داستان زال 53
پیام سام به شاه کابلستان که رسید،شادمان به نزد سیندخت می رود و از او می خواهد که مقدمات ازدواج رودابه با زال و پذیرایی از مهمانان را فراهم سازد:
چنان شاد شد شاه کابلستان ز پیوند خورشید زابلستان
که گفتی همی جان برافشاندند ز هر جای رامشگران خواندند
چو مهراب شد شاد و روشن روان لبش گشت خندان و دل شادمان
گرانمایه سیندخت را پیش خواند بسی خوب گفتار با او براند
بدو گفت کای جفت فرخنده رای بیفروخت از رایت این تیره جای
به شاخی زدی دست کاندر زمین برو شهریاران کنند آفرین
همه گنج پیش تو آراستست اگر تخت عاج است ا گر خواستست
سیندخت این مژده را به دخترش می رساند و پس از آن مشغول تهیه و تدارک مقدمات جشن عروسی می شود:
بیاراست ایوان ها چون بهشت گلاب و می و مشک و عنبر سرشت
بساطی بیفگند پیکر به زر زبرجد برو بافته سر به سر
یک ایوان همه تخت زرین نهاد به آیین و آرایش چین نهاد
بیاراست رودابه را چون نگار پر از جامه و رنگ و بوی بهار
همه کابلستان شد اراسته پر از رنگ و بوی و پر از خواسته
پذیره شدن را بیاراستند نثارش همه مشک و زر خواستند
این خبرهای خانه ی عروس بود،حالا بشنویم از داماد:
همی راند دستان گرفته شتاب چو پرنده مرغ و چو کشتی برآب
کسی را نبد ز آمدنش آگهی پذیره نرفتند با فرهی
خروشی برآمد ز پرده سرای که آمد ز ره زال فرخنده رای
زال از پیش منوچهر شاه که بر می گردد آن چنان شادمان است و چنان شتاب دارد که دیگر فرصتی برای خبر دادن از بازگشتش به نزد پدر ،نمی بیند و شتابان و ناگهان به نزد سام بازمی گردد.سام او را در آغوش می گیرد و از آمدن سیندخت،مادر رودابه،می گوید و این که خانواده ها با این ازدواج موافق هستند.
زشادی چنان شد دل زال سام که رنگش سراپای گشت لعل فام
چنین داد پاسخ که ای پهلوان گر ایدون که بینی به روشن روان
سپه رانی و ما به کابل شویم بگوییم زین در سخن بشنویم
زال شادمان از سخنان پدر،به او می گوید بهتر است که به سرعت آماده ی سفر به کابلستان شویم و در آن جا در این مورد صحبت کنیم.سام هم که می بیند فرزندش چنین نابردبار است و برای پیوستن به دلداده اش بی قرار،دستور حرکت به کابلستان را می دهد:
به دستان نگه کرد فرخنده سام بدانست کو را ازین چیست کام
سخن هر چه از دخت مهراب نیست به نزدیک زال آن جز از خواب نیست
بفرمود تا زنگ هندی درای زدند و گشادند پرده سرای
هیونی برافگند مر د دلیر بدان تا شود نزد مهراب شیر
بگوید که امد سپهبد ز راه ابا زال و با پیل و چندی سپاه
چنان شاد شد شاه کابلستان زپیوند خورشید زابلستان
که گفتی همی جان برافشاندند ز هر جای رامشگران خواندند.
آخ جون عروسی...
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید