داستان زال34

در قسمت گذشته خواندیم که سیندخت دست به دامان همسرش مهراب می شود و از او می خواهد که خشم خود را مهار نموده و سپس به دیدار رودابه برود اما مهراب:

بپیچید و بنداخت او را به دست    خروشی برآورد چون پیل مست

مرا گفت چون دختر امد پدید      ببایستش اندر زمان سر برید

نکشتم بگشتم ز راه نیا        کنون ساخت بر من چنین کیمیا

مهراب می گوید اشتباهی که کردم این بوده، که همان دم که دیدم صاحب دختر شده ام ،می بایست هم چون نیاکانم که دختران خود را زنده به گور می کردند،من نیز او را از بین می بردم.این کار را نکردم و حالا این دختر چنین بزرگ شده و این بدبختی بزرگ و نادر را برمن فرو اورده است.گفتیم که مهراب از نسل ضحاک بود و ضحاک نیز از تازیان.به همین دلیل مهراب می گوید می بایست چون نیاکانم دخترم را در بدو تولد از بین می بردم.اما هراس مهراب از چیست؟او می گوید:

همم بیم جانست و هم جای ننگ      چرا باز داری سرم را زجنگ

اگر سام یل با منوچهرشاه        بیابند بر ما یکی دستگاه

زکابل براید به خورشید دود       نه اباد ماند نه کشت و درود

مهراب از این در هراس است که شاه ایران و سام زمانی که متوجه این قضیه شوند،خشمگین شده و به کابل حمله برند اما سیندخت می گوید:

کزین اگهی یافت سام سوار   به دل ترس و تیمار و سختی مدار

وی از گرگساران بدین گشت باز  گشاده شدست این سخن نیست راز

سیندخت برای همسرش توضیح می دهد که باکی نداشته باش زیرا داستان این عشق را همگان می دانند و سام نیز به همین دلیل سفر گرگساران خود را نیمه تمام رها کرده تا به این موضوع بپردازد.

مهراب تعجب می کند و می گوید:سعی نکن مرا فریب دهی اما اگر راست می گویی من دیگر نگرانی ندارم.همه ی هراس من از خشم ایرانیان بود و حال که چنین نیست چرا شادمان نباشم.چه کسی در دنیا هست که  ارزومند این نباشد که با پهلوانی بزرگ چون سام پیوند داشته باشد:

چنین گفت مهراب کای ماه روی  سخن هیچ با من به کژی مگوی

مرا دل بدین    نیستی دردمند        اگر ایمنی     یابمی از گزند

که باشد    که پیوند سام سوار      نخواهد ز اهواز     تا قندهار

سیندخت به مهراب اطمینان میدهد که سخن او گزافه و دروغ نیست.پس مهراب به سیندخت می گوید:برخیز رودابه را پیش من بخوان تا با او در این باره گفتگویی کنم اما سیندخت که از خشم مهراب می ترسد از او می خواهد که سوگند یاد کند که به رودابه گزندی نرساند:

بسیندخت فرمود پس نامدار      که رودابه را خیز پیش من ار

بترسید سیندخت ازان تیز مرد     که او را ز درد اندر ارد به گرد

بدو گفت سیندخت پیمانت خواهم نخست     بچاره دلش را ز کینه بشست

مهراب سوگند می خورد که کاری با رودابه نداشته باشد:

زبان داد سیندخت را نامجوی     که رودابه را بد نیارد بروی

ایا مهراب بر سوگند خود استوار می ماند و گزندی به رودابه نمی رساند؟ایا ممکن است که او سوگند خویش را زیر پای گذارد؟مگر او از نسل ضحاک نیست؟....

 

اندر حکایت روزهای من و مادر

داشتم از خانه بیرون میومدم که مادر گفت:دختر داری کجا میری؟گفتم نترس مامان جون سینما نمیرم.خدا رو شکر فیلم ها انقدر مبتذل و بی محتوا شدند که صد رحمت به همان فیلمهای قر کمری دوران گذشته.مادر گفت:نه میخواستم بگم میری بیرون مواظب خودت باش.آخه انگار تو محله دزد پیدا شده.

با تعجب گفتم:راست میگی؟حالا این دزده کیه؟

مادر درحالی که سعی می کرد صداش رو از حد معمول پایین تر بیاره گفت:س ش ف ک ح ن

گفتم:مادر س ش ف ک ح ن کیه دیگه.درست اسمش رو بگو ببینم.

مادر نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت:دختر جان مگه خبر نداری تازگیا اسم دزدا رو اینطوری میگن.

خنده ام گرفت گفتم خوب من دارم میرم کاری نداری؟گفت چرا بیا این ده هزار تومان رو بگیر چند کیلو برنج عالی برام بخر فردا شب مهمان دارم.گفتم مادر انگار از دوره ی خاتمی تا حالا نرفتی خرید.با این پول به زور دو کیلو برنج معمولی بهت میدن.

مادر با عصبانیت گفت استغفرالله بازهم از اون حرفا زدی تا بشی جزو اراذل و اوباش.اسمشون رو نیار این ها جدا شده از انقلاب هستند.توبه کن دختر، توبه کن.

لبخندی زدم و گفتم مامان حرف های قلنبه سلنبه یاد گرفتی وقتشه برات یه وبلاگ درست کنم توش مطلب  بنویسی. سعی کردم بخندم اما دلم برای مادری می سوخت که تمام منبع اندیشه و دنیای کوچکش ،تلویزیون و برنامه های تکراری اونه....گفتم مامان عزیزم همون ده تومنت رو بده تا چند کیلو برنج خوب برات بخرم.

خدا رحمتت کند سیدجمال

دولت به عدل و ملت به علم زنده می شود.

تمام مساحت فرانسه ثلث مساحت ایران است چهل ملیون سکنه به آسایش در مملکت فرانسه زندگانی می کنند،مالیاتی که سالیانه از آن ها گرفته می شود پانصد کرور تومان است.

ایران، در تمام مساحت ایران فقط ده مایون نفوس و تمام مالیات آن هفت کرور تومان است،سبب چیست؟سبب آبادی فرانسه عدل و مساوات و اخوت و آزادی است که تمام اینها در ایران مفقود می باشد.

مسلم است وسایل ارتقایی که در ممالک غرب عمومیت دارد علم و تعمیم علم است،مردم بدون مساعدت دولت به سوی علم می شتابند پس مملکت را ترقی می دهند،عظمت و ثروت دولت را افزون می سازند،صنایع و فنون را جلو می برند،ثروت ملت و افراد افزوده می شود و بواسطه ی عمل به قانون کارها اصلاح می گردد،این است جاده ی همواری که به ارتقاء و عظمت منتهی می شود.

رجال ایران در سیاست و صنعت کلام مهارت دارند ولی علم انان بی عمل است،اگر یک قسمت از صد قسمت قوایی که در گفتار صرف می کردند در کردار بذل می نمودند،ایران از حیث ترقی و ثروت و عظمت و قوت در مصاف دول عظیمه قرار داشت.

یکی از وسایلی که باعث ترقی غرب گردیده،ازادی مطبوعات است.این آزادی خوب و بد حکام را بدون استثناء نشر می دهد،آن هایی که صفات خوب دارند برآن می افزایند و انان که به فساد و خودپرستی مبتلی هستند ناچار به ترک ان می شوند،هیچکس به ازادی نشریات اعتراضی نمی کند،مگر وقتی که ضد حق و حقیقت بوده و یا تهمت باشد،کسی که از طرف مطبوعات به او تعدی شده حق دارد حق پایمال شده ی خود را در محکمه ی قانونی بخواهد،ولی جراید ما در ایران کاملا بر ضد مطلبند،از کار خوب خوب می گویند و از کار زشت هم خوب،نزد آنها تفاوت ندارد و میان خوب و بد تمیزی نیست و سراسر آنها اغراق است.و علت این کار مایل نبودن حکام و امرا به اصلاح جراید است.صاحب جریده مظلوم است زیرا این حال برای حیات جرایدی که باید کارهای مفید و عقاید صائب و حوادث با حقیقت را نشر دهند مناسبت ندارد.

در زمان فتنه ی آذربایجان قحطی در مملکت منتشر و ظلم حکمفرما بود به همین جهت اکراد ظغیان کردند،اظطراب عمومی ظاهر شد،مردم متوحش و متحیر بودند و عاقبت کار را نمی دانستند با وجود این مصائب جراید ایران در ستون های خود می نوشتند که تبریز و نواحی ان در بهترین حال در پرتو مساعی خدمتگزاران حضرت اقدس عالی امنیت برقرار و اهالی به دعای ذات صاحب البرکات اقدس همایون عالی شاهنشاه ارواحنا فداه مشغول می باشند...

دوست محترم من_انچه را که اکنون در این مراسله ذکر نمودم حالت حاضره ی عمومی ایران است و چیزهایی را که ذکر نکرده ام به همین منوال قیاس کنید تا بر شما معلوم گردد که علت تمام مصائب مملکت ما فقط ظلم است،دولتی که به رعیت ظلم می کند به خودش ظلم کرده است،علاج این درد تعمیم مدارس و نشر تعلیم صحیح و تهذیب عالی است که ظلم را محو کند و عدالت را حکومت دهد و اخلاق را اصلاح نماید،این اصلاح همت و فداکاری وطن پرستان را لازم دارد که معارف را در تمام مملکت ایران نشر و ملت را از عوامل هلاک و فنا رهایی دهند تا علم آن را به ساحل نجات بیاندازد.هرگاه در این کار خیر تاخیری روی داد پس به دولت ایران بگویید (خداحافظ)

پاره ای از نامه ی سیدجمال الدین اسدآبادی به شخصی به نام سید حاج مستان داغستانی.صفحه ی71 کتاب نامه های سید جمال الدین اسدآبادی،گرداوری:ابوالسن جمالی اسدابادی

نمی دانم چرا فکر می کنم که نوسنده ی کتاب سیاحتنامه ی ابراهیم بیگ نیز باید خود سید باشد و زین العابدین مراغه ای تنها یک اسم مستعار است.جمله بندی ها و دردهای بیان شده به هم شباهت بسیار دارد هرچند یکی در قالب نامه است و دیگری سفرنامه.شاید هم دردهای ریشه دار،نوشته ها را مانند هم کرده است.به راستی اگراکنون بخواهیم بنویسیم نامه ها و سفرنامه هایمان چه مباحث و نوشتاری دارد؟

داستان زال33

مهراب از سیندخت می خواهد که بگوید که چه شده که چنین بی قرار و روی زرد است.سیندخت می گوید که:نگرانم.نگران این که پس از این همه رنج و زحمت، می بایست تمام دارایی خود را دو دستی تقدیم دشمن کنیم.دارایی که همه ی عمر خود برای پروراندن و افزونی ان تلاش کرده ایم.درختی که برنشانده ایم و با بسی رنج ان را پرورانده  و ابیاری کرده ایم و بهترین بهترین های زندگیمان را به پایش ریخته ایم.همه ی دارایی و همه ی زندگیمان را:

چنین داد پاسخ به مهراب باز  که اندیشه اندر دلم شد دراز

ازین کاخ اباد و این خواسته  وزین تازی اسبان آراسته

وزین بندگان سپهبد پرست      ازین تاج و این خسروانی نشست

وزین چهره و سروبالای ما       وزین نام و این دانش و رای ما

به ناکام باید به دشمن سپرد       همه رنج ما باد باید شمرد

یکی تنگ تابوت ازین بهر ماست       درختی که تریاک او زهر ماست

بکشتیم و دادیم ابش به رنج       بیاویختیم از برش تاج گنج

چو بر شد به خورشید و شد سایه دار      به خاک اندر امد سر مایه دار

برینست فرجام و انجام ما          بدان تا کجا باشد     ارام ما

مهراب می گوید:زن آرام باش.این که تو می گویی حرف عجیبی است و هیچ ریشه و اساسی ندارد.حرفی تازه و من دراوردی است و حرفی که اساس ندارد، هرگز پایدار نمی ماند.دنیا هیچ گاه به کسی وفا ننموده و نگرانی تو از این بابت که پس از زمانی مجبور می شویم که کاخ و راغ خود را به کس دیگری بسپاریم و بگذریم بی مورد و بی فایده است.دنیا تا بوده همین بوده که زمانی در آن زندگی می کنی و سپس بی تردید باید ان را به دیگران واگذاری و بگذری.بنابراین غصه و غم برای از دست دادن  ان نادانی است.

به سیندخت مهراب گفت این سخن    نو اوردی و نو نگردد کهن

سرای سپنجی بدن سان بود       خرد یافته زو هراسان بود

یکی اندر اید دگر بگذرد       گذر نی که چرخش همی بسپرد

به شادی و انده نگردد دگر        برین نیست پیکار با دادگر

سیندخت که می بیند همسرش مانند بسیاری از مردان متوجه کنایه ای که در میان کلماتش نهفته بود ،نشده، می گوید:عزیز من ،من نیز می دانم که دنیا گذرا ست.سخن من مثالی بود برای فهماندن مطلبی دیگر،بزرگان همیشه فرزند را به درخت تشبیه می کنند،درختی که پدر و مادر تمام عمر به پرورش و ابیاری ان مشغولند.اصل مطلب من این است که دخترمان شیفته ی زال فرزند سام شده.زال او را فریفته و دلش را از راه به در برده است.هرچه به او پند و اندرز دادم فایده ای نداشت.دختر عاشق ما دل از دست داده و روی زرد و بیمار گردیده است:

بدو گفت سیندخت این داستان     به روی دگر برنهد باستان

خردیافته موبد نیک بخت      به فرزند زد داستان درخت

زدم داستان تا زراه خرد       سپهبد به گفتار من بنگرد

چنان دان که رودابه را پور سام      نهانی نهادست هرگونه دام

ببردست روشن دلش را زراه       یکی چاره مان کرد باید نگاه

بسی دادمش پند و سودش نکرد       دلش خیره بینم همی روی زرد

دوستان حتما می دانند که عکس العمل مهراب چه بوده،حتی اگر هیچ گاه داستان زال را نخوانده باشند...بله درست است مهراب مانند بسیاری دیگر از پدران این سرزمین،به جای ان که کمی در این مورد بیاندیشد یا خواهان توضیحات بیشتری شود،زود دست به شمشیر می برد نعره می کشد و می خواهد زمین را از خون رودابه رنگین سازد.واکنش مهراب،ما را برآن می دارد که یک بار دیگر سخنان و رفتار سیندخت را بازنگری کنیم.او تراسان و بی قرار است ابتدا سعی می کند با داستان و ضرب المثل با همسر خود سخن گوید و پس از ان نیز تلاش می کند که بیشتر زال را مقصر جلوه دهد.این زال بوده که رودابه را فریفته.دختر بیچاره ی سیندخت را.از سادگیش سوء استفاده کرده و...هنوز هم پس از هزاران هزار سال،ما مادران نمی توانیم بی هراس از خشم های طوفانی،با همسرانمان از تربیت فرزندان بگوییم.بسیارند مادرانی که از هراس رفتارهای شتاب زده ی پدران درد را در خود می ریزند و کوه سنگین تربیت فرزندان را به تنهایی بر دوش می کشند:

چو بشنید مهراب بر پای جست  نهاد از بر دست شمشیر دست

همی گفت رودابه را رود خون  به روی زمین بر کنم هم کنون

باز هم سیندخت مانند همه ی مادران جهان،خود را سپر می کند،به پای همسرش می افتد و با خواهش و تمنا از همسرش می خواهد که ارام باشد و از خرد راهنمایی بخواهد:

چو این دید سیندخت برپای جست     کمر کرد بر گردگاهش دو دست

چنین گفت کز کهتر اکنون یکی     سخن بشنو و گوش دار اندکی

از ان پس همان کن که رای ایدت     روان و خرد رهنمای ایدت

سیندخت دست به کمر همسرش می اندازد و می گوید:عزیزم به خاطرمن کمی ارام باش.لطفا کمی به حرف های من گوش کن.بعد از ان هر کار که خواستی بکن.هر طور که دلت می خواهد...

راستی مهراب چه می کند؟ آیا به سخنان همسرش گوش می دهد؟ایا ارام می شود و خردمندانه تر تصمیم می گیرد؟

چه بر سر رودابه ی قصه ی ما می اید؟؟