پیاده روی نامه
دیروز تصمیم گرفتم به جای پیاده روی معمول هر روز در پارک ،به طرف شهرداری بروم و پیگیر سطل بازیافت باشم که مجتمع خیلی به ان نیاز داشت. همین طور که می رفتم از کنار یک مدرسه پسرانه رد شدم. آن جا تعداد زیادی دوچرخه پارک شده بود و معلوم بود که بچه ها از خانه با دوچرخه به مدرسه می ایند به یاد دوچرخه ی دخترم افتاد که نو وبی استفاده توی انباری افتاده.با خودم گفتم اگر به دخترها هم اجازه می دادند که با این وسیله بتوانند به مدرسه و یا جاهای دیگر بروند چه قدر مشکلات ما و همچنین مشکل ترافیک شهر کمتر می شد.به یاد برنامه ای افتادم که در ان از ممنوعیت رانندگی در عربستان می گفت و آن که، آن روز من باشنیدن این خبر تعجب کردم که چه طور و با چه حقی ،عده ای حق دیگران را از آن ها می گیرند.این چه کاری است که عده ای چون از کاری خوششان نمی اید بر دیگران حرام می کنند.میلشان اینگونه بوده که زنان رانندگی و دوچرخه سواری نکنند!!
مجبور بودم برای ادامه ی مسیر از وسط پارک محله ای رد شوم.دو خانم از اب خوری ، آب نوشیدند ولی با کمال تعجب دیدم که برای آن که مجبور نشوند دوباره دست تمیزشان را به شیر اب بزنند با بی خیالی ،شیر اب را باز گذاشتند و رفتند. با خودم گفتم جل الخالق نکند از عوامل امریکا هستند و یا دولت حقشان را خورده.به راستی ما کی می خواهیم از خودمان شروع کنیم.توی راه به مردمی برخوردم که با بی خیالی آب دهانشان را روی زمین پرت می کردند به یاد نوشته ای افتادم که در آن گفته شده بود در گذشته در نزد ایرانیان این کار گناهی نابخشودنی به شمار می آمده.توی راه با خیلی چیزهای دیگر مواجه شدم ...تا این که شهرداری رسیدم وشماره ی بخش بازیافت را دادند وقتی خواهشم را مطرح کردم خیلی خوشحال شد و گفت خوشحالیم که شهروندانی چون شما به این مسئله اهمیت می دهند.سر درددلش هم باز شد و گفت شهرداری با شرکت های بازیافت چندان همکاری نمی کند!!با خودم گفتم شاید شهرداری نیز از عوامل امریکاست.
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید