اندرحکایت اشک های من و مادر

به خونه که رسیدم از شدت گرما داشتم میمردم با شتاب شالی رو که چند دور،دور سرم پیچونده بودم رو به هر زحمتی که بود دراوردم و بدو رفتم طرف یخچال تا یه چکه آب تو این گلوی عطشانم بریزم.متوجه شدم مادر مثل همیشه تو آشپزخونه نیست!یعنی کجا رفته؟از آشپزخونه که بیرون اومدم دیدم صدای ناله ی خفیفی میاد و وسطش هم هرچند وقت یه بار صدای زمزمه ای.دویدم طرف اتاق نشیمن.مادر آنجا بود.نشسته بود کیپ تلویزیون و زل زده بود به اون و هرچند وقت یک بار سرشو به حالت استغاثه بالا می برد و چیزی می گفت.هراسان به طرفش دویدم گفتم چه شده؟ در حالی که خودش را پیچ و تاب می داد و با گوشه ی روسری اشکش رو پاک می کرد گفت:

 بیا این نامسلمونا را ببین.امیدوارم خدا به زمین گرمت بزنه اولاند.خدا کنه پات نرسیده به تخت رییس جمهوری بخوری زمین.ببین چی بر سر زنا و دخترای زبون بسته میاره.یکی نیست بگه نامسلمون چیکار به این مسلمونا داری.چرا نمی ذاری با روسری به سرکار و دانشگاه برن.در همین حین تلویزیون شروع کرد به پخش کلیپی که آهنگی ملایم و دلسوزانه داشت با صحنه هایی که دخترانی را نشان می داد که پلیس اجازه نمی داد با حجاب وارد یه مکان خاص شوند.مادر داغش تازه شد...آخه یکی نیست به اینا بگه شما به مردم چیکار دارید؟این که مسلمونه بذار روسری داشته باشه و اونی که مثل خودتون نامسلمون می تونه بدون حجاب بیاد.امیدوارم این ازادی بیانتون سنگ سجیل بشه و بخوره تو سررییس روساتون.

ای بابا مگه آه و ناله ی مادر  تمومی داشت. دیگه داشت حوصله ام سر می رفت که یک دفعه وسط اه و ناله اش گفت:چه قدر دیر کردی کجا بودی؟نکنه رفتی سینما یا شایدم رفتی سر صف بلیط کنسرت!؟ گفتم: به پیر و پیغمبر هیچ جا نرفتم اتفاقا امروز تصمیم داشتم زودتر بیام خونه.اما سر چهارراه شلوغ بود.ماشینای پلیس ایستاده بودن و زنای بدحجاب رو میگرفتن می انداختن تو ماشین یه اوضاعی بود که نگو.اگه میدونستم که تو اینجا مشغول گریه و زاری اونجا نمی موندم زودتر میومدم تا با هم بشینیم و یه دل سیر گریه کنیم.

داستان زال28

سام نگران و دل خسته به منزلگاه خویش باز می گردد و با سپری شدن شب و برآمدن روز با دانایان و ستاره شماران دربار خویش به مشورت می نشیند که درباره ی زال چه می بایست کرد؟

چو برخاست از خواب با موبدان    یکی انجمن کرد با بخردان

گشاد آن سخن بر ستاره شمر     که فرجام این برچه باشد گذر

از اختر بجویید و پاسخ دهید      همه کار و کردار فرخ نهید

با خواندن این ابیات این فکر از خاطرم می گذرد که پیشینان چگونه نگران سرزمین خود و پیامد تصمیم های خویش بوده اند. زال می خواهد با دختری از دیار دیگر پیوند کند این که پیامدی خوب داشته باشد یا بد هنوز معلوم نیست اما چون امکان این که، کشور در آینده با این پیوند در خطر بیفتد وجود دارد و به همین دلیل بزرگان ایران زمین سرسری و با بی اعتنایی از کنار آن نمی گذرند در حالی که گاه آدمی می بیند در این سرزمین کارهایی می شود و تصمیم های گرفته می شود که با ان که پیامد نامیمون آن برای کشور روشن تر از خورشید است باز آن تصمیم ها گرفته می شود و چرخ ها بر پایه ی نادرست خویش می چرخد..

ستاره شناسان برای دست یافتن به تقدیری که در پس این پیوند نهفته است، به جستجو در آسمان ها می پردازند.اسمان راز مبارکی در خود دارد چنان که ستاره شناسان خندان وبشارت دهنده به نزد سام بازمی گردند:

ستاره شناسان بروز دراز    همی زآسمان بازجستند راز

بدیدند و با خنده پیش آمدند       که دو دشمن از بخت، خویش آمدند

ستاره شمران می گویند این دو جوان به ظاهر از دو سرزمینی هستند که با هم کینه ی دیرینه دارند اما  به یاری بخت و تقدیر با هم خویش و اشنا می گردند.وپس از ان مژده ی امدن رستم را می دهند:

بسام نریمان ستاره شمر  چنین گفت کای گرد زرین کمر

ترا مژده از دخت مهراب و زال     که باشند هردو به شادی همال

ازین دو هنرمند پیلی ژیان     بیاید ببندد به مردی میان

جهان زیرپای اندر ارد به تیغ     نهد تخت شاه از بر پشت میغ

ببرد پی بدسگالان ز خاک     به روی زمین بر نماند مغاک

بدو باشد ایرانیان را امید      ازو پهلوان را خرام و نوید

خنک پادشاهی که هنگام او      زمانه به شاهی برد نام او


و به راستی رستم زمانی که پای بر عرصه این جهان می گذارد و می بالد، پهلوانی بزرگ می گردد .پهلوانی که نمونه راستین یک انسان وطن پرست و ازاده است .او همواره و در همه ی حالات و پیشامدها به سرزمینش و سربلندی آن می اندیشد.هرگز او را در حال چاپلوسی و نوکرمآبی نمی بینیم.او سخنش را می گوید و بر مبارزه با بی عدالتی پای می فشارد حتی اگر در برابر شاه ایران باشد شاهی چون گشتاسب که به بهانه ی ترویج دین پهلوانان و قهرمانان ایران را به بند می کشد.او پناه ایرانیان است و دادرس مظلومان و درهمان حال پهلوانی با شخصیت و صاحب اندیشه.و در پایان نیز با مظلومیت به دست نادانی خودخواه که تنها به سود خود می اندیشد نه به سرزمین و مردمش کشته می شود درست مانند بسیاری از قهرمانان و بزرگان این سرزمین...

موسیقی و شادابی

این روزها به مناسبت جشن های ماه شعبان همه جا جشن و سرور و آذین بندی است روزهای مشخصی از هفته در مکان های مختلف مراسم هایی برگزار می شود که گویی قطره ای گوارا بر بیابان تشنه ی روح مردم است.چند شب پیش به یکی از این جشن ها رفته بودیم که در پارک برگزار می شد.سخنان مجری بیشتر برای کودکان بود و بی تردید مخاطب اصلی جشن هم آنان اما چیزی که برای من جالب می نمود این بود که با یک موسیقی ساده ان چنان انرژی و شادابی به جمع می بخشید که در آن لحظه حاضر بودیم برای کشورمان تمام هستی خویش را بدهیم و عزیزترین داشته ی این دنیا را خاک خویش بدانیم همان دم با خود می اندیشیدم که اگر موسیقی می تواند این اثر را در جان و روح آدمی داشته باشد و او را از کینه ها و غم ها دورسازد و عشق وطن را جایگزین آن سازد پس کسانی که کنسرت های موسیقی وطنی را به هم می ریزند می توانند از ایادی انگلیس و آمریکا باشند که نمی خواهند مردم دروجود خویش احساسی چنین شیرین را تجربه کنند!!!!!!