زال به دیدار پدر می رود و در حالی که اشک از چشمانش روان است با او سخن می گوید:

چو زال اندر آمد به پیش پدر  زمین را ببوسید و گسترد بر

یکی آفرین کرد بر سام گرد  و زاب دو نرگس همی گل سترد

(دو نرگس استعاره از چشمان و گل استعاره ازصورت است)

زال به پدر می گوید ای پهلوان دادوری که همه  از دادگری تو بهره مند و شادمانند، پس چرا من که فرزند توام از مهر و داد تو بی بهره ام؟منی که کودکی را دور از دامان تو و در آشیان مرغی به سر برده ام حال که خداوند با نظر لطف خویش مرا نجات داده و پرورانده و به آغوش تو بازگردانده،آمده ای خانه ی آرزوهایم را ویران کنی؟اکنون من در کنار توام و از تو می خواهم که به جای آن که به سرزمینکسی که دوستش می دارم حمله کنی و آن را با خاک یکسان سازی،مرا با شمشیرت دو پاره ساز تا مگر با مرگ من این عشق نافرجام نیز به پایان رسد و شما آسوده خاطر شوید:

که  بیدار دل پهلوان شاد باد      روانش گراینده ی داد باد

همه مردم از داد تو شادمان      ز تو داد یابد زمین و زمان

مگر من که از داد بی بهره ام       و گرچه به پیوند تو شهره ام

یکی مرغ پرورده ام خاک خورد     به گیتی مرا نیست با کس نبرد

ز مادر   بزادم     بینداختی         به کوه اندرم جایگه     ساختی

کنون کم جهان آفرین پرورید       به چشم خدایی به من بنگرید

زمازندران هدیه این ساختی      هم از گرگساران بدین تاختی

که ویران   کنی خان آباد من      چنین داد خواهی همی داد من؟

من     اینک  به پیش تو استاده ام       تن بنده خشم ترا داده ام

به اره میانم    بدو نیم کن       ز کابل    مپیمای با من سخن

زال سکوت می کند و اینک سام است که میان گردن نهادن به فرمان شاه و به دست آوردن دل فرزند باید یکی را انتخاب نماید؟روزگار سختی دارد سام! چه می کند پهلوان ایران زمین؟چه سرنوشتی در انتظار او و فرزندو سرزمینش است؟