داستان زال23
زال پس از بازگشت انجمنی می سازد از بزرگان و در آن جا خواسته ی خویش که همانا پیوند با رودابه است را بر زبان می اورد.برای بیان این خواسته او مجبور است در کلام خویش مقدمه ای را بگنجاند که بیانگر سختی هایی باشد که بر وی گذشته و به دنبال ان حق وی برای رسیدن به دل خواسته ی خود پس از دیدن ان همه سختی و مرارت.
زال در ابتدای سخن خویش ،یعنی برای مقدمه،از لزوم داشتن جفت و همسر و این که این تقدیر خداوند موجب زنده ماندن جهان است سخن می گوید.نکته ای که در این جا به خاطرم رسید این است که همه ی ما تاکیدی را که در دوران تحصیل و در زنگ های انشا بر نوشتن مقدمه می شد را به خاطر داریم در حالی که هیچ کدام از دبیران و معلمان گرامی به دانش آموزان توضیحی کوتاه و مختصر نمی دادند که اصلا مقدمه چیست و دلیل نگارش ان چه می باشد.هیچ کدام از انان نفرمودندکه مقدمه یا براعت استهلال،آماده سازی ذهن مخاطب برای ورود به مسئله ی اصلی است و اگر نویسنده و یا گوینده این مسئله را نادیده بگیرد از اثرگذاری گفته ی خویش می کاهد و گویی مخاطب را به یکباره و در حالی که ذهنی با افکاری پراکنده دارد در دروازه های سخن خویش رها می سازد و نتیجه آن می شود که از ده ها گفته ی ما دانگکی چند در اندیشه ی وی به سستی جایگیر می شود.شاید شما نیز هنوز این جملات را که ناآگاهانه به عنوان مقدمه در انشاهای خویش می اوردیم به خاطر دارید:
باسمه رب شهدا و صدیقین و با سلام و درود به رهبرکبیر انقلاب و شهدای هشت سال دفاع مقدس و....انشای خود را آغاز می کنم...
داشتیم می گفتیم که زال برای بیان خواسته ی خویش مقدمه ای به شرح ذیل بیان داشت:
نخست افرین جهاندار کرد دل موبد از خواب بیدار کرد
چنین گفت کز داور راد و پاک دل ما پرامید و ترس است و باک
بهار ارد و تیرماه و خزان برارد پراز میوه دار رزان
جهان را فزایش زجفت افرید که از یک فزونی نیامد پدید
اگر نیستی جفت اندر جهان بماندی توانایی اندر نهان
چه نیکوتر از پهلوان جوان که گردد به فرزند روشن روان
چو هنگام رفتن فراز ایدش به فرزند نو روز باز آیدش
بگیتی بماند ز فرزند نام که این پور زالست و آن پور سام
بدو گردد اراسته تاج و تخت ازان رفته نام و بدین مانده بخت
می بینیم که زال چگونه اندک اندک از تقدیر خداوندی و جوان و پیر شدن طبیعت و جهان،به لزوم زنده نگهداشتن نام انسان توسط فرزند می رسد و سرانجام با مهارت نام خود و پدر را نیز در میان مثال هایی که برای کلام خویش می اورد می گنجاند
او می گوید انسان باید ازدواج نماید تا فرزندی از او باقی بماند تا مردم بتوانند بگویند که فلانی فرزند سام است یا فرزند زال..
سپس می گوید این همه که گفتم گویی داستان خود منست.منی که صبر و ارام و خرد خویش را از دست داده ام و از شما برای رضایت بر این پیوند یاری می خواهم:
کنون این همه داستان منست گل و نرگس بوستان منست
که از من رمیدست صبر و خرد بگویید کین را چه اندر خورد؟
همه کاخ مهراب مهر منست زمینش چو گردان سپهر منست....
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید