داستان زال27

سام غمگین و متفکر از شکارگاه بازمی گردد.او این ازدواج را نامیمون می داند اما از شکستن پیمانی که در ان به زال وعده داده بود که برای جبران تمام سال هایی که دور از خانه و در دامانی غیر از دامان مادر پرورش یافته،تمام ارزوهای وی را برآورد،می هراسید.او پهلوان بود و باید بر سر وعده ی خویش می ماند.

همی گفت اگر گویم این نیست رای  مکن داوری سوی دانش گرای

سوی شهریاران سر انجمن  شوم خام گفتار و پیمان شکن

و گر گویم آری و کامت رواست  بپرداز دل را بدانچت هواست

ازین مرغ پرورده و دیوزاد  چه گویی چگونه برآید نژاد

سام با خود می گوید اگر به فرزندم زال بگویم که از این درخواست درگذر،در نزد بزرگان فردی پیمان شکن جلوه خواهم کرد و اگر اجازه بدهم که با هم ازدواج کنند معلوم نیست که از یک مرغ پرورده و یک دیوزاده چه به وجود می آید.

سام رودابه را دیوزاد می خواند،او از نوادگان ضحاک است و همه ی وحشت سام و ایرانیان از این است که با این پیوند بار دیگر سال های تلخ حضور ضحاک تکرار شود.سال هایی که غم و اندوه و سیاهی ایران را فرا گرفته بود و جوانان ایرانی بی مغز و اندیشه گرفتاران ماران ضحاک بودند.هنر خوار بود و راستی ها پنهان و گزندهایی که اشکارا برجان مردم می نشست.

بنابراین بی دلیل نیست که سام چنین سرخورده و خشمگین است.

سرش گشت از اندیشه ی دل گران  بخفت و نیاسوده گشت اندران

سخن هرچه بر بنده دشوارتر  دلش خسته تر زان و تن زارتر

سام غمیگن و خشمگین است اما پیمان شکن نیست.او می تواند هم الگویی برای من مادر یا پدر باشد که بر وعده های خویش حتی اگر زمانی خلاف دل خواسته ی ما باشد وفادار باشیم و هم الگویی برای بزرگان و دولتمردان که به هنگام دادن وعده ها به میزان امکان تحقق ان ها نیز بیاندیشند و از روی سیاست و یا برای تشجیع و تشویق مردمان چیزهایی نگویند که توان براوردن ان ها را نداشته باشند.که بزرگی بزرگان در عمل به وعده هایشان است

به راستی سام چه تدبیری می اندیشد؟آیا او به پیمان خویش وفادار است حتی اگر ایران در خطر باشد یا زال را از این ازدواج باز می دارد؟....

داستان زال26

زال نامه را به سواری تیزرو می سپارد تا به نزد سام ببرد و به او می گوید بدون حتی یک لحظه توقف این نامه را برسان:

سواری به کردار آذرگشسب   زکابل سوی سام شد بر دو اسب

بفرمود و گفت ار بماند یکی  نباید ترا دم زدن اندکی

به دیگر تو پای اندرآور برو   برین سان همی تاز تا پیش گو

فرستاده در پیش او باد گشت  بزیر اندرش چرمه پولاد گشت

آذر گشسب:نام دومین آتشکده ی مهم دوره ی ساسانیان است.مرکب از آتور به معنب آذر و گشسب به معنی دارنده ی اسب نر.بنابراین این کلمه به معنی آتش اسب نر است.در برهان و دیگر فرهنگ ها از آن به معنی آتش جهنده و خیز کننده برداشت شده است.یکی از موارد وصفی آذرگشسب برای تصویر کردن شتاب و بیان سرعت و آمدن و رفتن است.(شرح شاهنامه از مهری بهفر)

 

مطلب دیگر در این ابیات اشاره به نحوه ی نامه رسانی در زمان باستان است.البته این شیوه ی رساندن نامه مخصوص بزرگان و پادشاهان بوده و مردم عادی کمتر از این روش استفاده می کرده اند.نامه رسان دو اسب با خود می برد بر یکی سوار می شد و دیگری را به دنبال می کشید و پس از خسته شدن اسب نخستین ،سوار او را رها می کرد و بر دیگری می نشست و به راه ادامه می داد.بیت دوم و سوم اشاره به همین معنی دارد.گفته می شود که در زمان داریوش هخامنشی،راه ها وضعیت بهتری یافت و چاپارگاهایی برای رساندن سریع تر و مطمئن تر نامه ها به وجود آمد.سوار می توانست در این اقامتگاه های بین راه اسب خود را عوض نموده و با اسبی تازه نفس به دنبال ماموریت خود برود.

چرمه:اسب

به هر حال فرستاده ای که زال گسیل کرده بود به نزدیک ناحیه ای می رسد که زال در آن مشغول شکار بود:

چو نزدیکی گرگساران رسید  یکایک ز دورش سپهبد بدید

همی گشت گرد یکی کوهسار  چماننده یوز و رمنده شکار

چنین گفت با غمگساران خویش  بدان کاردیده سواران خویش

که آمد سواری دمان کابلی     چمان چرمه ی زیر او زابلی

فرستاده ی زال باشد درست     ازو آگهی جست باید نخست

هم اندر زمان پیش او شد سوار     به دست اندرون نامه ی نامدار

فرود آمد و خاک را بوس داد      بسی از جهان افرین کرد یاد

بپرسید و بستد ازو نامه سام      فرستاده گفت آن چه بود از پیام

سام با اطرافیان مشغول شکار است و زمانی که سوار و اسب را از دور می بینند با دیدن اسب و سوار متوجه می شوند که از جانب زال امده است.سام نامه را می گیرد و می خواند:

سپهدار بگشاد از نامه بند     فرود امد از تیغ کوه بلند

سخن های دستان سراسر بخواند ..

اما:

بپژمرد و بر جای خیره بماند

پسندش نیامد چنان آرزوی  دگرگونه بایستش او را بخوی

چنین داد پاسخ که آمد پدید  سخن هرچه از گوهر بد سزید

چو مرغ ژیان باشد اموزگار  چنین کام دل جوید از روزگار

سام زمانی که متوجه می شود زال عاشق شده براشفته می شود او از فرزند پهلوان خود انتظار دیگری دارد.پهلوان را چه به عاشق شدن؟!!!.بنابراین می گوید:از پرورده ی مرغ هم بیشتر از این نباید انتظار داشت.  بیچاره زال که تا آخر عمر باید این سرکوفت را بشنود فکر می کنم اگر یکی از ما به جای او بودیم دچار افسردگی طولانی مدت و مزمن می شدیم و آخر و عاقبت به جای پهلوانی یا چاقو کش می شدیم یا معتاد!!!!

حال باید ببینیم سام در مقابل این درخواست چه عکس العملی نشان می دهد؟

زرتشت،فردوسی و ما

رابطه ی زرتشت با خداوند بسیار عارفانه و لطیف است.او به خداوند چون یک دوست قاهر می نگرد ،نه یک ارباب شه منش و سلطان قاهر.او در سراسر گاتاها هنگامی که اهورامزدا را به یاری می طلبد فقط به یک یاور می اندیشد که دادار جهان آفرین است و بزرگ دانای هستی بخش،رهبر راه راستی است و رهنمای مسیر سعادت و آمرزش.این رابطه به حدی لطیف و باصفاست که حتی در آخرین حد یاَس و حرمان ،فشار و تنگدستی و محرومیت و ناکامی ،زرنشت به دوست خود می اندیشد...پناه حقیقی خود را می خواند و به یار و یاور خویش گله می برد،بدون آن که اصالت انسانی و بلندی طبع خود را از دست دهد.ولی جالب آن است که حتی در این لحظات تنگ نیز یاوری حق را برای نجات خود نمی طلبد،درخواست لشکر و قدرت و رمه و مال نمی کند و این تقاضا را هم نمی نماید که خدایا به من قدرت عطا کن تا دین تورا با شمشیر رواج دهم و دشمنان حق را نابود کنم ...بلکه از خدا می طلبد« من می دانم ای مزدا که چرا ناتوانم زیرا خواسته ام کم و کسانم اندکند.به تو درباره ی این شکایت می کنم ای اهورای نیک،بنگر من خواستار آن یاریم که دوست به دوست ارزانی دارد.بیاموز راه درست را و در پرتوقانون اشا مرا از نیروی اندیشه ی نیک و محبت و عشق برخوردار ساز»هات 42 بند2.

لومل  دراین باره به شخصیت زرتشت اشاره کرده و توجیه می نماید که چگونه زرتشت در مقابل خداوند به صورت یک انسان صاحب شخصیت تقاضا می کند نه یک موجود بدبخت،ضعیف و خفیف.زرتشت به جلال و عظمت الهی سر فرود می اورد بدون این که خود را حقیر و ذلیل نشان دهد و شخصیت انسانی خویش را فراموش کند. صص 135- 136 –زرتشت،مزدیسنا و حکومت

حال به این اشعار فردوسی که در وصف و ستایش یکتا خداوند بزرگ است توجه کنید.فردوسی نیز به ستایش خداوند می پردازد بدون ان که خود را عبد ذلیل و حقیر نشان دهد.ستایش او از خداوند،ستایش انسانی سرافراز و ازاده است و می داند پاره ای از روح خدا در ان دمیده و متبرک شده است نه بنده ای ناچیز و حقیر که این خواسته ی شیطانی است که در درگاه خدا از سجده بر انسان سرپیچید:

به نام خداوند جان و خرد   کزین برتر اندیشه بر نگذرد

خداوند نام و خداوند جای   خداوند روزی ده و رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر  فروزنده ی ماه و ناهید و مهر

زنام و نشان و گمان برترست  نگارنده ی برشده پیکرست

به ببیندگان افریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را

سخن هر چه زین گوهران بگذرد  نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی  همان را گزیند که بیند همی..

اگر تا پایان این ابیات را بخوانیم،ابیاتی که فردوسی در ستایش خداوند سروده ،می بینیم که هیچ گاه نیازی نبوده که برای بزرگداشت خداوند خود را حقیر و ذلیل نشان دهد.کاری که همواره ما را بدان تشویق می نمایند.یعنی در راز و نیاز با خداوند حقیری ضعیف و ناتوان و لابه گر باشیم.اما فاجعه از ان جا اغاز می شود که این خصوصیت در خون ما می ماند و در زندگی دربرابر هر ان کس که اندکی قدرت دارد لابه گر و حقیر می شویم.کبیرها می سازیم و عظیم الشان ها.تاریخ ایران نشان می دهد که بسیاری از حکومت گرانی که با این القاب خوانده شده اند انسان هایی خوار و بی مقدار بوده اند که  تنها قدرتی که مردم بدان ها واگذار نموده اند ان ها را به ظاهر بزرگ و قدرتمند نموده.نمونه ی بارز این حکوت گران را می تواند در شاهان قاجار و صفویه یافت.شاهانی با دانایی اندک و حرمسراهای بسیار.شاهانی که بیشتر به نگهداری حکومت خویش می اندیشیده اند تا سعادتمندی مردم و پیشرفت کشور.اما چون ما مردم عادت کرده بودیم به این که حقیریم و ذلیل،انان را تا زمانی که مرگ از ما جدا می ساخت سجده می بردیم و به بزرگی می ستودیم.بنابراین برای نخستین گام بهتر ان است که ابتدا خود را انسانی با فضیلت وباشخصیت بدانیم ، کاری که در روانشناسی جدید نیز توصیه شده؛ این که برای دوست داشتن و محبت به دیگران ،انسان باید نخست خود را عزیز و محترم بدارد.

خدای سوداگران

دید موسی یک شبانی را به راه........کو همی گفت ای خدا و ای اله 

تو  کجایی تا شوم من چاکرت؟...........چارقت دوزم ،کنم شانه سرت؟

دستکت بوسم  ، بمالم پایکت............وقت خواب آید،  بروبم جایکت 

ای خدای من ،فدایت جان من............جمله فرزندان و خان و مان من

ای فدای تو همه بزهای  من..........ای به یادت هی هی و هیهای من

گر تو را بیماریی آید به  پیش .......من توراغمخوارباشم همچوخویش

گفت موسی:حال خیره سرشدی!......خودمسلمان ناشده کافرشدی!

این چه ژاژاست وچه کفرست وفشار.....پنبه ای اندردهان خودفشار!

گفت:موسی،دهانم دوختی..................از پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تفت...................سر نهاد اندربیابان و برفت

وحی آمدسوی موسی ازخدا :  ...................بنده ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی.........................نی برای فصل کردن آمدی

ما برون را ننگریم و قال را........................مادرون را بنگریم و حال را

ملت عشق ازهمه دینهاجداست.......عاشقان راملت ومذهب خداست

لعل راگرمهرنبود،باک نیست...........عشق دردریای غم غمناک نیست

چونکه موسی این عتاب ازحق شنید.........دربیابان، درپی چوپان دوید

برنشان پاک آن سرگشته راند.......................گرد از پربیابان برفشاند

عاقبت دریافت و او را بدید..................گفت مژده ده که دستوری رسید

هیچ آداب و ترتیبی مجوی...................هرچه میخواهد دل تنگت، بگوی


شاید تا کنون برای شما نیز پیش آمده باشد که گوشه ی دنج و آرامی را یافته و بی اضطراب و تشریفات،با خدای خویش به راز و نیاز پرداخته باشید بدون آن که نگران ریز و درشت شعایری باشید که همواره بدون آن ها گفتگویتان با خدا باطل بوده است.

گاهی قوانین دست و پاگیر و خرده بین ادیان و آداب و رسوم آن ها ذهن و روح آدمی را درگیر مسائلی می سازد که حتی اندکی ازان به خدای آسمان تعلق ندارد و آدمی را از توجه به آن چه بایسته است و شایسته باز می دارد.

نوشته های زیر قسمتی از آداب و رسوم نیاکان ماست و نشان می دهد که دلیل به وجود آمدن و اجرای بسیاری از آن ها تنها خداپرستی تعدادی مردم ساده دل نبوده بلکه کسانی نیز بوده اند که از این ساده دلی و حضور این خدا سودهای کلان می برده اند:

«در مراسم قربانی می بایستی شراب مقدس نوشندو زیر نظر کاهن مراسم خاص به جای آورند.آن ها معتقد بودند که اگر این مراسم با شرایط و آداب مخصوصی به عمل نیاید،مورد قبول خدایان واقع نمی شود؛پس وجود کاهن قربانی که خبره این کار است ضروری و لازم است تا در اجرای آداب خاصی نظارت نماید.

فیلیسن شاله،محقق معاصر فرانسوی می نویسد«روحانیون برای کمک به مومنین در مراسم پیچیده ی قربانی مزدهای گزاف می گرفتند و اگر مزدی داده نمی شد روحانی ادعیه ی لازم را نمی خواند.حق الزحمه را قبل از تقدیم قربانی بایستی پرداخت و بدون ادعیه  قربانی پذیرفته نمی شد».

برای هر خدمت دقیقا پاداش معینی در نظر گرفته شده بود که باید داده می شد؛چند اسب یا گاو و به چه میزان طلا. به خصوص طلا در تحریک خدایان و مرد روحانی به خدمت بیش از هر چیز دیگر موثر بود.خواندن ادعیه و انجام مراسم فقط وظیفه روحانیون محسوب می شد و مردم عادی از این کار منع شده بودند».ص38

زرتشت،مزدیسنا  و حکومت- جلال الدین آشتیانی