داستان زال30
گفته شد که زال زنی را که پیام اور میان او و رودابه بود به کابل فرستاد تا خبر خوش موافقت پدر با پیوندشان را به رودابه برساند.رودابه از شنیدن این خبر چنان شد می شود که زن خبررسان را پاداشی نیک می دهد و به دست او هدیه ای که تاجی از طلا و انگشترهایی گهرنشان بود، می دهد تا برای زال ببرد:
سبک پاسخ نامه زن را سپرد زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه امد چو باد بدین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برفشاند بکرسی زر پیکرش بر نشاند
یکی شاره سربند پیش اورید شده تار و پود اندرو ناپدید
یکی جفت پرمایه انگشتری فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاد نزدیک دستان سام بسی داد با آن درود و پیام
اما همین که زن پیام رسان پای از اتاق رودابه برون می گذارد سیندخت مادر رودابه او را می بیند.زن از ترس رنگ می بازد و از ترس در مقابل سیندخت تعظیم می کند:
زن از حجره ان گه به ایوان رسید نگه کرد سیندخت او را بدید
زن از بیم بر، گشت چون سندروس بترسید و روی زمین داد بوس
سیندخت نگران می شود و به او می گوید تو کیستی که گاه و بیگاه بدون ان که اجازه ای بگیری یا به روی خود بیاوری به اقامتگاه دخترم رفت و امد می کنی؟من به تو بدگمانم و تو اینک باید همه چیز را برای من تعریف کنی.
پراندیشه شد جان سیندخت ازوی بآواز گفت از کجایی بگوی
زمان تا زمان پیش من بگذری بحجره درایی به من ننگری
دل روشنم بر تو شد بدگمان بگویی مرا تا زهی گر کمان
زهی گر کمان به معنی اینست که تو اینجا چکاره ای ،همان سر پیازی یا ته پیاز امروزی
زن از ترس به دروغ به سیندخت می گوید که من زنی دوره گردم که از فروش بعضی چیزها نان خود را درمی اورم و چون رودابه از من پیرایه ها و زیورهایی خواسته بود برایش اوردم.بعد هم چند تا از زیورالاتی را که رودابه برای پادش به او داده بود نشان می دهد و می گوید چون امروز رودابه پول کافی برای خرید این ها نداشت می برم و بار دیگر برایش می اورم.سیندخت دستور می دهد تا زن را بگردند و وقتی می بیند با او از زیورالات مورد استفاده ی رودابه نیز هست به شدت عصبانی و ناراحت می شود:
بدوگفت زن من یکی چاره جوی همی نان فرازاورم چند روی
بدین حجره رودابه پیرایه خواست بدو دادم اکنون همینست راست
سپردم به رودابه گفت این دوچیز فزون خواست اکنون بیارمش نیز
درم گفت فردا دهد ماه روی بها تا نیابم تو از من مجوی
همی کژدانست گفتار او بیاراست دل را به پیکار او
بیامد بجستش بر و آستی همی جست ازو کژی و کاستی
بخشم اندرون شد ازان زن غمی بخواری کشیدش بروی زمی
چون ان جام های گرانمایه دید هم از دست رودابه پیرایه دید
در کاخ بر خویشتن بر ببست از اندیشگان شد بکردار مست
حال باید ببینیم که سیندخت با دختر خود چه می گوید و چگونه از او توضیح می خواهد
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید