سرانجام روز پیوند زال و رودابه فرا رسید.خانواده ی داماد از یک طرف به سوی شهر عروس زیبا روی به راه افتادند و خاندان عروس نیز برای استقبال از تازه داماد شهر و لشکر آراستند و به پیشواز رفتند:

بزد نای مهراب و برست کوس   بیاراست لشکر چو چشم خروس

ابا ژنده پیلان  و رامشگران    زمین شد بهشت از کران تا کران

زبس گونه گون پرنیانی درفش   چه سرخ و سپید و چه زرد و بنفش

همی رفت ازین گونه تا پیش سام        فرود آمد از اسپ و بگذارد گام

گرفتش جهان پهلوان در کنار     بپرسیدش از     گردش روزگار

شه     کابلستان گرفت آفرین        چه بر سام و بر زال زر همچنین

یکی تاج زرین نگارش گهر      نهاد از بر     تارک    زال زر

به کابل    رسیدند خندان و شاد       سخن های     دیرینه کردند یاد

همه شهر زآوای هندی درای   زنالیدن بربط و چنگ ونای

تو گفتی دد و دام رامشگرست   زمانه به آرایشی دیگرست

فردوسی با دقت و ریز بینی به شرح داستان می پردازد.او از رفتارها و ایین ها می گوید .حتی از شرح شوخی ها و مزه پرانی ها هم غافل نمی شود.پدر عروس به پیشواز رفته بود حالا نوبت مادر عروس است که با سیصد ندیمه ی خود که هر کدام جامی از گوهر در دست دارند، به خوشامدگویی پا پیش بگذارد:

برون رفت سیندخت با بندگان      میان بسته سیصد پرستندگان

مرآن هر یکی را یکی ام زر      به دست اندرون پر زمشک و گهر

همه سام را افرین خواندند      پس از جام گوهر برافشاندند

بخندید و سیندخت را سام گفت       که رودابه را چند خواهی نهفت

سام به شوخی به سیندخت می گوید:چه قدر می خواهی دخترت را پنهان کنی و او را به داماد نشان ندهی.سیندخت هم می گوید اگر می خواهید عروس را ببینید باید هدیه ای (رونما)بدهید:

بدو گفت سیندخت هدیه کجاست       اگر دیدن افتابت هواست

سام می گوید شما هر چه بفرمایید بر دیه ی منت قبول می کنیم.سپس سام به دیدن عروسش می رود و از دین زیبایی او به شگفت می آید.و پس از آن عروس و داماد را به عقد هم در می اورند:

چنین داد پاسخ به سیندخت سام   که از من بخواه آن چه آیدت کام

برفتند    تا خانه ی زرنگار      کجا اندرو بود   خرم بهار

نگه کرد سام اندران ماه روی     یکایک شگفتی بماند اندروی

ندانست کش چون ستاید همی     برو چشم را چون گشاید همی

بفرمود تا رفت مهراب پیش   ببستند عقدی برآیین خویش

به یک تختشان شاد بنشاندند       عقیق و زبرجد برافشاندند

سر   ماه   با افسر    نامدار       سر   شاه با تاج گوهر نگار

بیاورد    پس دفتر خواسته        یکی نسخ    گنج اراسته

برو خواند از گنج ها هر چه بود      که گوش آن نیارست گفتی شنود

برفتند از آن جا به جای نشست      ببودند یک هفته با می به دست

وز ایوان سوی باغ رفتند باز       سه هفته به شادی گرفتند باز

عروسی تمام شد.