حکایت های من و مادر و صغری خانوم

داشتم به دوستم می گفتم حیف از امیر کبیر،واقعا گاهی قدرت ها ضربه هایی به بدنه ی یک جامعه فرود می آرند که با هیچ چیزی درمان پذیر نیست.وقتی امیر کبیر کشته شد ،همه ی کسانی ، که می خواستند مثل او باشند و برای کشور کاری کنند هم، مردند و در حقیقت آینده ی یک کشور از بین رفت.بعد در حالی که، پشت آه دوستم آهی می کشیدم گفتم:کاشکی آن زمان اونجا بودم.دوستم خندید و گفت مثلا چه غلطی می خواستی بکنی؟گفتم راست میگی چه غلطی می تونستم بکنم.

آخر حرف هامون بودیم که دیدم صدای مادر میاد.داشت با تمام کلمات قلنبه سلمبه ای که بلد بود کسی رو دعوت می کرد بیاد تو خونه. گفتم نکنه رییس کل یارانه های کشوره !!!یا... هنوز حدس دوم رو به ذهن و زبون نیاورده بودم که دیدم سرو کله ی مادر و صغری خانم پیدا شد. حرصم در اومد گفتم این همه  سلام و صلوات برای صغری خانم بود.نمی دونم چرا این مادر ساده دل من هر وقت صغری خانم رو می بینه انگارنعوذبالله یکی از معصومین رو دیده.صد بار بهش گفتم درسته که او تو روضه خونی های زنانه از بزرگان میگه اما دلیل نمیشه شما وقتی اون رو دیدید در برابرش خودتون رو طوری کوچیک کنید که انگار استغفرالله ،خود خدا رو دیدید.اما اگر توصیه های مادر در نرفتن به سینما روی من اثری داشته،سخنرانی های من هم در باب کرامت انسان و حرمت وجود آدمی رو مادر تاثیرگذار بوده!! می ترسم یه روز برم تو کوچه ببینم زنای محل در معیت و اطراف ماشین صغری خانم بدو بدو می کنند.

 داشتم می گفتم صغری خانم اومد و باتبختر لم داد به تنها متکای اتاق مادر و با نگاهی که انگار خود ابلیس جهنمی رو دیده سرتا پای من رو برانداز کرد.با دستی که مادر به لپش کشید و و دندون قروچه ای که نشون داد فهمیدم که باید زود برم و شالی چیزی بپوشم.من اصلا نمی فهمم، آخه صغری خانم مگه مرده  که آدم ازش رو بپوشونه.شالم رو که پوشیدم مادر با چشم و ابرو بهم فهموند که از یخچال میوه ای چیزی بیارم بیچاره یادش رفته بود که از همون عید هم یخچالش، از میوه یا بوی اون چیزی تو چنته نداشت.گفتم تو این گرونی همون چاییش هم نوبره.فنجونای چای رو که جلوشن میذاشتم شنیدم که صغری خانم از لزوم انتخابات و مشت بر دهان دشمنان به مادر می گفت.مادر هم با سادگی تمام حرفایی را که من پای تلفن به دوستم می گفتم تکرار کرد و گفت:والله می ترسم من ناقص عقل با رای اشتباهم خدای ناکرده موجب بشم فتنه ای، انحرافی چیزی سر کار بیاد.صغری خانم اخمی کرد و گفت:تو به خاطر دشمن هم که شده باید بیای رای بدی حتی اگه رای سفید بیاندازی!

این حرفا رو که شنیدم به زور خودمم رو قانع کردم که نگم:من نمی دونم این دشمن چیه که تو دهن همه ی مردم سبز شده.کشورهای دیگه دشمن ندارن؟پس چرا اونها اینقدر دشمن دشمن نمی کنند تا حالا توی یکی از سخنرانی های رییس جمهورهای امریکا و اروپا و آفریقا و اقیانوسیه شنیدی هی دشمن دشمن کنند. از صبح تا شب هم مردمشون مشغول راهپیمایی برای قیمت شیر و و دستمال بینی پاک کنی و هزار جور چیز خارجکی دیگه هستند اما یک نفر هم بهشون نمیگه خفه شین دشمن داره می بینتون!!.می خواستم به صغری خانم بگم کاشکی به جای ترس از دشمن از بی مدیریتی می ترسیدیم.حواسمون بود که چه کاری آینده مردم رو میسازه و چه کاری تیشه به ریشه ی آتیه ی مردم میزنه.اینطوری دیگه حتی اگر هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک ،باکیمون نبود، چون به قول چینی ها آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است. اما گفتم چه فایده؛ بیچاره  صغری خانم هم مثل مامان،خودش این حرفا رو از کسی یا جای دیگه یاد گرفته.او چه میدونه مدیریت چیه یا حق و حقوق کدومه ؟تا بوده یاد گرفته از دشمن بترسه. چه دشمنی که تو کوچه همیشه میپادش و چه دشمنی که  تو خیالش یه گوشه ای از دنیا داره اونو رصد میکنه.

روز فردوسی

شعر

رهایی ست

نجات است و آزادی.

تردیدی ست

که سرانجام

به یقین می گراید

شاملو

روز فردوسی بزرگ مبارک باد


داستان زال 44

سرانجام سام هدایای سیندخت را می پذیرد و می گوید:

برید این به گنجور دستان دهید  به نام مه کابلستان دهید

سیندخت، زیباروی شجاع، وقتی که می بیند که هدایایش پذیرفته  شده اند،شادکام و خوش زبان گردیده ودر حالی که از کنیزکانش می خواهد باز هم در و گوهر نثار سام کنند، اندک اندک نزدیک تر شده و مهیای سخن گفتن می شود:

پری روی سیندخت بر پیش سام      زبان کرد گویا و دل شادکام

سه بت روی با او به یکجا بدند      سمن پیکر و سرو بالا بدند

گرفته یکی جام هر یک بدست      بفرمود کامد به جای نشست

به پیش سپهبد فرو ریختند        همه یک به دیگر برآمیختند

چو با پهلوان کار برساختند    ز بیگانه خانه       بپرداختند

سام دستور می دهد که افراد متفرقه و بیگانه با بحث،آن جا را ترک گویند و پس از آن سیندخت از ماموریت خود می گوید.او از سام می خواهد که بر مردم کابل رحم آورد و بدان جا حمله نکند:

چنین گفت سیندخت با پهلوان   که با رای تو پیر گردد جوان

بزرگان ز تو دانش آموختند  به تو تیرگیها بر افروختند

به مهر تو شد  بسته دست بدی    به گرزت گشاده ره ایزدی

گنهکار گر بود مهراب بود          ز خون دلش دیده سیراب بود

سر بیگناهان کابل چه کرد      کجا اندر آورد باید بگرد

همه شهر زنده به رای تواند      پرستنده و خاک پای تواند

ازان ترس کو هوش و زور آفرید      درخشنده ناهید و هور آفرید

نیاید چنین کارش از تو پسند     میان را به خون ریختن در مبند 

سخنان سیندخت موثر واقع می شود و سام از او می خواهد که از رودابه بگوید....

نامه به یک کاندیدای ریاست جمهوری

با عرض سلام خدمت برادر بزرگوار و گرامی

در ابتدا آرزو می کنم که در همه ی احوالات زندگی به ویژه انتخابات پیش رو موفق و موید باشی.راستش می خواستم این نامه را پس از انتخاب شما بفرستم اما دیدم معمولا قبل ازرسیدن به قدرت، همه خوش اخلاق ترند و با سعه ی صدر بیشتری به درد دل ها گوش می دهند. گفتم تا وقت هست و هنوز حداقل توی شعارها مردم ولینعمتند،من هم حرفم را بزنم.

قبل از هر چیز هوش و ذکاوتت را تحسین می کنم که عاقلی کردی و کاندیدای ریاست جمهوری شدی.همان طور که مستحضر هستید این پست امکانات فراوانی را در اختیار شما می گذارد.حرفها و کارهایی را که اگر یک فرد معمولی یک میلیونومش را انجام دهد، به فلک بسته شده و گاهی به آن دنیا می رود وبهشتی می شود و یا اگر کارمند جزءباشد بی حساب و کتاب توبیخ می بیند،شما با خیال راحت انجام می دهی.اصلا می توانی گند بزنی به کل مملکت وتنها با  کاربرد دو کلمه ی مصلحت نظام همه چیز درست و حسابی ساکت می شود و همه خفه خون می گیرند راستش من که هنوز نفهمیده ام مصلحت مردم هم جزو مصلحت نظام است یا شامل همان جمع و تفریق هایی می شود که فقط از ما بهتران از آن سر در می آورند.

داشت یادم می رفت حرف اصلی ام را بگویم خواهش می کنم اگر رییس جمهور شدی کمی هم به فکر غرور و شخصیت مردم باش.نمی دانم الان چه عادت هایی داری شاید با پیژامه بروی بیرون و از بقال سرکوچه تان خرید کنی و یا برای نشان دادن خاکی بودنت بعد از غذا بلند بلند آروغ بزنی و یا دوست داشته باشی جوراب هایت همیشه بو بدهد، اما تو را به خدا، این کارها را بعد از انتخاب شدنت کنار بگذار، چون گاهی کارهایت علاوه بر این دوست و دشمن را به سخن وا می دارد ،تقلید دیگران را هم به دنبال دارد، اصلا از دوره ی انتخابات پیشین تا الان ما یک عکس درست و حسابی نداریم. بچه های شیطان و بازیگوش توی همه ی عکس ها برای ما شاخ گذاشته اند !

برادر گرامی،رییس جمهور آینده ،خواهش می کنم کمتر به دنبال جنگ و دعوا باش راستش این گرانی ها و تحریم ها دیگر برای ما اعصابی باقی نگذاشته است.دیگر خانه ها هم شده میدان جنگ.اگر می خواهی کاری برای پیشرفت کشور کنی ،با زبان خوش و آب زیرکاهانه باشد. از قدیم هم گفته اند با زبان خوش می توانی مار را هم از سوراخ بیرون بکشی.خلاصه مردم خسته اند و حال و حوصله مشت و لگد پرانی ندارند.نگران نباش بیکار نمی مانی.توی وقت های اضافه و بی کاری، می توانی چند نفر را مدیریت کنی که بروند بازار، یکی دو تا بخاری بخرند و بگذارند گوشه ی کلاس های مدرسه، یا به حساب و کتاب های مملکت برسی و لایحه ی بودجه ات را سر وقت تقدیم کنی، تا خدای ناکرده این نماینده های بی انصاف غربارانت نکنند.

ببخشید خیلی حرف زدم هر چند خیلی حرف دیگر هم باقی مانده.باز هم امیدوارم که تو برنده شوی و رقیبانت هر قدر هم پول دستی به مردم بدهند و مهمانی ها ی مفصل بگیرند ،راه به جایی نبرند.

امضا:ایران پارس نژاد

سرزمینی بی سرنوشت

از بعد از عید،هر روز صبح که دخترم را تا مدرسه ،پیاده، همراهی می کنم شاید لحظاتی به تلخی و درازی هزاران سال نوری بر من بگذرد.تمام طول راه دانش آموزانی هستند که مشغول کندن گل های مسیر و یا کندن شاخه ی درختانی هستند که تازه شکوفه داده اند.آن ها این گل ها را با خود به مدرسه می برند . چندین بار از مدیر و معلم های مدرسه ی دخترم خواسته ام که تذکری بدهند اما متاسفانه هیچ عکس العملی نشان نداده اند.همین دیروز بود که توی جلسه ی مادران از خانم معلم دخترم خواستم که از بچه ها بخواهند که گل ها را نچینند ،خنده ی مسخره ای سر داد و گفت:آخه بچه ها گل ها رو برای ما میارن.و بعد با بی اعتنایی روی برگرداند.دخترم می گوید :مامان دفتر مدرسه پر شده از گل های پلاسیده.بیچاره دخترم هم تمام راه با من حرص می خورد و گاهی می گوید:مامان ناراحت نشو آخه مگه تو لوراکسی؟ (شخصیت کارتونی نگاهبان طبیعت)

شکستن شاخه ی درختان و چیدن گل ها در کودکی،آتش زدن جنگل ها و قطع کردن درختان در بزرگسالی را در پی دارد.آلودگی هوایی که در شهرهای بزرگ بیداد می کند به دلیل همین نامهربانی با طبیعت است.کاش کسانی که می توانند کاری کنند،فرهنگی بسازند و خوبی ای را ترویج دهند،کمی بیشتر احساس مسئولیت می کردند.در این میان شاید مهم ترین این افراد معلم ها و نهاد آموزش و پرورش باشد.تصمیم دارم یک بار دیگر هم از مدیر دخترم بخواهم که به بچه ها تذکر بدهد که گل ها را نچینند،هر چه بادا باد.

پ.ن:زنگ زدم.اول گفت که اخه عزیز من،معلوم نیست که بچه ها  این گل ها رو ازکجا میارند.شاید از خونه شون باشه.گفتم حتی اگر از خانه بیاورند کار نادرستی است گل روی شاخه زیباست تازه این گل هایی که نیم ساعت نشده پلاسیده می شوند حرمت معلم را هم زیر سوال می برد بچه ها اگر دوست دارند گل بیاورند،از گل فروشی ها تهیه کنند که ماندگاری بیشتری دارد.خانم مدیر گفت فرهنگ سازی باید به عهده ی خانواده ها باشد از دست ما کار چندانی بر نمی اید با خودم گفتم کاش همان قدر که برای زلف دخترکان و رهانیدن آن ها از عذاب الیم تلاش می کردید کمی هم به فکر طبیعت و فرهنگ سازی این مرز و بوم خراب شده بودید.