تو نمی دانی غریو یک عظمت
وقتی که در شکنجه ی یک شکست نمی نالد
چه کوهی ست
تو نمی دانی مردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زنده گی ست!
شاملو
  دارم مراسم تشییع پیکر مرحوم ناصری حجازی را می بینم. با خودم می گویم بی شک او پهلوانی مردمی بوده که چنین با رفتنش مردم را داغدار خویش نموده است درست مثل تختی .اما ناگهان فکری به سرعت برق از ذهنم می گذرد مگر این بزرگان در دوره ای پرورش نیافته اند که فساد و فحشا بر جامعه مسلط بود به قولی سینما ها و تلویزیون همه برنامه های ان چنانی داشته اند و بر سر هر معبری خانه فسادی بود و شراب خانه ای.راستی چرا بیشتر پهلوانان نامی  که این چنین فراگیر در دل و جان مردم جای دارند مربوط به همان گذشته های تاریکند و اکنون که دیگر از آن بی بندو باری های گذشته نشانی نیست و جامعه ظاهری پاک و بی آلایش دارد از پهلوانی کمتر اثری می بینیم.  

تولد زال

داستان زال را فردوسی چنان با شیرین زبانی بیان کرده که که حیفم می اید آن را به نثری هرچند شیرین پارسی باشد برگردانم اما چاره ای نیست.
زال که سپید موی و سپید روی به دنیا می اید:


کسی سام یل را نیارست گفت  که فرزند پیر امد از خوب جفت

تا این که دایه ای دلیر به نزد و سخنور به نزد سام می رود و با شیرین زبانی خبری چنین تلخ را به وی می رساند.


یکی دایه بودش به کردار شیر    بر پهلوان اندر امد دلیر

دقت کنید که پهلوانان گذشته ایران در دامان چنین شیر زنانی پرورانده شده اند.همواره چنین بوده است که جوامعی بزرگ و سرافراز زنانی بزرگ و ازاده داشته اند.این جملات مرا به یادچند روز پیش و صحبت های دخترم بهار می اندازد.او یک روز که از مدرسه امد گفت که امروز برای درس احکاممان یک حاج اقایی را اورده بودند و خیلی تعجب کرده بود وقتی از زبان ان حاج اقا شنیده بود که یکی از معضلات بزرگ جامعه امروز ما این است که زنان شجاعت پیدا کرده اند و شجاعت اصلا چیز خوبی نیست.زن باید در خانه بنشیند و به امور منزل بپردازد. داشتیم می گفتیم،دایه چنین سخن اغاز کرد:


که بر سام یل روز فرخنده باد   دل بدسگالان او کنده باد
پس پرده ی تو در ای نامجوی  یکی پور پاک آمد از ماه روی
تنش نقره ی سیم و رخ چون بهشت  برو بر نبینی یک اندام زشت
از آهو* همان کش سپیدست موی  چنین بود بخش تو ای نامجوی


سام با شنیدن این سخنان نگران و هراسان به دیدار فرزند می اید و با دیدن او آه از نهاد بر می اورد و با خدا گلایه آغاز می نماید :
که ای برتر از کژی و کاستی   بهی زان فزاید که تو خواستی
اگر من گناهی گران کرده ام  و گر کیش آهرمن آورده ام
بپوزش مگر کردگار جهان  به من بر ببخشاید اندر نهان
بپیچد همی تیره جانم ز شرم   بجوشد همی در دلم خون گرم
چو آیند و پرسند گردنکشان  چه گویم ازین بچه  بدنشان
چه گویم که این بچه ی دیو چیست  پلنگ دورنگست و گرنه پریست
ازین ننگ بگذارم ایران زمین  نخواهم برین بوم وبر آفرین
پس:


بفرمود پس تاش برداشتند از ان بوم وبر دور بگذاشتند.


با خواندن این بیت ها به یاد دو مطلب افتادم .یکی این که خدا فرموده چه بسا چیزی را ناگوار می پندارید و در حالی که ان چیز خوب و گواراست و چه بسا چیزی را دوست می دارید درحالی که نادرست و ناپسند است.حال گلایه های سوزناک سام با خدا در حالی بود که خداوند فرزندی بزرگ و پهلوان و دانا که از نسل او رستم دستان نگهدارنده  ی ایران زمین به وجود می اید را به وی هدیه کرده بود. ودیگر این که زال با خود می گوید که از ننگ و شرم داشتن فرزندی سپید موی ایران را ترک گوید و به جای دیگرمی رود، نمی داند زمانه ای بر ایران خواهد گذشت که دیگر هیچ کس در این سرزمین از هیچ چیز شرم و ابایی ندارد. 

 *آهو:گناه