داستان زال6
یکایک به شاه آمد این آگه که سام آمد از کوه با فرهی
بدان آگهی شد منوچهر شاد بسی از جهان آفرین کرد یاد
منوچهر شاه ه فرزند خویش،نوذر دستور می دهد که به نزد سام برود و از وی بخواهد تا به همراهی فرزند نوجسته اش به حضور وی بروند.
پس آراسته زال را پیش شاه به زرین عمود و به زرین کلاه
گرازان بیاورد سالار بار شگفتی بماند اندرو شهریار
بران برز و بالای آن خوب چهر تو گفتی که ارام جانست و مهر
چنین گفت مر سام را شهریار که از من تو این را به زنهار دار
به خیره میازارش ا هیچ روی بکس شادمانه مشو جز بدوی
پس از آن منوچهر به موبدان و اخترشاسان دستور داد تا ببینند که اختر زال چیست و در اینده او چه کسی خواهد شد
ستاره شناسان هم اندر زمان از اختر گرفتند پیدا نشان
بگفتند با شاه دیهیم دار که شادان بزی تا بود روزگار
که او پهلوانی بود نامدار سرافراز و هشیار و گرد وسوار
پ.ن:چند روز پیش بچه ها داشتند یک سی دی می دیدند به اسم ال سید.برنامه کارتونی با نقاشی های قشنگی بود.طوری که من هم علاقه مند شدم که بنشینم و ببینم .همان وقت بود که با خودم گفتم چه می شد بچه های من و یا سایر بچه های ایران زمین به جای ان که قهرمانی های مردان سرزمین های دیگر را این چنین با اشتیاق ببینند ،داستان های شاهنامه را می دیدند.و به راستی هم داستان های شاهنامه را اگر مانند همان فیلمی که بچه ها می دیند به تصویر کشیده می شد،دیدنی بود.
کاش یکی پیدا می شد و می گفت ما در برابر همه ی ان چیزهایی که از دست داده ایم چه چیزی به دست آورده ایم.وقتی کودکان سرزمین من نااشنا با فرهنگ سرزمین خویش ،به تماشای برنامه هایی می نشیننند که همه حکایتگر بزرگی های فرهنگ دیگری است،فردای روز از کدامین هویت برایشان بگوییم.چه کسی در این میانه مقصر است؟
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید