دخترم بلند شو گوشیو بردار تلفن داره زنگ میخوره

الو بفرمایید..بله شما؟

بی معرفت حالا دیگه منو نمی شناسی!!

همین که گفت بی معرفت فهمیدم لیلاست.خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم.گفتم :کجایی ،چه خبر چه عجب!!!گفت شماره تو گم کرده بودم حالا هم شماره ی خونه تون رو از لای یکی از کتاب هام پیدا کردم.توی دوران تحصیل هم اتاقی بودیم .صحبتامون که گل انداخت فهمیدم عقد کرده به شوخی گفت :چون چند وقته اتفاقای سه هزار تایی تو بورسه ؛منم مهریه ام رو سه هزار سکه زدم.گفتم :اوه چه خبره مگه میخوای فرار کنی بری کانادا؟

خندید و گفت ما اینیم دیگه ؟ خوب از خودت بگو. تو پروژه ی سه هزار تایی تو برنامه هات نیست؟

گفتم نه بابا من فقط این چند روزه یه آرزو داشتم که یه کم به سه هزار تا ربط داشت.دوست داشتم یکی از این صاحب منصبایی که به واسطه ی  وابستگی و قوم وخویشی با او،یکی از این بورسیه های غیرقانونی ،در دانشگاه پذیرفته و بورس شده بود،میومد روبروی مردم می ایستاد و مرد و مردانه می گفت:من به خاطر ترس از خدا و احترام به واژه ی عدالت و باور به حقوق مساوی مردم کشورم؛از این که یکی از وابستگانم به صورت غیر قانونی ،بورس شده است ، نارحت وپشیمانم و از هم میهنانم عذر می خواهم. تا برا یک بار هم که شده ما به ژاپن صنعتی!!شبیه می شدیم.

خندید و گفت:زود از پشت تریبون بیا پایین چه قدر سخنرانی می کنی .فقط کم مونده بگی دور سرت هم هاله نور دیده میشه!!

مثل همیشه دوست نداشت خودش رو به خاطر این جور چیزا ناراحت و نگران کنه.همیشه می گفت این کشور درست نشد،نشد میرم یه جای دیگه.تنم سلامت باشه.فکری که بسیاری از ما با اون کلنجار میریم.

خداحافظی که کردیم دیدم مادر مشغول آماده شدن برا بیرون رفتنه.گفت :دختر سه هزار تومان گذاشتم زیر فرش.بده تا برم نون بخرم.هر چه گشتم چیزی نبود .اینور اونور..نه ،فایده ای نداشت.گفتم مادر نیست.گفت فکر کنم رفته تو جارو برقی.امان از دست این چارو برقی های ایرانی.

من که نفهمیدم چه ارتباطی بین ایرانی بودن جاروبرقی و گم شدن سه هزار تومن بود. مادر رفت نون خرید و برگشت اما من هنوز تو فکر حرفشم....