داستان زال16
ندیمگان رودابه از نزد زال باز می گردند،دربان قصر آنان را مورد مواخذه قرار می دهد که چرا بی هنگام از قصر بیرون رفته اند :
رسیدند خوبان بدرگاه کاخ بدست اندرون هریک از گل دوشاخ
نگه کرد دربان برآراست جنگ زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ
که بی گه ز درگاه بیرون شوید شگفت ایدم تا شما چون شوید
ندیمگان رازدارانه خود را بی اطلاع نشان می دهند و می گویند :امروز نیز روزی است مانند همه ی روزها،بهار است و همه جا سرسبز.گفتیم گردشی کنیم و گلی بچینیم:
بتان پاسخش را بیاراستند بتنگی دل از جای برخاستند
که امروز روزی دگرگونه نیست به راه گلان دیو واژونه نیست
بهار آمد از گلستان گل چنیم ز روی زمین شاخ سنبل چنیم
اما نگهبان سرسختانه انان را از بیرون رفتن در این روزها به دلیل وضع ناامن منطقه و حضور سپاهیان زال ،باز می دارد:
نگهبان در گفت کامروز کار نباید گرفتن بدان هم شمار
که زال سپهبد به کابل نبود سراپرده ی شاه زابل نبود
اگرتان ببیند چنین گل بدست کند بر زمین تان هم آنگاه پست
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید