سیندخت از سام اجازه ی مرخصی و رفتن به کابل می خواهد.او می خواهد هر چه زودتر به کابل برود تا هم این خبر خوب را به آن جا برساند و هم تدارک پذیرایی از مهمان عزیزی ، که در آینده ای نزدیک به آن جا پا می گذارد را،ببیند:

 

دوم روز چون چشمه ی افتاب   بجنبید و بیدار شد سر زخواب

گرانمایه سیندخت بنهاد روی  به درگاه سالار دیهیم جوی

روارو برامد ز درگاه سام  مه بانوان     خواندنش به نام

بیامد بر سام و بردش نماز  سخن گفت با او زمانی دراز

به دستوری بازگشتن به جای   شدن شادمان سوی کابل خدای

دگر ساختن کار    مهمان نو      نمودن به داماد   پیمان نو

و سام ،سیندخت،فرستاده ی سرزمین کابلستان را با احترام و بزرگداشت کامل به سرزمینش،گسیل می دارد.رفتار سام سرشار از احترام نسبت به این بانوی بزرگوار و داناست:

ورا سام یل گفت برگرد  و رو   بگو ان چه دیدی به مهراب گو

سزاوار او خلعت آراستند   ز گنج ان چه پرمایه تر خواستند

به کابل دگر سام را هر چه بود  ز کاخ و زباغ و زکشت و درود

دگر چارپایان    دوشیدنی         ز گستردنی هم ز    پوشیدنی

به سیندخت بخشید و دستش به دست  گرفت و یکی نیز پیمان ببست

پذیرفت مر دخت او را به زال     که باشند هر دو به شادی همال

سرافرازگردی و مردی دویست      بدو داد و گفتش که ایدر مه ایست

به کابل بباش و به شادی بمان     ازین پس مترس از بد بدگمان

شگفته شد آن روی پژمرده ماه       به نیک اختری بر گفتند راه

اکنون کار زال و رودابه آسانتر شده است.آنان با پایداری توانسته اند موافقت خانواده ها را به دست بیاورند.

حال نوبت زال است که رضایت شاه ایران را نیز کسب کند.آیا او در این کار موفق می شود؟چه موانعی در انتظار اوست؟آیا شاه ایران  با پیوند پهلوان خویش با دختر یکی از نوادگان ضحاک موافقت می کند ؟