داستان زال36

خبرعشق زال و رودابه ، به شاه ایران می رسد،نگران می شود و با خردمندان و مشاوران خویش به مشورت می نشیند.منوچهر شاه ایران نگران است.هراسان از ان که کشوری که با خون دل، از تباهی ها تهی ساخته اند، بار دیگر با نواده ای از نژاد ضحاک ویران شود:

پس آگاهی امد به شاه بزرگ    زمهراب و دستان سام سترگ

زپیوند مهراب   و ز مهر زال    وزان ناهمالان گشته همال

سخن رفت با بخردان شهریار    که بر ما شود زین دژم روزگار

چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ  برون آوریدم به رای و به جنگ

فریدون ز ضحاک گیتی بشست    بترسم که آید از ان تخم رست

کند شهر ایران پرآشوب ورنج  بدو بازگردد مگر تاج و گنج

مشاوران وی به او می گویند که شاه خود داناست و هر چه کند و هر تصمیمی که بگیرد سزاست.منوچهر در شاهنامه یکی از شاهان نیک و خردمند است، او می داند که با تندخویی یکی از بزرگترین پهلوانان خود را دل آزرده می کند و امکان دارد او را از دست بدهد.یکی از نشانه های خردمندی یک حکمروا اینست که به آسانی بزرگان دربار خویش را خوار نمی سازد بزرگانی که به سختی به دست می ایند و نادانان به آسانی از دست می دهند.بنابراین بهتر می بیند که کسی را به نزد سام بفرستد و از او توضیح بخواهد:

همه موبدان افرین خواندند      ورا خسرو پاک دین خواندند

بگفتند کز ما تو   داناتری      ببایستها بر        تواناتری

همان کن کجا با خرد در خورد    دل اژدها را خرد بشکرد

بفرمود تا نوذر آمدش پیش     ابا ویژگان و بزرگان خویش

بدو گفت رو پیش سام سوار      به پرسش که چون آمد از کارزار

چو دیدی بگویش کزین سو گرای      ز نزدیک ما کن سوی خانه رای

نوذر به نزد سام می رود تا از او دعوت کند که از همان راه بازگشت از جنگ، به نزد شاه ایران برود و پس از دادن توضیحات،می تواند به شهر و دیار خود بازگردد.

نکته ای که در گفت و گوی منوچهر شاه با مشاورانش نهفته است، این است که مشاوران با ان که تصمیم را به عهده ی منوچهر شاه می گذارند اما بارها اشاره به این می کنند که تصمیمات بهتر است خردمندانه باشد زیرا با خرد است که می توان کارهای سترگ را به انجام رساند هماه گونه که  می توان اژدهایی را با خوش زبانی، رام ساخت.در ضرب المثل های امروزی نیز داریم که با زبانی خوش و یا با مهربانی می توان ماری را از سوراخ بیرون کشید.متاسفانه در بسیاری از دوره هایی که پس از زمان اسطوره ها بر زمین و مردم آن  گذشته ،دوره هایی که انتظار می رود خرد و خردمندی رنگی تازه یافته باشد ،گاه مشاهده شده است که؛ مشاوران حکمرانان و فرمانروایان با چاپلوسی آنان را فعال ما یشاء خوانده اند و بی آن که در پی نشانی از خردمندی در تصمیمات باشند،هر تصمیمی را شایسته ی اعجاب و اجرا دانسته اند.

 

ایران وطن من

یک ماهی می شود که  دیگر برنامه های ماهواره را نمی بینم.نیازی نبود کسی با مشت و لگد دیش خانه ام را به کوچه پرت کند خودم دلم گرفت،دلم گرفت از خبرهای تکراری و اضطراب اوری که درباره ی کشورم می شنیدم. هرچند می دانم هنوز هم ان خبرها جاری و ساری است اما بهتر دانستم سرم را مثل کبک توی برف فرو ببرم و اینطوری خیال کنم که همه چیز امن و امان است.برنامه ی ماهواره که قطع شد مجبور شدم به برنامه های وطنی روی بیاورم که گاهی به خصوص بعداز ظهرها خیلی تکراری و خسته کننده می شدند، درست می شوند مثل برنامه های تلویزیون عربستان ،که زمانی که بچه بودیم و لب مرز زندگی می کردیم و می توانستیم کانال های عربی را ببینیم .کسانی که ان زمان برنامه های عربستان را می دیدند می دانند چه می گویم.اما همه ی برنامه های وطنی هم بد نیستند به ویژه صبح ها.یکی از برنامه هایی که من در این مدت با آن آشنا شده ام و از دیدنش به راستی لذت می برم و از این که یک ایرانی ام احساس غرور خوشایندی به من دست می دهد،برنامه ی رنگ روستا از شبکه ی سه است.روز اول که تلویزیون را روشن کردم تا صبحانه ام را به همراهی دیدن یک برنامه بخورم،با دیدن شخصی که به عنوان مجری یا مفسر برنامه صحبت می کرد جا خوردم و زود کانال را عوض کردم.او ظاهری افتاب سوخته با ریشی انبوه و پیراهن و شلواری ساده و خاکی  داشت.راستش من از ریش انبوه خوشم نمی اید و همه ی هراسم اینست که خدای نکرده روزی بیاید که مثل حکومت طالبان ریش گذاشتن اجباری شود.به هر حال چون کانال های دیگر برنامه ی خاصی نداشتند دوباره برگشتم به همان شبکه ی سه.لحظاتی گذشت و من با یکی از بهترین برنامه هایی که تا به حال دیده بودم آشنا شدم.مجری برنامه  همان آقای ریشو و خاکی ،اطلاعات زیادی درباره ی ایران داشت .به جای جای ایران سفر می کرد و روستاها و اداب و رسوم ایرانی را با بی پیرایگی هر چه بیشتر نشان می داد.

من با دیدن این برنامه دانستم که ایران من ،به قول دشمنان،یا آنچه که خود ازخویش به نمایش گذاشته ایم،تنها، کشوری نیست که به جنگ و دشمنی بیاندیشد،مردمش رنگ های تیره بپوشند و فقط و فقط برای سوگواری به گرد هم جمع شوند.دانستم کشورم مردمانی مهربان دارد با ادابی زیبا.مردمی که با دستان مهربانشان ،با تلاشی ستودنی و هرچند مشت مشت و اندک به پای درخت تناور وطن اب می ریزند تا ان را باروتر سازند،از خاک وطن کوزه هایی می کنند تا آب آور لحظه های شاد زندگی باشد و میوه های درختان را به هزاران نوع در می اورند تا نمایانگر تمام لحظات پرباری باشد که ایران پشت سر گذارده.من با دیدن این برنامه دانستم که هنوز هم امید در زندگی جاری است.خیلی دوست دارم شما هم این برنامه راببینید.

داستان زال35

سیندخت پس از این که مهراب را برآن می دارد تا سوگند یاد کند که با رودابه به بدی رفتار ننماید،به نزد رودابه می رود و به او مژده می دهد که دیگر نگران خشم پدر نباشد، زیرا پدرش که چون پلنگ جنگیی بود که می خواست هرچه زودتر شکار خود را بردرد، کنون آرام تر گشته و شکارش اینک در امان است:

بر دختر امد پر از خنده لب  گشاده رخ روزگون زیر شب

همی مژده دادش که جنگی پلنگ  ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ

فردوسی در حالی که داستان را پیش می برد ، از توصیف زیبایی ها و ریزه کاری ها نیز غافل نمی شود او روی زیبای سیندخت را به روز و گیسوی او را به شب تشبیه نموده و بی ان که این تشبیه به روال داستان آسیبی برساند و یا درنگی ایجاد کند خواننده متوجه صورت شاد و زیبای سیندخت می شود که به نزد دختر امده.

سیندخت به دخترش می گوید:

کنون زود پیرایه بگشای و رو  به پیش پدر شو به زاری به نو

خانم مهری بهفر در شرحی که بر شاهنامه نگاشته است این بیت را این چنین معنی نموده است که:

پیرایه گشادن:زیور آشکار کردن،برخود زیور بستن.

اکنون زود بر خود پیرایه بربند و با گریه و التماس نزد پدرت برو.

اما من فکر می کنم که در اینجا رودابه از دخترش می خواهد که زیور از خود بگشاید و با حالی نزار و روی زرد که نشانه ی پشیمانی از عشق باشد به نزد پدر برود.زیرا در ابیات بعد می بینیم که رودابه در برابر خواسته ی مادر ،معترض می شود و در حالی که پر از زر و زینت است به نزد پدر می رود.

بدو گفت رودابه پیرایه چیست؟   به جای سرمایه،بی مایه چیست؟

روان مرا پور سام است جفت            چرا اشکارا بباید نهفت؟

رودابه به مادر که از او خواسته زر و زیور بگشاید تا پدر از شادی عشق او اگاه نگردد می گوید:آنچه موجب شادی و زیبایی من شده این زر و زیور نیست بلکه سرمایه اصلی و تمام انگیزه ی من برای شادی و زندگی، عشق زال است و من چرا باید این موجب زندگی و شادی را نهان دارم؟

سپس در نهایت درخشندگی و شکوه و در حالی که غرق زیور و زینتی است که با درخشش خویش، درخشندگی عشق رودابه را می نمایانند به نزد پدر می رود.زیبایی که حتی پدر خشمگین را نیز بر ان می دارد که با دیدن دخترش نام خدای را بر زبان اورد:

به پیش پدر شد چو خورشید شرق   به یاقوت و زر اندرون گشته غرق

بهشتی بد اراسته پر نگار  چو        خورشید تابان ،به خرم بهار

پدر چون ورا دید خیره بماند           جهان آفرین را نهانی بخواند

پدر از دختر خشمگین است پس سعی می کند تا شگفتی و خرسندی خویش را از دیدن دختر زیبای خویش نهان دارد و به همین دلیل است که فردوسی با هوشیاری می گوید :جهان افرین را نهانی بخواند.یعنی ارام و بدون ان که دختر متوجه شود او را تحسین می کند.سپس خشمگین بر او فریاد می زند که ای بی خرد شسته مغز،کاری را که تو کرده ای و عزمی را که بر ان پای می فشاری شایسته ی هیچ انسان نژاده و بلند پایه ای نیست.از که شنیده ای که چون تو رفتار کرده باشد؟چه کسی شنیده که فرشته ی زیبایی چون تو به همسری دیوی سپید سرچون زال در اید؟و اگر بخواهی چنین کنی آرزو می کنم که هیچ گاه به پایگاه بلندی نرسی .:

بدو گفت ای شسته مغز از خرد  زپر گوهران  این کی اندر خورد

که با اهرمن جفت گردد پری  که مه تاج بادت،مه انگشتری

رودابه سخنان پدر را می شنود و خشم او را می بیند اما غمگین چشم فرو می بندد و دم بر نمی اورد.سپس او روی زرد و نالان در حالی که هیچ از شیدایی اش کم نشده ،به خوابگاه می رود و پدر خشمگین و سر پرزجنگش  نیز غران به گوشه ای دیگر پناه می برد:

چو بشنید رودابه ان گفت و گوی         دژم گشت و چون زعفران کرد روی

سیه مژه       بر نرگسان دژم         فرو خوابنید و       نزد هیچ دم

پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ  همی رفت غران بسان پلنگ

سوی خانه        شد دختر دلشده         رخان معصفر    به زر آژده

به یزدان گرفتند هر دو پناه            هم این دلشده ماه و هم پیشگاه

آن ها هر دو به خدای خویش پناه می برند ما نیز ارزو می کنیم که خدایشان، یاریشان کند.به راستی اگر خدا نبود چه می شد؟غم هایمان را به چه کسی در میان می نهادیم و از که یاری می خواستیم؟