داستان زال16

ندیمگان رودابه از نزد زال باز می گردند،دربان قصر آنان را مورد مواخذه قرار می دهد که چرا بی هنگام از قصر بیرون رفته اند :

رسیدند خوبان بدرگاه کاخ  بدست اندرون هریک از گل دوشاخ

نگه کرد دربان برآراست جنگ  زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ

که بی گه ز درگاه بیرون شوید  شگفت ایدم تا شما چون شوید

ندیمگان رازدارانه خود را بی اطلاع نشان می دهند و می گویند :امروز نیز روزی است مانند همه ی روزها،بهار است و همه جا سرسبز.گفتیم گردشی کنیم و گلی بچینیم:

بتان پاسخش را بیاراستند  بتنگی دل از جای برخاستند

که امروز روزی دگرگونه نیست  به راه گلان دیو واژونه نیست

بهار آمد از گلستان گل چنیم  ز روی زمین شاخ سنبل چنیم

اما نگهبان سرسختانه انان را از بیرون رفتن در این روزها به دلیل وضع ناامن منطقه و حضور سپاهیان زال ،باز می دارد:

نگهبان در گفت کامروز کار  نباید گرفتن بدان هم شمار

که زال سپهبد به کابل نبود  سراپرده ی شاه زابل نبود

اگرتان ببیند چنین گل بدست  کند بر زمین تان هم آنگاه پست

انواع مشروعیت

نوشته ی زیر برگرفته از مقدمه ی کتابی است با عنوان احزاب دولتی و نقش آنان در تاریخ معاصر ایران،انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی

نظام های سیاسی گوناگون صرف نظر از نوع آنان به مشروع ساختن قدرت خود نیاز دارند.مشروعیت نیزواژه ای است که بیان کننده رابطه میان رهبران و افراد یک جامعه در هر یک از نظام های سیاسی است.

معنای عام کلمه پذیرش اصول و ارزشهای قدرت به وسیله ی مردم ،مشروعیت وگفتمانی که مردم را مجاب به اطاعت از حاکمیت می کند،اصول مشروعیت گویند.

به طور کلی از دو نوع مشروعیت می توانیم نام ببریم:1)مشروعیت سنتی که در آن قدرت را مقدس و قابل تمجید و اطاعت محض را فضیلت می شمارد و از عوامل مشروعیت زایی مانند سلطنت و حاکمیت ظل الهی استفاده می شود

.2)مشروعیت مدرن که این مشروعیت در عرصه ارزش های امروزین نظیر رفاه،امنیت،مصرف و فراغت مطرح می شود.در این نوع مشروعیت اگر مردم تن به اطاعت از رهبران خود می دهند به دلیل آنست که نقش آن ها را در مقولات یاد شده بااهمیت تلقی می کنند.

بحران مشروعیت نیز وضعیتی است که در آن،درهریک از انواع مشروعیت کارهای  ویژه ی مورد انتظار انجام نشود و مردم توجیهی به جز زور و اجبار فیزیکی برای اطاعت خود نداشته باشند.ص15و16

سوال:به نظر شما مشروعیت سنتی بهتر است یا مشروعیت مدرن؟

در کشور ما کدام نوع مشروعیت بیشتر رواج دارد؟

داستان زال15

غلام زال  از نزد ندیمگان رودابه باز می گردد.زال مشتاقانه از وی خبر می خواهد:

ازیشان چو برگشت خندان غلام  بپرسید ازو نامور پور سام

که با تو چه گفتند خندان شدی   گشاده لب و سیم دندان شدی

غلام آنچه را که از ندیمگان شنیده بازمی گوید و زال دل از دست داده ،با هدایایی فراوان ،به دیدار ندیمگان می رود تا وصف یار را بار دیگر و دیگر بار بی واسطه بشنود:

سپهبد بپرسید ازیشان سخن       زبالا و دیدار    آن سرو بن

زگفتار و دیدار و رای و خرد  بدان تا بخوی وی اندر خورد؟

و کنیزکان بازهم از زیبایی و رای و خرد رودابه می گویند.سخنان شیرین آنان که از شیرین ترین دختر جهان می گویند،زال را بی تاب تر می سازد و از آنان می خواهد راهی برای دیدار یار مهیا کنند.

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه  تو را طلب می کنم!

برپشت سمندی

                  گویی

                        نوزین

که قرارش نیست.

و فاصله

تجربه یی بی هوده است.

                                                         (شاملوی بزرگ)

دست هایی که گل می کارند

روزی روزگاری دو آدمیزاده در جایی میان آدمیزادگان دیگر زندگی می کردند.روزی یک ازآنها رو به دیگری کرد وگفت:

جایی که زندگی می کنیم خیلی خشک و بی صفاست بیا کاری کنیم.گلی بکاریم،درختی ، سبزه ای!

آدمیزاده ی دوم گفت:کاری بی فایده است.اینجا آنقدر خشک و خالیست که ما به تنهایی کاری از دستمان بر نمی اید این کاروظیفه ی اصلی کس دیگریست.این کارها مسئول دارد.به جز این سرانجام روزی خواهد رسید که کسی می اید و دنیا را گلستان می کند پس دیگر چه احتیاجی به گل های کوچک من و تو هست؟

-اما ما باید کاری کنیم خداوند به ما همه ی آن چه را که برای داشتن یک دنیای نیک، لازم است داده،من که از هم اکنون کاشتن گل را آغاز می کنم.

روزها و روزها گذشت.آدمیزاده ی اول با دستان خود ،در تمام لحظه هایی که پشت سر می گذاشت،گلی می کاشت ،نهالی در زمین فرو می برد و تخم سبزه ای می پاشید...سرانجام روزی به پشت سر خویش نگریست.باغی بزرگ و سرسبز را می دید.باغی باصفا که کودکانی در زیر درختانش شادمانه مشغول جست و خیز بودند و ازشاخه هایش بری می چیدند.

وآدمیزاده دیگر همان جا به انتظار نشسته بود.انتظار کسی که دنیا را برایش گلستان کند.......

 و سبزه ای چند کوچک و ریز در زیر پاهایش به سختی خود را بالا می کشیدند.

 

تقدیم به همه ی کسانی که بزرگوارانه ،در اندیشه بهتر ساختن دنیای اطرافشان هستند....

گل های کوچکی می کارند حتی اگر این گل ها به کوچکی و ارزشمندی هدیه ی یک کتاب به کتابخانه ی کوچک مدرسه ای باشد.


داستان زال14

ندیمگان رودابه چون می بینند که فرستاده ی زال از زیبایی وی می گوید از وی می خواهند دندان بر لب گذارد زیرا بانوی انان چنان زیباست که زیبایی زال در برابر ان هرگز به چشم نمی آید.

توصیف رودابه در جملاتی که فردوسی از زبان ندیمگان رودابه می گوید بسیار زیبا و با تشبیهاتی شگرف همراه است.اندام رودابه به بلندی درخت ساجی است آن هم ساجی که از عاجی سفید و خوشرنگ ساخته شده باشد،موهای او تاجی است سیاهرنگ  و ان چنان خوشبو که گویی خداوند آن را از مشک خالص ساخته اشت،ابروانی خمیده و بینی که چون ستونی از نقره ی ناب است و زیباترین تشبیه ،توصیف لبان رودابه است؛لبانش در تنگی به تنگی دل مستمند می ماند. یکی از بهترین و سخت ترین نمونه های تشبیه،تشبیه چیزی مادی و دیداری به چیزی معنوی است.تنها تصوردلتنگی تهیدست در روزهای سخت زندگی، می تواند نهایت کوچکی و تنگ دهانی رودابه  را به  خاطر نزدیک سازد.دهانی که چنان کوچک است که نفس به دشواری از ان برمی اید:

پرستنده با کودک ماهروی  بخندید و گفتش که چندین مگوی

که ماهیست مهراب را در سرای  بیک سر ز شاه تو برتر بپای

به بالای ساج است و همرنگ عاج  یکی ایزدی بر سر از مشک تاج

دو نرگس دژم و دو ابرو بخم  ستون دو ابرو چو سیمین قلم

دهانش بتنگی دل مستمند  سر زلف چون حلقه ی پایبند

نفس را مگر بر لبش راه نیست  چنو در جهان نیز یک ماه نیست


پرستندگان هریکی آشکار  همی گرد وصف رخ ان نگار

بدین چاره تا آن لب لعل فام  کند آشنا با لب پور سام

روزی از روزها

روز چهارشنبه است و جلسه انجمن اولیا.شرکت در جلسات انجمن بدترین نفرینی است که می توان در حق کسی نمود و نمی دانم چرا هر سال این نفرین را برای خود می خواهم.مدیر دستپاچه است و از نگاهش و دستانش که مرتب برهم ساییده می شوند به راحتی می توان فهمید که دوست دارد هر چه زودتر گورمان را گم کنیم. در مدرسه او از جلسات معمول مشاوره و روانشناسی که برای خانواده ها برگزار می کنند خبری نیست حتی امسال تنها سالی است که می بینم مجله رشد برای داش آموزان درخواست نشده.با اب و تاب می گوید که  لب تابی برای مدرسه خریده است اما هیچ خبری از کارهای فرهنگی برای دانش اموزان نیست.از او می خواهیم کتابخانه مدرسه را نشان دهد.مدرسه نوساز است و ما منتظر دیدن کتابخانه ای مرتب و ابرومند.اما با انباری کوچکی روبرو می شویم که پراز کتاب های مذهبی کهنه و فرسوده است.کتاب هایی که در اوج فرسودگی حتی عناوینشان نیز خوانده نمی شود.مربی پرورشی با قیافه ای حق به جانب می گوید نمی دانم چرا بچه ها اصلا به کتاب خوانی اهمیت نمی دهند و از کتابخانه کتابی نمی گیرند !!!!

روز پنج شنبه است نزدیک ظهر.یکدفعه هوس می کنم برای ناهار کمی سبزی تازه تهیه کنم.برای برگشتن، از روبروی مسجد می گذرم.پیرمردی دست در جیب کت هایش،وچشم در زیر ابروان گردان از من می خواهد« روسری ام را کمی جلوتر بیاورم، به خاطر خدا!» زود می گذرد و من فرصت نمی کنم بگویم کاش همه چیز این مملکت چون موهای من هویدا بود آن وقت، دیگر هیچ کس خبری چون خبر میلیاردهای از دست رفته نمی شنید.