چهارشنبه سوری

چیزی به رسم قشنگ چهارشنبه سوری نمانده.امیدوارم حسابی به همه خوش بگذرد.دست کودکانمان را بگیریم و در محیطی ارام این رسم ها را در ذهن آنان جاودانه سازیم.لزومی ندارد که از خبرهای وحشتناک تلویزیونی بترسیم .اگر ما در کنار هم باشیم هیچ چیز ترسی ندارد.یادمان باشد به کودکانمان بیاموزیم که نام این رسم چهارشنبه سوری است نه چهارشنبه آخر سال..یادمان باشد شادی ها بسیار اندکند.قدر این لحظه ای اندک را بدانیم و حسابی شاد باشیم.برای کمی هم که شده غم هایمان را فراموش کنیم .غم ها همیشه هستند.همیشه کسانی هستند که ما را برای بیشتر غمگین بودن برانگیزند.اما بهانه برای شاد بودن نیز نمی تواند اندک باشد.دم دست ترینش همین مراسم هایی است که از نیاکامان برایمان مانده.از ایرانیان دلشاد باستان .آخر سال پر از نشاطی داشته باشید.

پیشاپیش سال نوتان مبارک.

داستان زال22

زال عاشق ترین فرد شاهنامه است.نه بیژن که شیفته ی منیژه می شود و نه خسرو پرویز ، ونه هیچ فرد دیگری در شاهنامه،در دلبستگی به پای او نمی رسند.او صاف و صادق و بی ریا دلبر خویش را دوست می دارد وبرای رسیدن به او تا پای جان ایستاده و برآن است که کفن پوش در مقابل هرآن که با دلداگی او مخالفت کندبایستد.شاید این صداقت و بی ریایی نیز از برآیندهای تربیت سیمرغ باشد.زال عاشق و صادق در میان آدمیان پرو بال نیافته که مانند آنان دوز و کلک و بی وفایی بیاموزد .او نظر کرده ی یزدان بوده است.خداوندی که سیمرغ را به مادری زال برگزیده .

زال در حالی که از هراس خود از مخالفت شاه و خانواده اش می گوید در عین حال چنین می گوید:

ولیکن نه پرمایه جانست و تن  همان خوار گیرم بپوشم کفن

پذیرفتم از دادگر داورم    که هرگز زپیمان تو نگذرم

شوم پیش یزدان ستایش کنم   چو ایزد پرستان نیایش کنم

مگر کو دل سام و شاه زمین    بشوید زخشم و زپیکار و کین

جهان   افرین   بشنود گفت من    مگر کاشکارا شوی جفت من

رودابه ی شیرین زبان که می بیند دلدارش چگونه برای رسیدن به او حاضر است زمین و زمان را به هم بدوزد،او نیز طنازی نموده و چنین می گوید:

بدو گفت رودابه من همچنین  پذیرفتم از داور کیش و دین

که بر من نباشد کسی پادشا  جهان افرین بر زبانم گوا

جز از پهلوان جهان زال زر  که با تخت و تاجست و با زیب و فر

زال و رودابه تا صبح از عشق خود می گویند و کارهایی که حاضرند در این راه انجام دهند.اینجاست که فردوسی با زیرکی از لاف های عاشقانه اشان پرده بر می دارد و یواشکی به ما می رساند که هر چند انان در عشقشان صادق بودند اما در این زمان،سخنانشان بیشتر از روی ارزو و هیجان بود تا خردورزی و دوراندیشی.ویژگیی که در همه ی عشق ها می توان دید:

همی مهرشان هز زمان بیش بود  خرد دور بود ارزو پیش بود

چنین تا سپیده برآمد زجای   تبیره برآمد ز پرده سرای

پس آن ماه را شید پدرود کرد  بر خویش تار و برش پود کرد

در این بیت اخیر فردوسی به زیبایی لحظه خداحافظی زال و رودابه را به تصویر کشیده .او نمی گوید زال به هنگام خداحافظی رودابه را در اغوش کشید شاید اگر این گونه می گفت خواننده  ان را یک خداحافظی عادی می پنداشت و زود از ان می گذشت.بلکه می گوید زال چنان رودابه را در اغوش کشید که گویی خود تاری از یک بافته و رودابه پود ان است یعنی چنان عمیق و با احساس همدیگر را در آغوش کشیدند که گویی تارهای جدا نشدنی بافته ای هستند.

زال بازهم از کمند استفاده می کند و از قصر پایین می اید و به نزد سپاهیان خویش که چنان که از ابیات شاهنامه برمی اید  تمام شبی را که زال چنین خوش بوده آنان چشم انتظار برگشت وی بوده اند،باز می گردد:

زبالا کمند اندر افگند زال  فرود امد از کاخ فرخ همال

چو خورشید تابان برآمد زکوه  برفتند گردان همه همگروه

بدیدند مر پهلوان را پگاه  وزان جایگه برگرفتند راه

حال زال می بایست به وعده ای که به دلبر خویش داده وفا کند.او راهی سخت در پیش دارد .باید شاه ایران منوچهر و پدرش سام و بزرگان ایران و اصلا تمام ایرانیان را قانع کند که با ازدواج او و رودابه فرزند مهراب کابلی که از نوادگان ضحاک است وایرانیان هنوز از خاطرات او دلخونند،موافقت کنند

آیا زال موفق می شود؟ایا می تواند ایرانیان را قانع کند که عشق او و رودابه،عشقی پاک و مقدس است و با پلیدی های ضحاک هیچ پیوندی ندارد؟؟؟

 

داستان زال21

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد  تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی  تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد

دو دلداده به هم می رسند.چشمان زال برای اولین بار است که روی زیبای رودابه را از نزدیک می بیندو رودابه در اولین دیدار شیفته ی زیبایی زال می شود:

چو از بام آن باره بنشست باز  برآمد پری روی و بردش نماز

گرفت آن زمان دست دستان بدست  برفتند هردو بکردار مست

سوی خانه زرنگار آمدند         بران مجلس شاهوار   امدند

بهشتی بد اراسته پرزنور        پرستنده برپای و برپیش حور

شگفت اندرو مانده بد زال زر   برآن روی آن موی و بالا وفر

ابا یاره و طوق و با گوشوار  زدینار و گوهر چو باغ بهار

دو رخسارهچون لاله اندر سمن  سرجعد زلفش شکن در شکن

همان زال با فر شاهنشهی       نشسته برماه     با فرهی

حمایل یک دشنه اندر برش  زیاقوت سرخ افسرس بر سرش

دو دلداده که به هم می رسند،روایان داستان  یا فردوسی که بازآفریننده داستان هاست ،تا این حد منطقی هستند که در چنین هنگامی نمی توان گفت که ان ها در کنار هم نشستند و از اب و هوا گفتند و یا روزنامه خواندند،درست مثل فیلم های ایران قرن چهاردهم.بلکه فردوسی اینچنین می سراید:

همی بود بوس و کنار و نبید  مگر شیر کو گور را نشکرید

فردوسی در حالی که از سرخوشی های دو معشوقی که به هم رسیده اند سخن می گوید اما به هوش است که با شرم و حیایی مثال زدنی،با زبان استعاره این را هم بگوید که  کار آن ها محدود به همین بوسیدن و در اغوش کشیدن بوده و شیر که استعاره از زال است،شکار خویش را تنها به بازی گرفت و بیش از این پای پیش نگذاشته است.

در اینجا لازم است این نکته ذکر شود که  یکی از ویژگی های بارز کلام فردوسی،شرم و حیایی است که در ان به چشم می خورد.فردوسی هیچ گاه حتی در بدترین حالات کلماتی سخیف و سبک و دور از بزرگواری به کار نمی برد.

اما دو دلداده در عین این که از شب خود لذت می برند هراسان از آگاه شدن و تصمیم بزرگترهای قومند:

سپهبد چنین گفت با ماه روی   که ای سرو سیمین بر و رنگ و بوی

منوچهر اگر بشنود داستان  نباشد برین کار هم داستان

همان سام نیرم برآرد خروش  ازین کار برمن شود او بجوش...


آیا زال در اندیشه ی ان است که رودابه را پس از این دیدار به بهانه ا ی رها سازد و پی معشوقکان دیگر رود؟!!!!.....

با سیاوش،دوستی نیز از جهان برخاست

لیست کتاب ها را که می بینم چشمم به نام کتاب سیاوش خوانی از بهرام بیضایی می افتد .داستان سیاوش را بارها از شاهنامه خوانده ام درست مانند داستان رستم و سهراب.به امید آن که در این کتاب با سرنوشت دیگری از سیاوش روبرو شوم ان را می گیرم.و در همان حال با خودم فکر می کنم چرا باید داستانی را دیگر بار بخوانم.مگر بیضایی چه گفته است؟

کتاب را باز می کنم .فیملنامه ایست که در زیر عنوانش امده:

فیلمنامه

و نیز برای اجرای زنده در توس فردوسی

 و میدان های بزرگ همه ی روستاها

و پهنه ی میان چادرهای همه ی ایل ها

کتاب ،روستایی را نشان می دهد که هر ساله برای برکت دادن به کشتزار خویش،سیاوش خوانی می کنند و بازیگران آن را از میان مردمان ده برمی گزینند.شروع به خواندن می کنم به راستی که بیضایی استادی است.چنان قدرتمند صحنه ها را بازگو می کند که من نیز با مردمان ده هم اوا می شوم و دل رنجه از مرگ سیاوش.مرگی که هربار این داستان را خوانده ام،چون داستان رستم و سهراب،بی هیچ دلیلی در ارزوی این می نشینم که با پایانی دیگر روبرو گردم.بازهم دارم به پایان کتاب سیاوش خوانی بیضایی نزدیک می شوم.دلهره مرا فرا می گیرد کتاب را زمین می گذارم،به آشپزخانه،اتاق ها می دوم،روبروی اینه موهایم را چند بار باز و بسته می کنم ،و برای صدمین بار رخت هار ا باز کرده و باردیگر مرتب می کنم.نمی دانم از چه می گریزم.از پایان سیاوش

سرانجام کتاب را باز می کنم،صفحات پایانی است ....

[سیاوش:آب آب

گروی زره:زود-دل به دریا بزن؛ایران را دشنام گوی و چکه ای بستان...

پیران تاخته است و همراهان در پی وی می تازند.گلشهر خاک به سر می ریزد.جیغ زنان تماشاگرو مردان گریان.تصویر تازیانه که بر دهن سیاوش می کوبند.تصویر پاهای برهنه ی فریگیس بر خاک.خواهر دًردی اشکریزان بر سینه می زند[دردی از اهالی روستاست که نقش سیاوش را دارد]

فوژان:خواهرت بمیرد دًردی!خواهرت نبیند دًردی!

مهنو:«گریان»گفتم نرو!گفتم نرو،ندیدی هر که سیاوش شد در خون خود نشست؟

...جیغ تماشاگران.از همه سو تشت می کوبند.آفتاب غروبی تا نیمه در پشت ابرها پنهان است.پارچه ای سرخ رنگ بر سر سیاوش نشان می دهد که سربریده شده؛مردمان دهها و دهها خروس سپید سربریده را به میدان می اندازندکه بال می زنند و نشان از جان کندن سیاوشند.گریه ی همه.مادر دًردی از دست می رود؛خواهر گریان دًردی روی دست می گیردش...

گرسیوز فریادکشان سر بریده ای را بالا می برد و به همه نشان می دهد]

سیاوش خوانی،بهرام بیضایی،انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

 

برای اصغر فرهادی

برای اصغر فرهادی که معجزه آفرید در برهوتی که برای ساختن یک فیلم می بایست از هفت خوان گذشت.در زیر ذره بین و تیغ تیز سانسور ،صحنه هایی آراست که چشم جهانیان را خیره ساخت.او نشان داد که در شوره زارها نیز گل ها سر روییدن دارند.دیرزمانی بود که دل هامان مرده بود ونیازمند اندکی شادی. اکنون زمان جشن آغازیدن است زمان آن است که زنان از شادمانی کل کشند و هنگامه سازان هنگامه بیارایند. این یک جشن ملی است جشن مردمی که منادی صلحند .شاد باشید

«-جهان را که آفرید؟»

«-جهان را؟

من

آفریدم!

به جز آن که چون من اش انگشتان معجزه گر باشد

که را توان آفرینش این هست؟

جهان را

 من آفریدم.»

«-جهان را

چه گونه آفریدی؟»  

«-چه گونه؟

به لطف کودکانه ی اعجاز!

به جز آن که رویتی چون من اش باشد

که را طاقت پاسخ گفتن این هست؟

به کرشمه دست برآورده

جهان را

به الگوی خویش

بریدم.»

                                                      شاملوی بزرگ

یک نویسنده خوب

با وبلاگ آقای چنگیزی توی یکی از وب گردی هایم اشنا شدم.جامعه ی کهنه.گفته بود نویسنده است اما فکر میکردم شاید از این نویسنده هایی است که الکی کتاب چاپ می کنند و اسم خودشان را با صد سلام و صلوات می اورند.اما از متانتی که در نوشته های وبلاگش بود و همین طور کتاب های خوبی که معرفی می کرد خوشم امد.تا این که چند روز پیش توی کتابخانه مرکزی یکی از کتاب هایش را دیدم.پرسه زیر درختان تاغ.صبح روز بعد بود که طبق معمول وقتی بچه ها رفتند گفتم چند صفحه ای از کتاب را بخوانم و بعد به کارهای روزمره ام برسم.اما این بار با همیشه فرق می کرد.کتاب جذاب و پرکشش بود.پر از زندگی.آدم نمی توانست به راحتی آن را کنار بگذارد و به غذا پختن فکر کند .تا ظهر یک جا نشستم و خواندم...

کتاب این گونه آغازمی شود:

هوا گرگ و میش بود که زنگ تلفن بیدارم کرد.پریدم.نمی دانم چه حسی است که آدم خیال برش می دارد تو این بیابان خبری از این جور چیزها نیست.در این بیابان بی سروته،آدم فکر می کند عهد شاه وزوزک است.دیدن این جور چیزها وسط بیابان که از ازل هیچ چیزیش تغییر نکرده است_دشتش همان دشت است،آدم هاش همان آدم ها_عین دیدن در و دهاتی ها و وامانده هایی که با تلفن حرف می زنند،مسخره به نظر می اید با ان طرز حرف زدنشان تو دهنی تلفن آدم فکر می کند نکند این زندگی شوخی است،پیشرفت بشر شوخی است،سرتا پای فن آوری ها شوخی است.....