داستان زال4

سیمرغ که زال را در ابتدا برای خوراک بچگان خود به لانه برده بود ،به امر پروردگار بروی مهر افکند و او را پرورش داد.
پس از سالیان دراز که زال :


یکی مرد شد چون یکی زاد سرو  برش کوه سیمین میانش چو غرو


سام در خواب می بیند که فردی به او مژده می دهد که فرزند برومندش به سوی او باز می گردد .او پس از این که از خواب بر می خیزد با خوابگزاران خود از خوابی که دیده است می گوید و تعبیر آن را از آنان می خواهد.موبدان و خوابگزاران که پشیمانی سام را می بینند زبان به سرزنش او می گشایند که:


همه بچه را پروراننده اند  ستایش به یزدان رساننده اند
تو پیمان نیکی دهش بشکنی  چنان بی گنه بچه را بفگنی
به یزدان کنون سوی پوزش گرای  که اویست بر نیکویی رهنمای


باز شب سام در خواب می بیند که جوانی زیبا روی با سپاهی گران به سوی او می اید در حالی که در دو طرف او دو مرد دانا قرار گرفته اند.یکی از ان دو مرد زبان به سرزنش سام می گشاید :


که ای مرد بی باک ناپاک رای  دل و دیده شسته ز شرم خدای
ترا دایه گر مرغ شاید همی  پس این پهلوانی چه باید همی
گر آهوست بر مرد موی سپید  ترا ریش و سر گشت چون خنگ بید


سام با دیدن این خواب نگران و سرآسیمه از خواب بر می خیزد و با بزرگان دربار خویش به شور می نشیند.سپس تصمیم می گیرند که به نزد همان کوهی بروند که در گذشته کودک را در انجا رها ساخته بودند....

قلعه ی حیوانات

  هر بار که تصمیم به نوشتن مطلبی می کنم با خودم می گویم:نوشتن این مطالب چه فایده ای می تواند در بر داشته باشد .آیا به راستی گامی در بهتر شدن اندیشه های خود من و یا ساختن دنیایی بهتر است و یا تنها گفتگویی است با دوستان در دنیای مجازی ،گفتگویی بی حاصل که به محض بستن وبلاگ از ذهن ها فراموش می شود.

روزهای گذشته برای من روزهای پر از تنش و جنگ اعصابی بود.آموزش و پرورش ناحیه می خواست مدرسه دخترم بهار را   از دخترانه به پسرانه تغییر کاربری بدهد این خبر درست وسط امتحان ها به گوش بچه ها رسید و حسابی بر روحیه اشان تاثیر گذاشت.خانواده ها شروع به مخالفت کردند و من نیز چون عضو انجمن بودم می بایست در این کار با آن ها همراهی می کردم.طبق معمول ما ایرانیان تنها چند نفر پیگیر این کار بودند و توی گرمای تابستان از این اداره به آن اداره می رفتند و می امدند بقیه و الدین هم هر یک به بهانه ای از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کردند و مثل همیشه چشم انتظار بودند که چند تا زورو و ریزعلی فداکار و خلاصه هر چه که می خواهید بنامیدش پیدا شود و سنگ مشکلات را از پیش پای ان ها بردارد.خلاصه رفتیم و آمدیم و نتیجه ه اش هنوز صدرد رصد معلوم نیست.امسال اوضاع مدرسه ها بدجور درهم و برهم شده است.قرار است که تمام دبستان ها را یک شیفته کنند.مدرسه ها کم است.مدرسه هایی که یک شیفت راهنمایی بوده و یک شیفت دبستان ُ راهنمایی را به یک مدرسه دیگر انتقال داده اند و انگار کلاس ها چهل پنجاه نفری شده.کلاس ها کوچک و دانش آموزان زیاد. آخر و عاقبت این مدل درس خواندن چه می شود خدا می داند.تازه مدیر مدرسه ای که هردم احتمال جابجایی و تغییر مدرسه اش می رود کجا می اید با جان و دل کار کند و برنامه ریزی طولانی مدت داشته باشد


چند روز پیش دخترم بهار گفت مامان دارم کتاب قلعه ی حیوانات را می خوانم اما حسابی از دست این حیوانات احمق لجم گرفته است.این احمق ها هر کاری که خوک ها می گویند انجام می دهند.اصلا فکر نمی کنند .حتی اگر به ان ها بگویند که یکی از خودشان را بکشند.در حالی که خیلی تعجب کرده بودم که بچه های این دوره و زمانه چه قدر از زمان بچگی ما جلوتر هستند چون من سال دوم دانشگاه بودم که تازه این کتاب را خواندم ،گفتم مامان جان زیاد حرص نخور این بدبخت ها که حیوانند بگذار کمی بزرگتر شوی و ببینی که توی اجتماع ما آدم ها حتی بدتر از این حیوانات رفتار می شود.،

داستان زال

سام دستور داد که نوزاد را به جایی دور از شهر بردند .جایی در کوهستان که سیمرغ خانه داشت.


بفرمود پس تاش برداشتند   ازآن بوم وبر دور بگذاشتند
به جایی که سیمرغ را خانه بود  بدان خانه این خرد بیگانه بود


سیمرغ که در اوستا سئنه مرغو گفته می شود موجودی افسانه ای و بسیار دانا است.بارها به خاندان زال کمک می کند و یکی از کارهای شگفت او آموختن روش به دنیا آوردن رستم که همان رستمین یا به قولی سزارین می باشد ،بوده است.برای اطلاع بیشتر در باره ی  سیمرغ می توانید به کتاب شرح شاهنامه فردوسی از خانم مهری بهفر مراجعه فرمایید.
به هر حال زیردستان سام،زال خردسال را در کنار کوه رها می سازند و خود بر می گردند بدان امید که خوراک درندگان و پرندگان گردد.


نهادند بر کوه و گشتند باز  برآمد برین روزگار دراز
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ  بزد برگرفتش ازآن گرم سنگ
ببردش دمان تا به البرز کوه  که بودش بدان جا کنام و گروه
سوی بچگان برد تا بشکرند  بدان ناله زار او ننگرند

اما خداوندی که همواره با نگاه مهربانش مراقب حال بندگان خویش است دل سیمرغ و بچگانش را ازمهر زال می آگند و سیمرغ را پرستار زال می سازد


ببخشود یزدان نیکی دهش  کجا بودنی داشت اندر بوش
نگه کرد سیمرغ با بچگان  بران خرد خون از دو دیده چکان
شگفتی برو بر فگندند مهر  بماندند خیره بدان خوب چهر

پ.ن:اینروها شاید شما نیز خبرهای تلخ فرو کشیدن مجسمه های قهرمانان اسطوره ای بزرگی چون آریو برزن و ارش را شنیده باشید.نمی دانم این کارها با چه اهدافی انجام می شود فقط می خواهم بگویم که ملتی که ریشه در گذشته نداشته باشد سرانجام به درختی خشک و خاشاکی شایسته آتش بدل خواهد شد .روزی سیلاب حوادث به اسانی ریشه های هویت و غیرت ملتی را که تناور نیست با خود می برد یادمان باشد همیشه خیلی زود دیر می شود  .