنین دولتی در جوامع افسرده و ضعیف و عاجز بود

جامعه ی قوی،جامعه ای است که به خود سازمان داده باشد،علایق و منافع گروه ها و قشرهای مختلف آن بیان سیاسی پیدا کرده باشند،مجاری انتقال درخواست ها به دولت باز و مکانیسم های حساب کشی از دولت برقرار باشد،احساس «دولت دار»بودن در میان مردم به حد اعلی قوی باشد»

آیا می توان گشتاسب را که؛برای بقای سلطنت خود و سرکوب مخالفان به هر بهانه ای حتی شده دستاویز قرار دادن دین،بهره می برد پادشاهی مقتدر دانست؟ او برای این که چند سالی افزون تر بر تخت پادشاهی تکیه بزند،حتی ابایی نداشت که پهلوان کشورش_رستم_و یا فرزندش- اسفندیار دلیر- را سر به نیست کند. به راستی چه ویژگی های دیگری می توان برای یک دولت مقتدر برشمرد؟

از نویسنده ی این مقاله که من گوشه هایی از آن را یادداشت نمودم پوزش می خواهم چون فراموش کرده ام نام مقاله و نویسنده ی آن را یادداشت کنم.