داستان زال13
مسافر چشم به راهی های من
بی گاهان از راه بخواهد رسید.
ای همه ی امیدها
مرا به برآوردن این بام
نیرویی دهید!
شاملو
زال از آن سوی رود پریچهرگان دربار مهراب کابلی را می بیند،می شنود که آنان ندیمگان ماه کابلستان رودابه اند.پس برای خودنمایی بر ترک می نشیند و کمان می خواهد:
به نزد پری چهرگان رفت زال کمان خواست از ترک و بفراخت یال
پیاده همی رفت جویان شکار خشیشار دید اندر آن رودبار
نگه کرد تا مرغ برخاست زآب یکی تیر بنداخت اندر شتاب
زپروازش آورد گردان فرود چکان خون و وشی شده اب رود
زال به بهانه ی آوردن مرغابی،خدمتکار خویش را به ان سوی رود و به نزد زیبارویان کابلی می فرستد.دختران گرد او فرا می ایند و با شیرین زبانی از ویژگی های پهاوان زیبارویی می پرسند که شکارگر مرغان است:
که این شیربازو گو پیلتن چه مردست و شاه کدام انجمن
که بگشاد زین گونه تیر از کمان چه سنجد به پیش اندرش بدگمان
ندیدیم زیبنده تر زین سوار به تیر و کمان بر چنین کامگار
فرستاده ی زال زبان می گشاید و از برتری های وی می گوید:
شه نیمروزست فرزند سام که دستانش خوانند شاهان به نام
بگرد جهان گر بگردد سوار ازین سان نبیند یکی نامدار
و اینچنین بهترین زمان برای ندیمگان رودابه است که از ماهی بگویند که به بالای ساج است و هم رنگ عاج....
خشیشار:گونه ای مرغابی بزرگ سیاه رنگ که سرش سفید است
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید