پس از این که سام و سیندخت ،بر سر رسیدن آن دو
جوان دلداده، به یکدیگر به توافق رسیدند و مشکلات کم و بیش حل شد حال نوبت زال بود
که نظر موافق شهریار ایران زمین را به دست بیاورد.او راهی دربار ایران شد و به نزد
پادشاه رفت :
پس اگاهی امد سوی شهریار که آمد ز ره زال سام سوار
پذیره شدندش همه سرکشان که بودند در پادشاهی نشان
چو نزدیک شاه اندر آمد زمین ببوسید و بر شاه کرد آفرین
زمانی همی داشت بر خاک روی بدو داد دل شاه آزرمجوی
بیامد بر تخت شاه ارجمند....
شاه او را به نزد خود می پذیرد و پس از خواندن
نامه ی سام که در ان از علاقه ی زال و رودابه سخن به میان آمده بود،گفت:هر چند من
از موضوعی که در این نامه ،از آن سخن رفته است،چندان خشنود نیستم اما تمام تلاشم
را می کنم که کار را به کام تو به انجام برسانم:
بپرسید ازو شهریار بلند
که چون بودی ای پهلو راد مرد بدین راه دشوار با باد و گرد
به فر تو گفتا همه بهتریست ابا تو همه رنج رامشگریست
ازو بستد آن نامه ی پهلوان بخندید و شد شاد و روشن روان
چو برخواند پاسخ چنین داد باز که رنجی فزودی به دل بر دراز
و لیکن بدین نامه ی دلپذیر که بنوشت با درد دل سام پیر
اگر چه مرا هست ازین دل دژم برانم که نندیشم از بیش و کم
بسازم برآرم همه کام تو گر اینست فرجام آرام تو
و قرار برآن شد که زال چندی در ان جا بماند تا
شاه پش از رایزنی،نظر خویش را بیان دارد...
اما در آخر:دو نکته است که فکر می کنم در اینجا
باید گفته شود.یکی توجه دادن به احوال پرسی ساده و راحت زال و منوچهر است که
فردوسی با هنرمندی و به سادگی و روانی تمام بیان داشته است.نمونه ی کامل یک اثر
سهل و ممتنع.
شاه:که چون بودی ای پهلو راد مرد بدین راه دشوار با باد و گرد
زال:به فر تو گفتا همه بهتریست ابا تو همه رنج رامشگریست
و دوم این که: با دیدن رفتار و برخورد منوچهر با
موضوع دلدادگی زال و دختری از دیار دشمن،دشمنی
که پیشینه ای چو ضحاک دارد؛متوجه می شویم که گاهی مصالح کشورها ایجاب می کند که با
دشمنان خویش نیز از در دوستی برآیند.دشمنی های طولانی گاهی نتیجه ای جز به بار آمدن
سختی های بیشتر ندارد.مشکلاتی که بی تردید، در تمامی دوران سلطه ی خویش، گام سنگینشان
را بر سر مردم بی گناه آوار می کنند. شاید بزرگترین هنر یک پادشاه،به دست آوردن
دوستان بیشتر و هدیه کردن آرامش ناشی از این دوستی ها، به مردم کشورش، باشد.