سام از سیندخت می خواهد از رودابه بگوید ،این که، او به
سیما چگونه است و زال کجا و کی او را دیده که چنین شیفته اش گشته است؟اما در این
بین از او می خواهد که نخست خود را معرفی کند آیا او کنیزی فرستاده از جانب مهراب
است یا زنی از بزرگان؟
بدو سام یل گفت با من بگوی
ازان کت بپرسم بهانه مجوی
تو مهراب را کهتری گر همال
مر آن دخت او را کجا دید زال؟
به روی و بموی و بخوی و خرد به من گوی تا با کی اندر خورد
ز بالا و دیدار و فرهنگ اوی برآن سان که دیدی یکایک بگوی
سیندخت که بیمناک از معرفی خود به عنوان همسر پادشاه کابل
است و از این می هراسد که سام با دانستن این که او کیست با وی بدرفتاری نماید از
سام می خواهد که سوگند یاد کند که در هر صورت ،آزاری به وی نرساند،سوگندی که زمین
و زمان از شنیدنش بلرزد:
بدو گفت سیندخت کای پهلوان
سر پهلوانان و پشت گوان
یکی سخت پیمانت خواهم نخست
که لرزان شود زو بر و بوم و رست
که از تو نیاید به جانم گزند نه آن کس که بر من بود ارجمند
مرا کاخ و ایوان آباد هست
همان گنج و خویشان و بنیاد هست
چو ایمن شوم هر چه گویی بگوی بگویم بجویم بدین آب روی
سام برای ادای سوگند،دست سیندخت را در دست می گیرد و با
احترام و نیکی پیمان می بندد که گفتار سیندخت موجب آزار دیدن وی نگردد:
گرفت آن زمان سام دستش به دست ورا نیک بنواخت و پیمان ببست
چو بشنید سیندخت سوگند او
همان راست گفتار و پیوند او
زمین را ببوسید و برپای خاست بگفت آنچه اندر نهان بود راست
فردوسی با مهارت فراوان تمام ریزه کاری های داستان را بازگو
می کند کافی است چشمانتان را بر هم بگذارید و کسی برایتان شاهنامه خوانی کند تا در
دنیایی از تصویر و حماسه و عشق فرو روید.
سیندخت سخن می گوید سخنانی که نه تنها در
آشکارا که نهانی نیز، بنیادی استوار بر راستی و درستی دارند.سیندخت به زیبایی و
رسایی ،چنین از خود می گوید:
که من خویش ضحاکم ای پهلوان زن گرد مهراب روشن روان
همان مام رودابه ی ماه روی
که دستان همی جان فشاند بروی
کنون آمدم تا هوای تو چیست ز کابل ترا دشمن و دوست کیست
اگر ما گنهکار و بدگوهریم بدین پادشاهی نه اندر خوریم
من اینک به پیش توام مستمند بکش گر کشی ور ببندی به بند
دل بیگناهان کابل مسوز
کجا تیره روز اندر آید بروز
نیازی نیست سیندخت از زیبایی و خردمندی رودابه بگوید،از
قدیم گفته اند مادر را ببین و دختر را بگیر.کسی که مادری چون سیندخت، شجاع و خردمند
و زیبا و آداب دان دارد ،او را نیازی به معرفی نیست. سیندخت به کوتاهی می گوید من
زن مهراب کابلی ام،مادر رودابه ی ماهرو،ماهرویی که زال دستان، جان در پایش می
فشاند.
سیندخت عجز و لابه نمی کند و دختر خود را کنیز سام و شاه
ایران نمی شمارد با سری سربلند و صدایی مطمئن می گوید:آمده ام که ببینم خواسته ی
شما چیست و اگر ما گنهکاریم مردمان کابل را در به وجود آمدن این کینه گناهی نیست.
حال نوبت سام است که سخن بگوید .روبروی او زنی زیبا و شجاع
ایستاده است که حتی اگر مادر دلدار فرزندش نبود،هم، گرامی و بزرگ بود.پس لازم است
که بایسته و شایسته سخن گوید و پاسخ دهد....