زال عاشق ترین فرد شاهنامه است.نه بیژن که شیفته
ی منیژه می شود و نه خسرو پرویز ، ونه هیچ فرد دیگری در شاهنامه،در دلبستگی به پای
او نمی رسند.او صاف و صادق و بی ریا دلبر خویش را دوست می دارد وبرای رسیدن به او
تا پای جان ایستاده و برآن است که کفن پوش در مقابل هرآن که با دلداگی او مخالفت کندبایستد.شاید
این صداقت و بی ریایی نیز از برآیندهای تربیت سیمرغ باشد.زال عاشق و صادق در میان
آدمیان پرو بال نیافته که مانند آنان دوز و کلک و بی وفایی بیاموزد .او نظر کرده ی
یزدان بوده است.خداوندی که سیمرغ را به مادری زال برگزیده .
زال در حالی که از هراس خود از مخالفت شاه و
خانواده اش می گوید در عین حال چنین می گوید:
ولیکن نه پرمایه جانست و تن همان خوار گیرم بپوشم کفن
پذیرفتم از دادگر داورم که هرگز زپیمان تو نگذرم
شوم پیش یزدان ستایش کنم چو ایزد پرستان نیایش کنم
مگر کو دل سام و شاه زمین بشوید زخشم و زپیکار و کین
جهان افرین بشنود
گفت من مگر کاشکارا شوی جفت من
رودابه ی شیرین زبان که می بیند دلدارش چگونه
برای رسیدن به او حاضر است زمین و زمان را به هم بدوزد،او نیز طنازی نموده و چنین
می گوید:
بدو گفت رودابه من همچنین پذیرفتم از داور کیش و دین
که بر من نباشد کسی پادشا جهان افرین بر زبانم گوا
جز از پهلوان جهان زال زر که با تخت و تاجست و با زیب و فر
زال و رودابه تا صبح از عشق خود می گویند و
کارهایی که حاضرند در این راه انجام دهند.اینجاست که فردوسی با زیرکی از لاف های
عاشقانه اشان پرده بر می دارد و یواشکی به ما می رساند که هر چند انان در عشقشان
صادق بودند اما در این زمان،سخنانشان بیشتر از روی ارزو و هیجان بود تا خردورزی و
دوراندیشی.ویژگیی که در همه ی عشق ها می توان دید:
همی مهرشان هز زمان بیش بود خرد دور بود ارزو پیش بود
چنین تا سپیده برآمد زجای تبیره برآمد ز پرده سرای
پس آن ماه را شید پدرود کرد بر خویش تار و برش پود کرد
در این بیت اخیر فردوسی به زیبایی لحظه خداحافظی
زال و رودابه را به تصویر کشیده .او نمی گوید زال به هنگام خداحافظی رودابه را در
اغوش کشید شاید اگر این گونه می گفت خواننده
ان را یک خداحافظی عادی می پنداشت و زود از ان می گذشت.بلکه می گوید زال
چنان رودابه را در اغوش کشید که گویی خود تاری از یک بافته و رودابه پود ان است
یعنی چنان عمیق و با احساس همدیگر را در آغوش کشیدند که گویی تارهای جدا نشدنی
بافته ای هستند.
زال بازهم از کمند استفاده می کند و از قصر
پایین می اید و به نزد سپاهیان خویش که چنان که از ابیات شاهنامه برمی اید تمام شبی را که زال چنین خوش بوده آنان چشم
انتظار برگشت وی بوده اند،باز می گردد:
زبالا کمند اندر افگند زال فرود امد از کاخ فرخ همال
چو خورشید تابان برآمد زکوه برفتند گردان همه همگروه
بدیدند مر پهلوان را پگاه وزان جایگه برگرفتند راه
حال زال می بایست به وعده ای که به دلبر خویش
داده وفا کند.او راهی سخت در پیش دارد .باید شاه ایران منوچهر و پدرش سام و بزرگان
ایران و اصلا تمام ایرانیان را قانع کند که با ازدواج او و رودابه فرزند مهراب
کابلی که از نوادگان ضحاک است وایرانیان هنوز از خاطرات او دلخونند،موافقت کنند
آیا زال موفق می شود؟ایا می تواند ایرانیان را
قانع کند که عشق او و رودابه،عشقی پاک و مقدس است و با پلیدی های ضحاک هیچ پیوندی
ندارد؟؟؟