داستان زال 51
زال کمی پس از این که به پرسش ها و معماهای منوچهر و بزرگان دربارش پاسخ گفته بود،به نزد منوچهر آمد و از او اجازه ی سفر خواست.او گفت که دلم برای پدرم تنگ شده و در آرزوی دیدن او هستم.اما منوچهر شاه با زیرکی و شیطنت به او می گوید:بگو دلم برای دخت مهراب تنگ شده و دیدن پدر تنها بهانه است:
چو برزد زبانه زکوه افتاب سر نامداران برامد زخواب
بیامد کمر بسته زال دلیر به پیش شهنشاه چون نره شیر
به دستوری بازگشتن ز در شدن نزد سالار فرخ پدر
به شاه جهان گفت کای نیک خوی مرا چهر سام آمدست ارزوی
ببوسیدم این پایه ی تخت عاج دلم گشت روشن بدین برز و تاج
بدو گفت شاه ای جوانمرد گرد یک امروز نیزت بباید سپرد
ترا بویه ی دخت مهراب خاست دلت را هش سام زابل کجاست
منوچهر که در پی ان است که زال را از نظر جسمی و پهلوانی نیز بیازماید از وی می خواهد که اندکی دیگر در آن جا بماند.او از پهلوانانش می خواهد که با زال به رقابت بپردازند و زال این بار نیز همچون گذشته سربلند از ازمایش بیرون می اید:
درختی گشن بد به میدان شاه گذشته برو سال و بسیار ماه
کمان را بمالید دستان سام برانگیخت اسپ و برآورد نام
بزد بر میان درخت سهی گذاره شد آن تیر شاهنشهی
هم اندر تگ اسب یک چوبه تیر بینداخت و بگذاشت چون نره شیر
به گردنکشان گفت شاه جهان که با او که جوید نبرد از مهان
همه برکشیدند گردان سلیح به دل خشگین و زبان پر مزیح
به آورد رفتند پیچان عنان ابا نیزه و اب داده سنان
چنان شد که مرد اندر امد به مرد برانگیخت زال اسپ و برخاست گرد
نگه کرد تا کیست زیشان سوار عنان پیچ و گردنکش و نامدار
ز گرد اندر آمد بسان نهنگ گرفتش کمربند او را به چنگ
چنان خوارش از پشت زین برگرفت که شاه و سپه ماند اندر شگفت
به اواز گفتند گردنکشان که مردم نبیند کسی زین نشان
زشیران نزاید چنین نیز گرد چه گرد از نهنگانش باید شمرد
خنک سام یل کش چنین یادگار بماند به گیتی دلیر و سوار
همه یک صدا از دلاوری و زور بازوی زال می گویند و منوچهر خود دقیقا همین را می خواسته است.او می خواهد به درباریان و اطرافیانش نشان دهد که زال چگونه مردی است و چه قدر برای ایران و نگاهبانی از ان گرانبها و بایسته است و اگر شاه اکنون با خواسته ی او که به ظاهر خواسته ای فزون از اندازه و شاید کمی دردسرساز باشد،موافقت می کند،در عوض دل پهلوانی را شاد کرده که سربلندی ایران و ایرانی به دست اوست.متاسفانه امروزه گاهی تعصبات کورکورانه ما را بران می دارد که تنها به خواسته ی خود بیاندیشیم و بران نباشیم که با این درخواست ها چه بلایی بر سر دیگر مردمان کشورمان می اید.کمتر پیش می اید که فکر کنیم که به راستی چه چیزی برای آسایش و آرامش کشور و میلیون ها مردمی که در آن می زیند بایسته و لازم است.خطی مستقیم را برای خود در در جهت تامین منافع فردی و گروه موافق با خود رسم می کنیم و هرگز حتی اگر همه ی مردم در خطر و رنج باشند حاضر نیستیم که از این خط خود ترسیم ،عدول کنیم و کناره بجوییم.
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید