داستان زال39

زال به نزد پدر می آید. همه ی بزرگان دربار پدر به دور وی جمع می شوند و به او خوشامد می گویند اما سام به سردی پاسخ سلام او را می دهد.فردوسی در تصویر کردن این صحنه به دقایق توجه نموده است و با ریز بینی شیوه ادای احترام زال، به پدر را  نشان می دهد.زال  به هنگام رویارویی با پدر خود،از اسب پیاده می شود و زانو می زند:

چو آگاهی آمد به سام دلیر           که آمد ز ره بچه ی نره شیر

همه لشکر از جای برخاستند       درفش فریدون بیاراستند

پذیره  شدن را تبیره زدند       سپاه و    سپهبد پذیره    شدند

چو روی پدر دید دستان سام      پیاده شد از اسب و بگذارد گام

بزرگان پیاده شدند از دو روی       چه سالارخواه و چه سالار جوی

زمین   را ببوسید زال دلیر       سخن گفت      با او پدر نیز   دیر

اگر شاهنامه را با دقت و علاقه بخوانیم ،می بینیم که سرشار از نکته های اخلاقی و معرفتی است. همان گونه که در سه بیت نخست می بینیم،سام با آن که از فرزند خود دلگیر است و برای رویارویی با او آمده است اما آداب بزرگداشت او را نیز رعایت می کند درست است که خشم و ناخرسندی خود را با سرد پاسخ دادن به زال نشان می دهد اما در همان حال به پیشواز او می آید و لشکر خویش را به احترام او به صف می کند.

گاهی اتفاق می افتد که ما از فرزندان یا از بزرگترهای خود دلگیر و ناراحتیم و همین دلخوری ما را برآن می دارد که، چنان که شاید و باید به احترام و سنجیده رفتار نکنیم.هر چه انسان خود ساخته تر باشد و روحی بزرگ و نستوه داشته باشد میزان تزلزل در رفتار او نیز کمتر است .فکر می کنم برای آن که در لحظه های سخت زندگی بتوانیم رفتاری به آیین تر و سزاوارتر داشته باشیم باید تلاش بیشتری کنیم . بعضی از ما راه سخت ودرازی در پیش داریم.

 

داستان زال38

سام فرمان می یابد که به کابل برود و آن را با خاک یکسان سازد و ما با خود گفتیم که آیا او به راستی چنین می کند؟

اما او به راستی با جنگجویان خویش به راه افتاده بود.امر، امر شاه بود ولی تردیدی نیست که در دل سام از این تصمیم، هنگامه ای به پا بوده است.نکند سام و زال پس از سال ها دوری ناچار شوند که به جای درآغوش گرفتن هم،به روی یکدیگر تیغ بگشایند! سام اندک اندک به کابل نزدیک می شود که زال این خبر ناگوار را می شنود:

به مهراب و دستان رسید این سخن       که شاه  و سپهبد فگندند بن

خروشان زکابل همی رفت زال        فروهشته لفج و برآورده یال

همی گفت اگر اژدهای دژم          بیاید که گیتی   بسوزد    به دم

چو    کابلستان را    بخواهد بسود      نخستین سر    من بباید  درود

زال دل از دست داده، که در انتظار یاری و نوازش پدر است، هنگامی که در می یابد پدرش به فرمان شاه برای ویران کردن شهر و سرای دلدارش می آید،اندوهگین اما شجاع،به نزد پدر می شتابد.فردوسی ظاهر و احساس زال را با استفاده از واژه های فروهشته لفج (لب) و برآورده یال، به خوبی نشان داده است.

زال آماده ی جانبازی در راه معشوق است.او در راه با خود زمزمه می کند که؛ حتی اگر روزی اژدهایی بخواهد و بتواند سراسر گیتی را به آتش کشد،چون به کابلستان می رسد می بایست اول با من هماوردی کند و مرا از سر راه خویش دور سازد چون با تمام وجود از این خاک پاسداری می کنم.کابل برای زال مقدس است چون عشق آرامبخش و دلنوازش بر خاک آن پای می نهد.

او در راه رسیدن به آن که دوستش می دارد سختی ها کشیده است،دل نازک و عاشق او هردم ،نشانه گاهی است برای تیرهای دردناک نامرادی.شاید حال و احوال زال را بتوان هزاران سال بعد در این غزل سعدی ،به روایتی دیگر خواند:

کارم چو زلف یار پریشان و درهمست      پشتم به سان ابروی دلدار پر خمست

غم شربتی زخون دلم نوش کرد و گفت      این شادی کسی که درین دو  ر خرمست

تنها دل منست   گرفتار در غمان        یا خود در این زمانه دل شادمان   کمست؟

زینسان که    می دهد دل من داد هر غمی      انصاف ملک   عالم عشقش    مسلمست

دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت؟      آیا چه جاست این که همه روزه با نمست؟

خواهی چو روز روشن دانی تو حال من؟       از تیره شب بپرس که او نیز محرمست

ای کاشکی     میان منستی و    دلبرم     پیوندی       این چنین     که میان من و غمست.

اندر حکایت روزهای من و مادر

چند صفحه به آخرای کتابم بود که گفتم بروم یه سری به مادر بزنم و ببینم کاری باهام داره یا نه.دیدم وسط هال نشسته و تند تند داره جوراب های کت و کلفتی که از مشهد خریده بود  رو می پوشه.

گفتم سلام مادر جان،خسته نباشی،کجا میری؟با تعجب نگاهی کرد و گفت:ای واه تو که هنوز نپوشیدی ،زود باش بریم که دیر شد.گفتم کجا؟گفت مگه یادت رفته امروز صغری خانم میخواد برامون سخنرانی کنه.گفتم همین صغری خانم همسایه؟!آخه ایشون چه سخنانی داره که میخواد رانیش کنه؟!!

از شما چه پنهون این صغری خانم همسایه، فقط چهار تا کلمه ی قلنبه سلنبه حفظ کرده بود، از همین کتابچه های کوچیکی که پشت جلدشون نوشته؛520 ریال،و هربار هم همون ها رو به خورد این مامان های بیچاره های محله ی ما می داد تازه برای فهمیدن همین چهار کلمه به جز شش دنگ حواس جمع ،لازم بود دهها کتاب فرهنگ لغت و ترجمه و تفسیر کنارت می گذاشتی تا آیا می تونستی بفهمی منظور صغری خانم چه بوده یا نه،که البته بیشتر وقت ها به در بسته می خوردی یا گاهی حرف هاش انقدر تکراری بود که بعضی خانم ها کمبود خوابشون رو درمحضر ایشون جبران می کردند.

گفتم ننه خدا خیرت بده بیا بشین همین جا ،تا برات یک کتاب حسابی و مناسب بیارم که هم به درد دینت بخوره و هم دنیا.کم کم میخوانی و هم اطلاعاتت بالا میره و هم ذخیره ی واژگانی.

مادر که داشت عصبانی میشد گفت:من واژگان ماژگان سرم نمیشه دیگه باید برم ،دیرم شده.من رفتم ول نکنی بری سینما، ها!!من که رفتم بشین اون عدس و لوبیا هایی که قاطی شده رو از هم سوا کن.

فهمیدم با این حرفام باید منتظر همچین تنبیهی می موندم رفتم آشپزخونه،تکیه دادم به متکایی که مامان تو اشپزخونه داشت اما به جای این که مثل سیندرلانخود و لوبیا از هم سوا کنم ، هاج و واج مانده بودم و رفته بودم تو فکر که؛ گاهی ما چه اصراری داریم بشینم و حرف هایی رو بشنویم که صدها ها بار شنیده ایم حرف هایی که نه به درد دنیا می خورد و نه به درد آخرت.کلماتی که اگر می خواستند توی مغزمان بروند سر دفعه ی پنجاه و پنجمین بار می رفتند،حرف هایی که هیچ وقت هم کنجکاو نشده ایم که کمی فراتر از آن ها را بدانیم.

داستان زال37

خواندیم که منوچهر شاه فرزندش نوذر را به نزد سام می فرستد تا او را به درگاه بخواندو درباره ی زال و تصمیمش  سخن به میان رود.سام به راه می افتد و به نزد منوچهر شاه می آید. از او استقبال فراوانی می شود:

چو آمد به به نزدیکی بارگاه      پیاده شد و راه بگشاد شاه

چو شاه جهاندار بگشاد روی      زمین را ببوسید و شد پیش اوی

منوچهر برخاست از تخت عاج    ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج

بر خویش بر تخت بنشاختش         چنان چون سزا بود بنواختش

می و مجلس آراست و شد شادمان      جهان پاک دید از بد بدگمان

پس از این که با احترام از سام استقبال به عمل آمد و خستگی از تن برون کرد با شاه به گفتگو نشست.منوچهر شاه از سام می خواند که به کابل برود و مهراب و همه ی پیوستگانش را بکشد و کاخ و شهرش را با خاک یکسان نماید:

چنین گفت با سام شاه جهان     کز ایدر برو با گزیده مهان

به هندوستان اتش اندر فروز    همه کاخ مهراب و کابل بسوز

نباید که او یابد از بد رها      که او ماند از بچه ی     اژدها

هرآنکس که پیوسته ی او بود    بزرگان که در دسته ی او بود

سر از تن جدا کن زمین را بشوی    ز پیوند ضحاک و خویشان اوی

می بینیم که داستان به نقطه ی حساس خود رسیده است.شاه از سام می خواهد که به کابل برود و بی گناهانی را بکشد تنها به این گناه که از نوادگان ضحاکند و زال بر یکی از دخترانشان عاشق شده است.شاه ایران هراس از ان دارد که بار دیگر ضحاکیانی به قدرت برسند و تلخی های روزگاران گذشته را زنده کنند.همه ی ملت هایی که روزگاری در دست ضحاکیانی گرفتار بوده اند می دانند که چه روزگار تلخی است و هراس منوچهرشاه بی دلیل نبوده است.

اما در این میان تکلیف سام چیست؟از یک طرف شاه از او می خواهد برای کشتار مهراب و خاندانش، به کابل برود و از جانب دیگر فرزند دلخسته اش که پس از سال ها او را بار دیگر بازیافته از او می خواهد که برای خواستگاری به کابل پای گذارد؟

سام چه می کند؟برای چه کاری خواهد رفت؟آیا غم و جنگ در راه است یا پیوند و شادمانی ؟

 

تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می خواهم

نوشتن درباره ی موضوعی که می خواهم بنگارم کمی سخت است.از طرفی عشق به یکی از بزرگان دین است و از طرف دیگر تعهدی که نسبت به خدای خود دارم.انگیزه برای نوشتن این مطلب ،دیدن تمام تصاویری بود که از تلویزیون در روزهای مشایعت ضریح امام حسین ع پخش می شد.روزهایی که مردم به دور این حرم خالی از عطر آرامگاه امام حسین جمع می شدند و به شیدایی و نذر و نیاز می پرداختند و من دل نگران آن بودم که نکند خدای ناکرده رفتار ما مصداق همان شرک پنهانی باشد که از راه رفتن مورچه در شب تاریک پنهان تر است.من برای امام حسین ع احترام زیادی قائلم و او را یکی از بزرگان دین می دانم ،نه تنها به آن دلیل که ایشان نوه ی پیامبرند و فرزند بزرگی چون علی ع،بلکه به این دلیل که ایشان انسانی بزرگ و آزاده هستند.انسانی که در خارزار مصلحت بینی ها و مصلحت اندیشی ها گرفتار نشد،عاشق خدای خود بود و برای برپا داشتن دین اسلام،مصلحت نظام و حکومت رسمی اسلامی را شجاعانه نادیده گرفت.اومی توانست به راحتی بدون آن که کسی وی را سرزنش کند، در کنج سلامت و آسایش بنشیند و به این بهانه که حکومت اسلامی،حکومت نوپایی است که درگیر فتوحات شرق و غرب است و دشمنانی فراوان دارد،بر همه ی نابایسته ها چشم بپوشاند و تنها و تنها مصلحتی پوشالی را بهانه سازد، اما او بزرگ مردی از تبار محمد ص و علی ع بود.من این بزرگوار را دوست دارم و آرزو می کنم که روزی گام کوچکی در مسیر آزادگی که او پیمود،  بردارم اما با همه ی این ها فکر می کنم به دنبال ضریح آن حضرت رفتن و گردآمدن کاری است که با آرمان های آن بزرگوار نیز سرناسازگاری دارد. هرچند می توان چنین توجیه نمود که گرد آمدن به دور این ضریح نشانه ی عشق و محبت است به این امام همام،اما آیا این کار شمشیری دو لبه نیست؟آیا هراس آن نمی باشد که مردمی از عوام کم کم از ستایش خدای خویش غافل شوند و به ستایش هر چیزی بپردازند که منسوب به بزرگی است و اینچنین اندک اندک از ستایش و یاری خواستن از خدای بزرگ غافل شوند و فراموش کنند که تنها او را بپرستند و تنها از او یاری بخواهند .از یاد نبریم که در جهانی که حتی موسی ع به اشتباه می افتد و درک کاملی از کارهای بزرگی چون خضر ندارد،اینچنین کارها می تواند لغزشگاهی برای من عامی باشد.

اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم که مصلحت اندیشی ها مرا از نوشتن این مطلب باز می داشت اما ترسیدم که روزی شرمنده ی پروردگار بزرگم شوم.روزی که  او از من بپرسد که چرا صم بکم نشستی و ازمن و برای من چیزی نگفتی؟ من این نوشته را تقدیم به خدای بزرگم می کنم.خدای بزرگ و مهربانی که در هر لحظه در کنار من است، حتی از رگ گردن هم نزدیک تر.تنها او را می پرستم و تنها ازاو یاری می خواهم.آرزو می کنم حضور پررنگ و خواستنی خدا همواره در لحظه لحظه زندگی مان جاری باشد.

من نمی دانم....

گاهی اتفاق می افتد که معنی و مفهوم چیزی را، با آن که معنای واژه هایش را می دانم،در نمی یابم.به طور مثال من اصلا متوجه نمی شوم که چرا با آن که آموزش و پرورش برای تهیه ی اولین امکانات مدارس در تنگناست و سالهاست که مدارس ما محدود به نیمکت هایی کهنه و زوار در رفته است،باز هم درا بتدای هر سال تحصیلی تاکید می کند که نیازی به همراهی و همکاری خانواده ها نیست.و هر سال همین می شود که کودکان امروز ما مانند کودکی ما در سی چهل سال پیش، هنوز هم در کلاس هایی بی رنگ و رو و بی امکانات و در نیمکت هایی به تنگی تنگناهای زندگی به سر می برند.من نمی فهمم که چرا مسئولین اموزش و پرورش به راحتی با مردم به گفتگو ودرددل نمی نشینند نمی گویند بیایید برای ساختن دنیایی بهتر تلاش کنیم،اقرار نمی کنند که توانایی آنان برای فراهم ساختن امکانات مناسب برای تحصیل دانش محدود است.

یکی دیگر از مواردی که نمی توانم درک کنم و دریابم که منظور واقعی از گفتن آن چیست این جمله است که: یقینا آمریکا و غرب در حال افولند.چند روز پیش بود که بار دیگر این جمله را از زبان سخنرانی که از یکی از شبکه های تلویزیون صحبت می کرد شنیدم او با اطمینان و در حالی که، آن چنان به مخاطبانش می نگریست که گویی کشفی جدید و صد درصد علمی را بیان می کند این جمله را می گفت.من معنی افول که همان سقوط و نیستی باشد می دانم اما نشانه های افول را در نمی یابم.می بینم که ما هنوز جیره خوار خوان علم و نکنولوژی آنان هستیم اگر هواپیما و دارو به ما ندهند در زمین و آسمان مرگ با خیال راحتتر و روی بازتری به سوی ما می آید .اختراع رایانه توسط آنان بود که آشنایی با اندیشه های دیگران و زندگی آسانتر را برای من و دیگران به ارمغان آورد .من با مستندهای آنان معنی سیروا فی الارض را فهمیدم. فهمیدم در تمام زمانی که من در اتاقکی دربسته و در کمال امنیت !!!مشغول گریه و زاریم و برای گناهان کرده و نکرده توبه می کنم آنان برای نشان دادن زیبایی های افریده های خدا ،شمال و جنوب و سرما و گرما و کوه ها و دره ها و دریاها را با به خطر انداختن جانشان می پیمایند.کتاب هایشان در زمینه ی علوم اجتماعی یا روانشناسی دین و یا شیوه های بهتر زیستن ،هنوز بهترین منابع موجود برای آشنا شدن با دنیای امروزی است،حتی با دیدن برنامه های ورزش اشان نیز نظم و پشتکار و معنی خواستن توانستن است را می توان دریافت.و این که من با هیچ کدام از فیلم های وطنی به خوبی آن چه در فیلم وکیل شیطان دیدم،حضورهمیشگی گناه وشیطان را درک نکردم و خیلی چیزهای دیگر.... 

بله من معنی افول وخیلی چیزهای دیگر را نمی دانم...

داستان زال36

خبرعشق زال و رودابه ، به شاه ایران می رسد،نگران می شود و با خردمندان و مشاوران خویش به مشورت می نشیند.منوچهر شاه ایران نگران است.هراسان از ان که کشوری که با خون دل، از تباهی ها تهی ساخته اند، بار دیگر با نواده ای از نژاد ضحاک ویران شود:

پس آگاهی امد به شاه بزرگ    زمهراب و دستان سام سترگ

زپیوند مهراب   و ز مهر زال    وزان ناهمالان گشته همال

سخن رفت با بخردان شهریار    که بر ما شود زین دژم روزگار

چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ  برون آوریدم به رای و به جنگ

فریدون ز ضحاک گیتی بشست    بترسم که آید از ان تخم رست

کند شهر ایران پرآشوب ورنج  بدو بازگردد مگر تاج و گنج

مشاوران وی به او می گویند که شاه خود داناست و هر چه کند و هر تصمیمی که بگیرد سزاست.منوچهر در شاهنامه یکی از شاهان نیک و خردمند است، او می داند که با تندخویی یکی از بزرگترین پهلوانان خود را دل آزرده می کند و امکان دارد او را از دست بدهد.یکی از نشانه های خردمندی یک حکمروا اینست که به آسانی بزرگان دربار خویش را خوار نمی سازد بزرگانی که به سختی به دست می ایند و نادانان به آسانی از دست می دهند.بنابراین بهتر می بیند که کسی را به نزد سام بفرستد و از او توضیح بخواهد:

همه موبدان افرین خواندند      ورا خسرو پاک دین خواندند

بگفتند کز ما تو   داناتری      ببایستها بر        تواناتری

همان کن کجا با خرد در خورد    دل اژدها را خرد بشکرد

بفرمود تا نوذر آمدش پیش     ابا ویژگان و بزرگان خویش

بدو گفت رو پیش سام سوار      به پرسش که چون آمد از کارزار

چو دیدی بگویش کزین سو گرای      ز نزدیک ما کن سوی خانه رای

نوذر به نزد سام می رود تا از او دعوت کند که از همان راه بازگشت از جنگ، به نزد شاه ایران برود و پس از دادن توضیحات،می تواند به شهر و دیار خود بازگردد.

نکته ای که در گفت و گوی منوچهر شاه با مشاورانش نهفته است، این است که مشاوران با ان که تصمیم را به عهده ی منوچهر شاه می گذارند اما بارها اشاره به این می کنند که تصمیمات بهتر است خردمندانه باشد زیرا با خرد است که می توان کارهای سترگ را به انجام رساند هماه گونه که  می توان اژدهایی را با خوش زبانی، رام ساخت.در ضرب المثل های امروزی نیز داریم که با زبانی خوش و یا با مهربانی می توان ماری را از سوراخ بیرون کشید.متاسفانه در بسیاری از دوره هایی که پس از زمان اسطوره ها بر زمین و مردم آن  گذشته ،دوره هایی که انتظار می رود خرد و خردمندی رنگی تازه یافته باشد ،گاه مشاهده شده است که؛ مشاوران حکمرانان و فرمانروایان با چاپلوسی آنان را فعال ما یشاء خوانده اند و بی آن که در پی نشانی از خردمندی در تصمیمات باشند،هر تصمیمی را شایسته ی اعجاب و اجرا دانسته اند.

 

ایران وطن من

یک ماهی می شود که  دیگر برنامه های ماهواره را نمی بینم.نیازی نبود کسی با مشت و لگد دیش خانه ام را به کوچه پرت کند خودم دلم گرفت،دلم گرفت از خبرهای تکراری و اضطراب اوری که درباره ی کشورم می شنیدم. هرچند می دانم هنوز هم ان خبرها جاری و ساری است اما بهتر دانستم سرم را مثل کبک توی برف فرو ببرم و اینطوری خیال کنم که همه چیز امن و امان است.برنامه ی ماهواره که قطع شد مجبور شدم به برنامه های وطنی روی بیاورم که گاهی به خصوص بعداز ظهرها خیلی تکراری و خسته کننده می شدند، درست می شوند مثل برنامه های تلویزیون عربستان ،که زمانی که بچه بودیم و لب مرز زندگی می کردیم و می توانستیم کانال های عربی را ببینیم .کسانی که ان زمان برنامه های عربستان را می دیدند می دانند چه می گویم.اما همه ی برنامه های وطنی هم بد نیستند به ویژه صبح ها.یکی از برنامه هایی که من در این مدت با آن آشنا شده ام و از دیدنش به راستی لذت می برم و از این که یک ایرانی ام احساس غرور خوشایندی به من دست می دهد،برنامه ی رنگ روستا از شبکه ی سه است.روز اول که تلویزیون را روشن کردم تا صبحانه ام را به همراهی دیدن یک برنامه بخورم،با دیدن شخصی که به عنوان مجری یا مفسر برنامه صحبت می کرد جا خوردم و زود کانال را عوض کردم.او ظاهری افتاب سوخته با ریشی انبوه و پیراهن و شلواری ساده و خاکی  داشت.راستش من از ریش انبوه خوشم نمی اید و همه ی هراسم اینست که خدای نکرده روزی بیاید که مثل حکومت طالبان ریش گذاشتن اجباری شود.به هر حال چون کانال های دیگر برنامه ی خاصی نداشتند دوباره برگشتم به همان شبکه ی سه.لحظاتی گذشت و من با یکی از بهترین برنامه هایی که تا به حال دیده بودم آشنا شدم.مجری برنامه  همان آقای ریشو و خاکی ،اطلاعات زیادی درباره ی ایران داشت .به جای جای ایران سفر می کرد و روستاها و اداب و رسوم ایرانی را با بی پیرایگی هر چه بیشتر نشان می داد.

من با دیدن این برنامه دانستم که ایران من ،به قول دشمنان،یا آنچه که خود ازخویش به نمایش گذاشته ایم،تنها، کشوری نیست که به جنگ و دشمنی بیاندیشد،مردمش رنگ های تیره بپوشند و فقط و فقط برای سوگواری به گرد هم جمع شوند.دانستم کشورم مردمانی مهربان دارد با ادابی زیبا.مردمی که با دستان مهربانشان ،با تلاشی ستودنی و هرچند مشت مشت و اندک به پای درخت تناور وطن اب می ریزند تا ان را باروتر سازند،از خاک وطن کوزه هایی می کنند تا آب آور لحظه های شاد زندگی باشد و میوه های درختان را به هزاران نوع در می اورند تا نمایانگر تمام لحظات پرباری باشد که ایران پشت سر گذارده.من با دیدن این برنامه دانستم که هنوز هم امید در زندگی جاری است.خیلی دوست دارم شما هم این برنامه راببینید.

داستان زال35

سیندخت پس از این که مهراب را برآن می دارد تا سوگند یاد کند که با رودابه به بدی رفتار ننماید،به نزد رودابه می رود و به او مژده می دهد که دیگر نگران خشم پدر نباشد، زیرا پدرش که چون پلنگ جنگیی بود که می خواست هرچه زودتر شکار خود را بردرد، کنون آرام تر گشته و شکارش اینک در امان است:

بر دختر امد پر از خنده لب  گشاده رخ روزگون زیر شب

همی مژده دادش که جنگی پلنگ  ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ

فردوسی در حالی که داستان را پیش می برد ، از توصیف زیبایی ها و ریزه کاری ها نیز غافل نمی شود او روی زیبای سیندخت را به روز و گیسوی او را به شب تشبیه نموده و بی ان که این تشبیه به روال داستان آسیبی برساند و یا درنگی ایجاد کند خواننده متوجه صورت شاد و زیبای سیندخت می شود که به نزد دختر امده.

سیندخت به دخترش می گوید:

کنون زود پیرایه بگشای و رو  به پیش پدر شو به زاری به نو

خانم مهری بهفر در شرحی که بر شاهنامه نگاشته است این بیت را این چنین معنی نموده است که:

پیرایه گشادن:زیور آشکار کردن،برخود زیور بستن.

اکنون زود بر خود پیرایه بربند و با گریه و التماس نزد پدرت برو.

اما من فکر می کنم که در اینجا رودابه از دخترش می خواهد که زیور از خود بگشاید و با حالی نزار و روی زرد که نشانه ی پشیمانی از عشق باشد به نزد پدر برود.زیرا در ابیات بعد می بینیم که رودابه در برابر خواسته ی مادر ،معترض می شود و در حالی که پر از زر و زینت است به نزد پدر می رود.

بدو گفت رودابه پیرایه چیست؟   به جای سرمایه،بی مایه چیست؟

روان مرا پور سام است جفت            چرا اشکارا بباید نهفت؟

رودابه به مادر که از او خواسته زر و زیور بگشاید تا پدر از شادی عشق او اگاه نگردد می گوید:آنچه موجب شادی و زیبایی من شده این زر و زیور نیست بلکه سرمایه اصلی و تمام انگیزه ی من برای شادی و زندگی، عشق زال است و من چرا باید این موجب زندگی و شادی را نهان دارم؟

سپس در نهایت درخشندگی و شکوه و در حالی که غرق زیور و زینتی است که با درخشش خویش، درخشندگی عشق رودابه را می نمایانند به نزد پدر می رود.زیبایی که حتی پدر خشمگین را نیز بر ان می دارد که با دیدن دخترش نام خدای را بر زبان اورد:

به پیش پدر شد چو خورشید شرق   به یاقوت و زر اندرون گشته غرق

بهشتی بد اراسته پر نگار  چو        خورشید تابان ،به خرم بهار

پدر چون ورا دید خیره بماند           جهان آفرین را نهانی بخواند

پدر از دختر خشمگین است پس سعی می کند تا شگفتی و خرسندی خویش را از دیدن دختر زیبای خویش نهان دارد و به همین دلیل است که فردوسی با هوشیاری می گوید :جهان افرین را نهانی بخواند.یعنی ارام و بدون ان که دختر متوجه شود او را تحسین می کند.سپس خشمگین بر او فریاد می زند که ای بی خرد شسته مغز،کاری را که تو کرده ای و عزمی را که بر ان پای می فشاری شایسته ی هیچ انسان نژاده و بلند پایه ای نیست.از که شنیده ای که چون تو رفتار کرده باشد؟چه کسی شنیده که فرشته ی زیبایی چون تو به همسری دیوی سپید سرچون زال در اید؟و اگر بخواهی چنین کنی آرزو می کنم که هیچ گاه به پایگاه بلندی نرسی .:

بدو گفت ای شسته مغز از خرد  زپر گوهران  این کی اندر خورد

که با اهرمن جفت گردد پری  که مه تاج بادت،مه انگشتری

رودابه سخنان پدر را می شنود و خشم او را می بیند اما غمگین چشم فرو می بندد و دم بر نمی اورد.سپس او روی زرد و نالان در حالی که هیچ از شیدایی اش کم نشده ،به خوابگاه می رود و پدر خشمگین و سر پرزجنگش  نیز غران به گوشه ای دیگر پناه می برد:

چو بشنید رودابه ان گفت و گوی         دژم گشت و چون زعفران کرد روی

سیه مژه       بر نرگسان دژم         فرو خوابنید و       نزد هیچ دم

پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ  همی رفت غران بسان پلنگ

سوی خانه        شد دختر دلشده         رخان معصفر    به زر آژده

به یزدان گرفتند هر دو پناه            هم این دلشده ماه و هم پیشگاه

آن ها هر دو به خدای خویش پناه می برند ما نیز ارزو می کنیم که خدایشان، یاریشان کند.به راستی اگر خدا نبود چه می شد؟غم هایمان را به چه کسی در میان می نهادیم و از که یاری می خواستیم؟

داستان زال34

در قسمت گذشته خواندیم که سیندخت دست به دامان همسرش مهراب می شود و از او می خواهد که خشم خود را مهار نموده و سپس به دیدار رودابه برود اما مهراب:

بپیچید و بنداخت او را به دست    خروشی برآورد چون پیل مست

مرا گفت چون دختر امد پدید      ببایستش اندر زمان سر برید

نکشتم بگشتم ز راه نیا        کنون ساخت بر من چنین کیمیا

مهراب می گوید اشتباهی که کردم این بوده، که همان دم که دیدم صاحب دختر شده ام ،می بایست هم چون نیاکانم که دختران خود را زنده به گور می کردند،من نیز او را از بین می بردم.این کار را نکردم و حالا این دختر چنین بزرگ شده و این بدبختی بزرگ و نادر را برمن فرو اورده است.گفتیم که مهراب از نسل ضحاک بود و ضحاک نیز از تازیان.به همین دلیل مهراب می گوید می بایست چون نیاکانم دخترم را در بدو تولد از بین می بردم.اما هراس مهراب از چیست؟او می گوید:

همم بیم جانست و هم جای ننگ      چرا باز داری سرم را زجنگ

اگر سام یل با منوچهرشاه        بیابند بر ما یکی دستگاه

زکابل براید به خورشید دود       نه اباد ماند نه کشت و درود

مهراب از این در هراس است که شاه ایران و سام زمانی که متوجه این قضیه شوند،خشمگین شده و به کابل حمله برند اما سیندخت می گوید:

کزین اگهی یافت سام سوار   به دل ترس و تیمار و سختی مدار

وی از گرگساران بدین گشت باز  گشاده شدست این سخن نیست راز

سیندخت برای همسرش توضیح می دهد که باکی نداشته باش زیرا داستان این عشق را همگان می دانند و سام نیز به همین دلیل سفر گرگساران خود را نیمه تمام رها کرده تا به این موضوع بپردازد.

مهراب تعجب می کند و می گوید:سعی نکن مرا فریب دهی اما اگر راست می گویی من دیگر نگرانی ندارم.همه ی هراس من از خشم ایرانیان بود و حال که چنین نیست چرا شادمان نباشم.چه کسی در دنیا هست که  ارزومند این نباشد که با پهلوانی بزرگ چون سام پیوند داشته باشد:

چنین گفت مهراب کای ماه روی  سخن هیچ با من به کژی مگوی

مرا دل بدین    نیستی دردمند        اگر ایمنی     یابمی از گزند

که باشد    که پیوند سام سوار      نخواهد ز اهواز     تا قندهار

سیندخت به مهراب اطمینان میدهد که سخن او گزافه و دروغ نیست.پس مهراب به سیندخت می گوید:برخیز رودابه را پیش من بخوان تا با او در این باره گفتگویی کنم اما سیندخت که از خشم مهراب می ترسد از او می خواهد که سوگند یاد کند که به رودابه گزندی نرساند:

بسیندخت فرمود پس نامدار      که رودابه را خیز پیش من ار

بترسید سیندخت ازان تیز مرد     که او را ز درد اندر ارد به گرد

بدو گفت سیندخت پیمانت خواهم نخست     بچاره دلش را ز کینه بشست

مهراب سوگند می خورد که کاری با رودابه نداشته باشد:

زبان داد سیندخت را نامجوی     که رودابه را بد نیارد بروی

ایا مهراب بر سوگند خود استوار می ماند و گزندی به رودابه نمی رساند؟ایا ممکن است که او سوگند خویش را زیر پای گذارد؟مگر او از نسل ضحاک نیست؟....

 

اندر حکایت روزهای من و مادر

داشتم از خانه بیرون میومدم که مادر گفت:دختر داری کجا میری؟گفتم نترس مامان جون سینما نمیرم.خدا رو شکر فیلم ها انقدر مبتذل و بی محتوا شدند که صد رحمت به همان فیلمهای قر کمری دوران گذشته.مادر گفت:نه میخواستم بگم میری بیرون مواظب خودت باش.آخه انگار تو محله دزد پیدا شده.

با تعجب گفتم:راست میگی؟حالا این دزده کیه؟

مادر درحالی که سعی می کرد صداش رو از حد معمول پایین تر بیاره گفت:س ش ف ک ح ن

گفتم:مادر س ش ف ک ح ن کیه دیگه.درست اسمش رو بگو ببینم.

مادر نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت:دختر جان مگه خبر نداری تازگیا اسم دزدا رو اینطوری میگن.

خنده ام گرفت گفتم خوب من دارم میرم کاری نداری؟گفت چرا بیا این ده هزار تومان رو بگیر چند کیلو برنج عالی برام بخر فردا شب مهمان دارم.گفتم مادر انگار از دوره ی خاتمی تا حالا نرفتی خرید.با این پول به زور دو کیلو برنج معمولی بهت میدن.

مادر با عصبانیت گفت استغفرالله بازهم از اون حرفا زدی تا بشی جزو اراذل و اوباش.اسمشون رو نیار این ها جدا شده از انقلاب هستند.توبه کن دختر، توبه کن.

لبخندی زدم و گفتم مامان حرف های قلنبه سلنبه یاد گرفتی وقتشه برات یه وبلاگ درست کنم توش مطلب  بنویسی. سعی کردم بخندم اما دلم برای مادری می سوخت که تمام منبع اندیشه و دنیای کوچکش ،تلویزیون و برنامه های تکراری اونه....گفتم مامان عزیزم همون ده تومنت رو بده تا چند کیلو برنج خوب برات بخرم.

خدا رحمتت کند سیدجمال

دولت به عدل و ملت به علم زنده می شود.

تمام مساحت فرانسه ثلث مساحت ایران است چهل ملیون سکنه به آسایش در مملکت فرانسه زندگانی می کنند،مالیاتی که سالیانه از آن ها گرفته می شود پانصد کرور تومان است.

ایران، در تمام مساحت ایران فقط ده مایون نفوس و تمام مالیات آن هفت کرور تومان است،سبب چیست؟سبب آبادی فرانسه عدل و مساوات و اخوت و آزادی است که تمام اینها در ایران مفقود می باشد.

مسلم است وسایل ارتقایی که در ممالک غرب عمومیت دارد علم و تعمیم علم است،مردم بدون مساعدت دولت به سوی علم می شتابند پس مملکت را ترقی می دهند،عظمت و ثروت دولت را افزون می سازند،صنایع و فنون را جلو می برند،ثروت ملت و افراد افزوده می شود و بواسطه ی عمل به قانون کارها اصلاح می گردد،این است جاده ی همواری که به ارتقاء و عظمت منتهی می شود.

رجال ایران در سیاست و صنعت کلام مهارت دارند ولی علم انان بی عمل است،اگر یک قسمت از صد قسمت قوایی که در گفتار صرف می کردند در کردار بذل می نمودند،ایران از حیث ترقی و ثروت و عظمت و قوت در مصاف دول عظیمه قرار داشت.

یکی از وسایلی که باعث ترقی غرب گردیده،ازادی مطبوعات است.این آزادی خوب و بد حکام را بدون استثناء نشر می دهد،آن هایی که صفات خوب دارند برآن می افزایند و انان که به فساد و خودپرستی مبتلی هستند ناچار به ترک ان می شوند،هیچکس به ازادی نشریات اعتراضی نمی کند،مگر وقتی که ضد حق و حقیقت بوده و یا تهمت باشد،کسی که از طرف مطبوعات به او تعدی شده حق دارد حق پایمال شده ی خود را در محکمه ی قانونی بخواهد،ولی جراید ما در ایران کاملا بر ضد مطلبند،از کار خوب خوب می گویند و از کار زشت هم خوب،نزد آنها تفاوت ندارد و میان خوب و بد تمیزی نیست و سراسر آنها اغراق است.و علت این کار مایل نبودن حکام و امرا به اصلاح جراید است.صاحب جریده مظلوم است زیرا این حال برای حیات جرایدی که باید کارهای مفید و عقاید صائب و حوادث با حقیقت را نشر دهند مناسبت ندارد.

در زمان فتنه ی آذربایجان قحطی در مملکت منتشر و ظلم حکمفرما بود به همین جهت اکراد ظغیان کردند،اظطراب عمومی ظاهر شد،مردم متوحش و متحیر بودند و عاقبت کار را نمی دانستند با وجود این مصائب جراید ایران در ستون های خود می نوشتند که تبریز و نواحی ان در بهترین حال در پرتو مساعی خدمتگزاران حضرت اقدس عالی امنیت برقرار و اهالی به دعای ذات صاحب البرکات اقدس همایون عالی شاهنشاه ارواحنا فداه مشغول می باشند...

دوست محترم من_انچه را که اکنون در این مراسله ذکر نمودم حالت حاضره ی عمومی ایران است و چیزهایی را که ذکر نکرده ام به همین منوال قیاس کنید تا بر شما معلوم گردد که علت تمام مصائب مملکت ما فقط ظلم است،دولتی که به رعیت ظلم می کند به خودش ظلم کرده است،علاج این درد تعمیم مدارس و نشر تعلیم صحیح و تهذیب عالی است که ظلم را محو کند و عدالت را حکومت دهد و اخلاق را اصلاح نماید،این اصلاح همت و فداکاری وطن پرستان را لازم دارد که معارف را در تمام مملکت ایران نشر و ملت را از عوامل هلاک و فنا رهایی دهند تا علم آن را به ساحل نجات بیاندازد.هرگاه در این کار خیر تاخیری روی داد پس به دولت ایران بگویید (خداحافظ)

پاره ای از نامه ی سیدجمال الدین اسدآبادی به شخصی به نام سید حاج مستان داغستانی.صفحه ی71 کتاب نامه های سید جمال الدین اسدآبادی،گرداوری:ابوالسن جمالی اسدابادی

نمی دانم چرا فکر می کنم که نوسنده ی کتاب سیاحتنامه ی ابراهیم بیگ نیز باید خود سید باشد و زین العابدین مراغه ای تنها یک اسم مستعار است.جمله بندی ها و دردهای بیان شده به هم شباهت بسیار دارد هرچند یکی در قالب نامه است و دیگری سفرنامه.شاید هم دردهای ریشه دار،نوشته ها را مانند هم کرده است.به راستی اگراکنون بخواهیم بنویسیم نامه ها و سفرنامه هایمان چه مباحث و نوشتاری دارد؟

داستان زال33

مهراب از سیندخت می خواهد که بگوید که چه شده که چنین بی قرار و روی زرد است.سیندخت می گوید که:نگرانم.نگران این که پس از این همه رنج و زحمت، می بایست تمام دارایی خود را دو دستی تقدیم دشمن کنیم.دارایی که همه ی عمر خود برای پروراندن و افزونی ان تلاش کرده ایم.درختی که برنشانده ایم و با بسی رنج ان را پرورانده  و ابیاری کرده ایم و بهترین بهترین های زندگیمان را به پایش ریخته ایم.همه ی دارایی و همه ی زندگیمان را:

چنین داد پاسخ به مهراب باز  که اندیشه اندر دلم شد دراز

ازین کاخ اباد و این خواسته  وزین تازی اسبان آراسته

وزین بندگان سپهبد پرست      ازین تاج و این خسروانی نشست

وزین چهره و سروبالای ما       وزین نام و این دانش و رای ما

به ناکام باید به دشمن سپرد       همه رنج ما باد باید شمرد

یکی تنگ تابوت ازین بهر ماست       درختی که تریاک او زهر ماست

بکشتیم و دادیم ابش به رنج       بیاویختیم از برش تاج گنج

چو بر شد به خورشید و شد سایه دار      به خاک اندر امد سر مایه دار

برینست فرجام و انجام ما          بدان تا کجا باشد     ارام ما

مهراب می گوید:زن آرام باش.این که تو می گویی حرف عجیبی است و هیچ ریشه و اساسی ندارد.حرفی تازه و من دراوردی است و حرفی که اساس ندارد، هرگز پایدار نمی ماند.دنیا هیچ گاه به کسی وفا ننموده و نگرانی تو از این بابت که پس از زمانی مجبور می شویم که کاخ و راغ خود را به کس دیگری بسپاریم و بگذریم بی مورد و بی فایده است.دنیا تا بوده همین بوده که زمانی در آن زندگی می کنی و سپس بی تردید باید ان را به دیگران واگذاری و بگذری.بنابراین غصه و غم برای از دست دادن  ان نادانی است.

به سیندخت مهراب گفت این سخن    نو اوردی و نو نگردد کهن

سرای سپنجی بدن سان بود       خرد یافته زو هراسان بود

یکی اندر اید دگر بگذرد       گذر نی که چرخش همی بسپرد

به شادی و انده نگردد دگر        برین نیست پیکار با دادگر

سیندخت که می بیند همسرش مانند بسیاری از مردان متوجه کنایه ای که در میان کلماتش نهفته بود ،نشده، می گوید:عزیز من ،من نیز می دانم که دنیا گذرا ست.سخن من مثالی بود برای فهماندن مطلبی دیگر،بزرگان همیشه فرزند را به درخت تشبیه می کنند،درختی که پدر و مادر تمام عمر به پرورش و ابیاری ان مشغولند.اصل مطلب من این است که دخترمان شیفته ی زال فرزند سام شده.زال او را فریفته و دلش را از راه به در برده است.هرچه به او پند و اندرز دادم فایده ای نداشت.دختر عاشق ما دل از دست داده و روی زرد و بیمار گردیده است:

بدو گفت سیندخت این داستان     به روی دگر برنهد باستان

خردیافته موبد نیک بخت      به فرزند زد داستان درخت

زدم داستان تا زراه خرد       سپهبد به گفتار من بنگرد

چنان دان که رودابه را پور سام      نهانی نهادست هرگونه دام

ببردست روشن دلش را زراه       یکی چاره مان کرد باید نگاه

بسی دادمش پند و سودش نکرد       دلش خیره بینم همی روی زرد

دوستان حتما می دانند که عکس العمل مهراب چه بوده،حتی اگر هیچ گاه داستان زال را نخوانده باشند...بله درست است مهراب مانند بسیاری دیگر از پدران این سرزمین،به جای ان که کمی در این مورد بیاندیشد یا خواهان توضیحات بیشتری شود،زود دست به شمشیر می برد نعره می کشد و می خواهد زمین را از خون رودابه رنگین سازد.واکنش مهراب،ما را برآن می دارد که یک بار دیگر سخنان و رفتار سیندخت را بازنگری کنیم.او تراسان و بی قرار است ابتدا سعی می کند با داستان و ضرب المثل با همسر خود سخن گوید و پس از ان نیز تلاش می کند که بیشتر زال را مقصر جلوه دهد.این زال بوده که رودابه را فریفته.دختر بیچاره ی سیندخت را.از سادگیش سوء استفاده کرده و...هنوز هم پس از هزاران هزار سال،ما مادران نمی توانیم بی هراس از خشم های طوفانی،با همسرانمان از تربیت فرزندان بگوییم.بسیارند مادرانی که از هراس رفتارهای شتاب زده ی پدران درد را در خود می ریزند و کوه سنگین تربیت فرزندان را به تنهایی بر دوش می کشند:

چو بشنید مهراب بر پای جست  نهاد از بر دست شمشیر دست

همی گفت رودابه را رود خون  به روی زمین بر کنم هم کنون

باز هم سیندخت مانند همه ی مادران جهان،خود را سپر می کند،به پای همسرش می افتد و با خواهش و تمنا از همسرش می خواهد که ارام باشد و از خرد راهنمایی بخواهد:

چو این دید سیندخت برپای جست     کمر کرد بر گردگاهش دو دست

چنین گفت کز کهتر اکنون یکی     سخن بشنو و گوش دار اندکی

از ان پس همان کن که رای ایدت     روان و خرد رهنمای ایدت

سیندخت دست به کمر همسرش می اندازد و می گوید:عزیزم به خاطرمن کمی ارام باش.لطفا کمی به حرف های من گوش کن.بعد از ان هر کار که خواستی بکن.هر طور که دلت می خواهد...

راستی مهراب چه می کند؟ آیا به سخنان همسرش گوش می دهد؟ایا ارام می شود و خردمندانه تر تصمیم می گیرد؟

چه بر سر رودابه ی قصه ی ما می اید؟؟

 

دو کتاب

اگر حوصله دارید و می خواهید کتابی تاریخی بخوانید؛کتاب کریم خان زند و زمان او،کتابی موجز و مفید است از کریم خان زند و زمان او.شما با خواندن این کتاب بی ان که با جمله بندی های طولانی و ملال انگیز یک تاریخ نویس روبرو شوید می توانید به اطلاعاتی درباره ی کریم خان و احوال ایران در ان زمان دست یابید.اینک پاره ای از این کتاب:

«وقتی کریم خان روی کار آمد،به خاطر لشکرکشی های نادر و به خاطر هرج و مرجی که پس از قتل او به وجود امده بود،امور بازرگانی و اقتصادی به شدت صدمه دیده بود.اقداماتی که کریم خان برای رونق مجدد بازار و بازرگانی به عمل اورد،کم کم موثر افتاده و امر داد و ستد را دوباره بهبود بخشید.

کریم خان از ابتدای حکومت خود،به هر طریق که برایش امکان داشت- مستقیم یا غیر مستقیم-پیشه وران و صنعتگران را تشویق کرد؛مخصوصا ارمنیها را،با مالیات بسیار سبکی که برایشان در نظر گرفت، حمایت کرد.

یکی از بزرگترین عوامل رونق مجدد بازار،امنیت چشمگیری بود که در نتیجه ی کوشش های مستمر کریم خان به وجود آمده بود...»ص209

پرویز رجبی-کریم خان زند و زمان او

اما اگر در حال حاضر حوصله ی خواندن کتاب تاریخی را ندارید با این حال دوست دارید درباره ی احوال کشورتان در گذشته ها چیزهایی بدانید،گذشته هایی که ریشه ی بسیاری از رفتارها و مشکلات و احوالات کنونی ماست،کتاب سیاحتنامه ی ابراهیم بیگ را بخوانید.این کتاب در قالب سفرنامه نگاشته شده است.درباره ی این کتاب در مقدمه ی کتاب امده است:این کتاب در اجتماع پیش از مشروطیت ایران و به خصوص در میان مردم عادی شهرها اثری بزرگ،بیش از هر کتاب دیگر داشته است.میتوان گفت که در همه جا راه یافته،و در هر جا که راه می یافته مردم را تکان می داده است.سیاحتنامه ی ابراهیم بیگ بزرگترین کتاب قرائت محافل مشروطه طلب بوده و کمتر مشروطه خواهی را می توان یافت که ان را خوانده باشد واز تاثراشک نریخته باشد.»ص16

سیاحتنامه ی ابراهیم بیگ-زین العابدین مراغه ای

داستان زال32

سیندخت سخنان رودابه را می شنود.او نیز دوست دارد یلی چون زال همسر دخترش شوداما این را نیز می داند که زال پهلوانی ایرانی نژاد است و با مطرح شدن این پیوند،ایرانیان هراسان از یاداوری خاطره ی ضحاک،خشمگینانه دمار از روزگار کابلی های زاده ی ضحاک برمی اورند:

فرو ماند سیندخت زان گفتگوی  پسند آمدش زال را جفت اوی

چنین داد پاسخ که این خرد نیست  چو دستان ز پر مایگان گرد نیست

بزرگست پور جهان پهلوان   همش نام و هم رای روشن روان

هنرها همه هست و آهو یکی   که گردد هنر پیش او اندکی

شود شاه گیتی بدین خشمناک  زکابل برآرد بخورشید خاک

نخواهد که از تخم ما بر زمین  کسی پای خوار اندر ارد به زین

سیندخت پس از آن،زن میانجی میان زال و رودابه را آزاد می کند و به اطرافیان که شاهد درگیری او با ان زن بودند چنین وانمود کرد که این زن را نمی شناخته و بی دلیل به وی بدگمان شده بوده است.سیندخت تلاش می کند که راز عشق دختر خویش را پنهان سازد.او با یک نگاه به رودابه به ژرفای عشق او پی برده است و به همین دلیل غمگین و اه کشان به خوابگاه خویش می رود تا برای این کار چاره ای بیندیشد:

رها کرد زن را و بنواختش  چنان کرد پیدا که نشناختش

چنان دید رودابه را در نهان  کجا نشنود پند کس در جهان

بیامد ز تیمار گریان بخفت  همی پوست بر تنش گفتی بکفت

اما در همین زمان است که مهراب ،همسرش،که به تازگی از دیدار زال بازگشته ،وارد می شود و از او می خواهد که علت پریشانیش را بازگو کند:

چو آمد زدرگاه مهراب شاد  همی کرد از زال بسیار یاد

گرانمایه سیندخت را خفته دید  رخش پژمریده دل اشفته دید

بپرسید و گفتا چه بودت بگوی  چرا پژمرید ان چو گلبرگ روی؟

سیندخت به مهراب چه می گوید؟چگونه راز عشق دخترش به یک ایرانی را با وی در میان می گذارد؟مهراب چه عکس العملی نشان می دهد؟ایا نگرانی سیندخت بی اساس بوده و یا هراس او بنیادی استوار دارد؟

 

نه شرقی نه غربی

«شیخی به زن فاحشه گفتا مستی   هر روز به دام دیگری پابستی

گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم   اما تو چنانکه مینمایی هستی؟

ملا از این شعر براشفت و گفت:تو را نمی رسد که در حق علما زبان درازی کنی.ابراهیم گفت:جناب اقا،علمایی که شئون مقام بلند خویش را می دانند و رعایت ان مسند مقدس را چنانچه شاید و باید می کنند من بعضی از ایشان را می شناسم.از خدای درخواست می کنم که ازعمر من کوتاه  کرده به عمر ایشان بیفزاید...من جوفروشان گندم نما و عالمان بی عمل وبدنام کنندگان نیکونامی را می گویم.ملا گفت اینها چه حرف است.علما همه یکی هستند.هیچ تفاوتی در میانشان نیست.حالا که تو نام علما را به عدم احترام یاد نمودی،مرتدی و ابواب نجات به روی تو مسدود.ابراهیم گفت:مرتد آن است که علم ندارد و خود را در زی علما به مردم مینماید.هر بلایی که به سر ما و همه ی ایرانیان آمده سبب اصلی همان ناکسان هستند.

صاحبخانه می گوید دیدم رنگ ابراهیم بیگ از شنیدن لفظ مرتد متغیر شد و لرزه براندامش افتاد و حلقه ی چشمهایش فراخ گشت وگفت:امثال همین سخنان است که یک مملکت بزرگی را خراب کرد و یک ملت قدیم و قویم را از پای انداخت.مردم را از تحصیل علم معاش بازداشت وجهل را درمملکت مطلق العنان نمود.بدین سخنان مردم به فقر و مسکنت افتادند......

ابراهیم در اینجا دیگر عنان اختیار از دست داده ازجایی که نشسته بوددو زانو پیش ملا دوید و گفت شما آن کسانید که هنگام مباحثات علمیه ازروی جهل سیرت سبب شده اند که ملت از دولت و دولت از ملت گریزانند.

رفته رفته آواز ابراهیم بلندی گرفت و دهانش از شدت فریاد چون شتران مصروع کف زدن آغاز کرد.از حرارت دل هی عرق میریخت.به یک بار دو دستی به سرزده کلاه از سر بر گرفت و دیوانه وار بر زمین کوبید.کلاه از زمین برجسته به چراغ «لامپ» که نزدیک بود برخورد.چراغ افتاده ،شکست وروغن نفت به زمین پهن شده از فتیله آتش گرفت و فورا شعله ور گشت و همه جا را احاطه کرد...»

کتاب سیاحتنامه ی ابراهیم بیگ نوشته ی زین العابدین مراغه ای را می بندم.در این چند روزی که مشغول خواندن آن هستم نزدیک است که من هم چون قهرمان کتاب مصروع وار نعره برآورم.برای کاستن از این احوالات تصمیم می گیرم با بچه ها به کوه صفه برویم.مدتی است که تبلیغ می شود برای امشب جشنی ویژه در نظر گرفته اند .توی راه ماشینی را می بینم که پلاک کشور عراق را دارد به یاد کشتارهایی که در عراق و سوریه می شود می افتم و می گویم:خدا کند کشور ما درگیر چنین جنگ هایی نشود.خدا کند مسئولین ما حواسشان را به گاو وحشی ای چون اسرائیل بیشتر جمع کنند و هردم با پیراهن قرمز اتشین جلویش راه نروند...به محل که می رسیم بنرهای بزرگی را می بینیم که ماشین ام وی ام را تبلیغ می کنند جمعیت زیادی امده است.کمی که می گذرد مجری برنامه از مسئولین شرکت ماشین سازی می خواهد که به روی سن بروند وبه معرفی بیشتر محصول بپردازند.یک اقای چینی هم بین ان هاست اول فکر کردم برای شوخی اورده اند بچه ها به این حرف من خیلی خندیدند و یک نگاه عاقل اندر سفیه به من انداختند.مجری همراه با تصاویری که از دیتاشو پخش می شد از بزرگی و عظمت این کارخانه می گفت.مردم هی دست زدند مجری هم هی پیاز داغش را زیادتر می کرد و صنعت ملی صنعت ملی می گفت ؛مردم هم هی مرتب کف می زدند تا اینکه به اینجا رسید که:قطعات بیشتر از کشور چین وارد شده و در اینجا سرهم بندی می شود....ناگهان صدای کف زدن ها کم شد و دهان به یکباره از هیاهو افتاد.هرچند هنوز کسانی بودند که عروسک وار به کف زدن ادامه می دادند.

داستان زال31

سیندخت که بر اسرار دخترش و ان پیام اور دست می یابد خشمگین و غمگین در کاخ بر خود می بندد و دخترش رودابه را به نزد خود فرا می خواند:

در کاخ بر خویشتن بر ببست  از اندیشگان شد بکردار مست

بفرمود تا دخترش رفت پیش   همی دست برزد به رخسار خویش

دو گل را به دو نرگس خوابدار  همی شست تا شد گلان آبدار

سیندخت ،رودابه را که می بیند می گرید و بر رخسارخویش می زند تا شدت نگرانی و عصبانیت خویش را از سرکشی دختر بیان دارد.در این ابیات گل استعاره از گونه های سیندخت است و نرگس استعاره از چشمان او،و اب استعاره از اشک هایی است که از نرگسان می چکد تا گل ها را سیراب سازد سیندخت دخترش را مورد خطاب قرار می دهد و :

به رودابه گفت ای سرفراز ماه  گزین کردی از ناز بر گاه ،چاه

چو ماند از نکو داشتی در جهان  که ننمودمت اشکار و نهان

ستمگر چرا گشتی ای ماه روی  همه رازها پیش مادر بگوی

که این زن ز پیش که اید همی     به پیشت ز بهر چه اید همی

سخن بر چه سانست و ان مرد کیست    که زیبای سربند و انگشتریست

ز گنج بزرگ افسر تازیان       بما ماند بسیار سود و زیان

بدن نام بد داد خواهی به باد     چو من زاده ام دخت هرگز مباد

اگر بخواهیم سخنان سیندخت را به زبان یک مادر خشمگین امروزی مبدل کنیم چنین می شود:دختر چرا این کارو کردی ؟چی برات کم گذاشته بودم؟تو که همه چیز داشتی و از همه دخترها سر بودی چرا این طوری سرکش و سرخود شدی؟باید هر چی می دونی رو به من بگی این زن کیه که برات پیام میاره و می بره؟اصلا مردی که عاشقش شدی و براش این همه هدیه فرستادی کیه؟ای وای ای وای دختر تو ابروی چندین و چند ساله مون رو داری می بری؟خدا کنه هیچ کس دختر دار نشه که بخواد همچین روزی رو ببینه....

بیچاره رودابه؛ درد عشق و دوری از یار یک طرف،سرزنش های بی امان مادر نیز اضافه گشت.رودابه گریان چشم بر زمین می دوزد و نالان مادر را به آرامش و مهربانی می خواند،از عشق و مهری که تمام جانش را در برگرفته می گوید و خود نیز آرزو می کند که کاش از مادر زاده نشده بود زیرا غمی عشقی چنین جانکاه اگر سرانجامی جز وصال و دیدار یار در پی داشته باشد،مرگ را بسی شیرین می سازد:

زمین دید رودابه و پشت پای     فرو ماند از خشم مادر به جای

به مادر چنین گفت کای  پرخرد      همی مهر جان مرا بشکرد

مرا مام فرخ نزادی ز بن        نرفتی ز من نیک  یا بد سخن

سپهدار دستان به کابل بماند     چنین مهر اویم بر اتش نشاند

نخواهم بدن زنده بی روی او         جهانم نیرزد بیک موی او

 

داستان زال30

گفته شد که زال زنی را که پیام اور میان او و رودابه بود به کابل فرستاد تا خبر خوش موافقت پدر با پیوندشان را به رودابه برساند.رودابه  از شنیدن این خبر چنان شد می شود که زن خبررسان را پاداشی نیک می دهد و به دست او هدیه ای که تاجی از طلا و انگشترهایی گهرنشان بود، می دهد تا برای زال ببرد:

سبک پاسخ نامه زن را سپرد  زن از پیش او بازگشت و ببرد

به نزدیک رودابه امد چو باد  بدین شادمانی ورا مژده داد

پری روی بر زن درم برفشاند  بکرسی زر پیکرش بر نشاند

یکی شاره سربند پیش اورید   شده تار و پود اندرو ناپدید

یکی جفت پرمایه انگشتری   فروزنده چون بر فلک مشتری

فرستاد نزدیک دستان سام  بسی داد با آن درود و پیام

اما همین که  زن پیام رسان پای از اتاق رودابه برون می گذارد سیندخت مادر رودابه او را می بیند.زن از ترس رنگ می بازد و از ترس در مقابل سیندخت تعظیم می کند:

زن از حجره ان گه به ایوان رسید  نگه کرد سیندخت او را بدید

زن از بیم بر، گشت چون سندروس  بترسید و روی زمین داد بوس

سیندخت نگران می شود و به او می گوید تو کیستی که گاه و بیگاه بدون ان که اجازه ای بگیری یا به روی خود بیاوری به اقامتگاه دخترم رفت و امد می کنی؟من به تو بدگمانم و تو اینک باید همه چیز را برای من تعریف کنی.

پراندیشه شد جان سیندخت ازوی  بآواز گفت از کجایی بگوی

زمان تا زمان پیش من بگذری  بحجره درایی به من ننگری

دل روشنم بر تو شد بدگمان   بگویی مرا تا زهی گر کمان

زهی گر کمان  به معنی اینست که تو اینجا چکاره ای ،همان سر پیازی یا ته پیاز امروزی

زن از ترس به دروغ به سیندخت می گوید که من زنی دوره گردم که از فروش بعضی چیزها نان خود را درمی اورم و چون رودابه از من پیرایه ها و زیورهایی خواسته بود برایش اوردم.بعد هم چند تا از زیورالاتی را که رودابه برای پادش به او داده بود نشان می دهد و می گوید چون امروز رودابه پول کافی برای خرید این ها نداشت می برم و بار دیگر برایش می اورم.سیندخت دستور می دهد تا زن را بگردند و وقتی می بیند با او از زیورالات مورد استفاده ی رودابه نیز هست به شدت عصبانی و ناراحت می شود:

بدوگفت زن من یکی چاره جوی  همی نان فرازاورم چند روی

بدین حجره رودابه پیرایه خواست  بدو دادم اکنون همینست راست

سپردم به رودابه گفت این دوچیز  فزون خواست اکنون بیارمش نیز

درم گفت فردا دهد ماه روی  بها تا نیابم تو از من مجوی

همی کژدانست گفتار او  بیاراست دل را به پیکار او

بیامد بجستش بر و آستی  همی جست ازو کژی و کاستی

بخشم اندرون شد ازان زن غمی  بخواری کشیدش بروی زمی

چون ان جام های گرانمایه دید  هم از دست رودابه پیرایه دید

در کاخ بر خویشتن بر ببست  از اندیشگان شد بکردار مست

حال باید ببینیم که سیندخت با دختر خود چه می گوید و چگونه از او توضیح می خواهد                                                                                                                                                                                                                                                        

من و یک بچه ی دیگر

ای وای از دست شما دخترا،خدایا من چیکار کنم ،چه قدر سر این لاک ناخن و برس و کفش و هر زهر ماری به جون هم می پرید،داشتم داد و بیداد می کردم که آقامون خسته و کوفته وارد خونه شد.چند روز بود که کارخونه ای که توش کار می کرد ورشکست شده بود و فعلا اوضاع کار و بار اونها هم نامعلوم.دخترها از ترس کمی ساکت شدند اما بازهم سرو صدایشان بعد از چند لحظه بلند شد.چایی رو که جلوش گذاشتم گفتم چیکار کردی؟گفت چی رو؟گفتم همون خونه کوچیکه رو که نشون کرده بودیم و رفتی با صاحبش حرف بزنی؟

بعد از چند سال خون دل خوردن و با هزار بدبختی و از شکم کوچیک و بزرگ گرفتن، پولی رو پس انداز کرده بودیم برای خریدن خونه.هی هی چه نقشه هایی که نکشیده بودم؛حالا دیگه بعد از اون همه سال حتی گلدونای خونه ی خیالیم هم شاخه هاشون به آسمون رسیده بود.

شوهرم با تلخی گفت:دلت خوشه خانم از یک ماه پیش تا حالا قیمت خونه ها سر به فلک کشیده حالا با این پول نمی تونیم خونه اجاره کنیم چه رسد به این که ..

جمله اش تمام نشده بود که دخترا با سرو صدا بازهم دنبال هم گذاشتند.چهار دخترقدو نیم قد.آرزوی یه پسر داشتم.نقشه ام این بود که شوهرم که با خبر خوش خریدن خونه اومد موضوع تبلیغ برا بچه ی بیشتر رو که از تلویزیون دیده بودم بهانه کنم برا آوردن یه بچه دیگه.یه پسر کاکل زری که سرباز وطن بشه.

تو فکر بودم که حالا با این اوضاع چطور اینو بگم که شوهرم گفت این دختره فری چه ش شده چرا سرشو بسته؟گفتم هیچی داشته میومده زدن تو سرش.انگار ور پریده تو خیابون روسریش رو کشیده بوده عقب.با عصبانیت گفت:اینم از بچه تربیت کردنت.با بدبختی نون در میاریم این که اینجوری بچه بزرگ کنیم.دیدم اوضاع خرابه و اگر همین طور اونجا بشینم تمام دق دلی اش رو سر من خالی میکنه.رفتم آشپزخونه هم خودم رو از آن وضع نجات بدهم و هم غذایی سرهم کنم. یخچال خالی خالی بود حالا کی جرات داشت به آقا بگه برو یه کم گوشت یا مرغ بخر.از خیر مرغ مثل خیلی چیزای دیگه گذشتم و سیب زمینی ها رو که بار می گذاشتم بازهم تو این فکر بودم که چطور و به با چه جراتی اسم یه بچه ی دیگه رو بیارم.

شعری از شاملو

جهان را بنگر سراسر

که به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود

از خویش بیگانه است

وما را بنگر

بیدار

که هشیواران غم خویش ایم.

خشم آگین و پرخاش گر

از اندوهِ تلخِ خویش پاس داری می کنیم،

نگه بانِ عبوسِ رنجِ خویش ایم

تا از قابِ سیاهِ وظیفه ئی که بر گردِ آن کشیده ایم

خطا نکند.

و جهان را بنگر

جهان را

در رخوتِ معصومانه ی خواب اش

که از خویش چه بیگانه است!

 

ماه می گذرد

در انتهایِ مدارِ سردش.

ما مانده ایم و

روز

نمی آید.

داستان زال29

سام از شنیدن سخنان پیشگویان شاد می شود و فرستاده ای را به نزد زال گسیل میدارد تا وی را در جریان خشنودی خود از این پیوند قرار دهد:

چو بشنید گفتار اختر شناس  بخندید و پذرفت ازیشان سپاس

ببخشیدشان بی کران زر و سیم  چو آرامش آمد به هنگام بیم

فرستاده ی زال را پیش خواند  زهرگونه با او سخن ها براند

بگفتش که با او به خوبی بگوی  که این ارزو را نبد هیچ روی

و لیکن چو پیمان چنین بد نخست  بهانه نشاید به بیداد جست

اما برای سرگرفتن این پیوند، به رضایت و تایید شاه ایران نیز نیاز است بنابراین سام با چندی از سپاهیان خویش به سوی دربار شاه ایران به راه می افتد:

سپهبد سوی شهر ایران کشید  سپه را به نزد دلیران کشید

و فرستاده به نزد زال می آید تا این فرخنده فال را به اگاهی وی برساند،خبری که زال را چنان خشنود می سازد که دست به بخشش وبخشایش به مردم خویش می یازد :

فرستاده آمد دوان سوی زال   ابا بخت پیروز و فرخنده فال

گرفت آفرین زال بر کردگار  بران بخشش گردش روزگار

درم داد و دینار درویش را  نوازنده شد مردم خویش را

زال عاشق و شادمان،در نخستین فرصت،فرستاده ای را به نزد رودابه می فرستد تا وی را نیز در شادمانی این خبر خوش شریک سازد و چشمان منتظر و نگران معشوق را آرام و امیدوار.فرستاده ی زال بانویی است که پیوسته پیام های دو معشوق را به هم می رساند:

میان سپهدار و آن سروبن   زنی بود گوینده شیرین سخن

پیام آوریدی سوی پهلوان  هم از پهلوان سوی سروروان

سپهدار دستان مر او را بخواند  سخن هرچه بشنید با او براند

بدو گفت نزدیک رودابه رو  بگویش که ای نیک دل ماه نو

سخن چون زتنگی بسختی رسید  فراخیش را زو بینی کلید...

آیا فرستاده ی زال می تواند از میان محافظان تیزبین قصر رودابه و بدون ان که خشم محراب ضحاک زاده را برانگیزد ،عبورکند و پیامی چنین شیرین را به ان دلدار منتظر برساند؟..

اندرحکایت اشک های من و مادر

به خونه که رسیدم از شدت گرما داشتم میمردم با شتاب شالی رو که چند دور،دور سرم پیچونده بودم رو به هر زحمتی که بود دراوردم و بدو رفتم طرف یخچال تا یه چکه آب تو این گلوی عطشانم بریزم.متوجه شدم مادر مثل همیشه تو آشپزخونه نیست!یعنی کجا رفته؟از آشپزخونه که بیرون اومدم دیدم صدای ناله ی خفیفی میاد و وسطش هم هرچند وقت یه بار صدای زمزمه ای.دویدم طرف اتاق نشیمن.مادر آنجا بود.نشسته بود کیپ تلویزیون و زل زده بود به اون و هرچند وقت یک بار سرشو به حالت استغاثه بالا می برد و چیزی می گفت.هراسان به طرفش دویدم گفتم چه شده؟ در حالی که خودش را پیچ و تاب می داد و با گوشه ی روسری اشکش رو پاک می کرد گفت:

 بیا این نامسلمونا را ببین.امیدوارم خدا به زمین گرمت بزنه اولاند.خدا کنه پات نرسیده به تخت رییس جمهوری بخوری زمین.ببین چی بر سر زنا و دخترای زبون بسته میاره.یکی نیست بگه نامسلمون چیکار به این مسلمونا داری.چرا نمی ذاری با روسری به سرکار و دانشگاه برن.در همین حین تلویزیون شروع کرد به پخش کلیپی که آهنگی ملایم و دلسوزانه داشت با صحنه هایی که دخترانی را نشان می داد که پلیس اجازه نمی داد با حجاب وارد یه مکان خاص شوند.مادر داغش تازه شد...آخه یکی نیست به اینا بگه شما به مردم چیکار دارید؟این که مسلمونه بذار روسری داشته باشه و اونی که مثل خودتون نامسلمون می تونه بدون حجاب بیاد.امیدوارم این ازادی بیانتون سنگ سجیل بشه و بخوره تو سررییس روساتون.

ای بابا مگه آه و ناله ی مادر  تمومی داشت. دیگه داشت حوصله ام سر می رفت که یک دفعه وسط اه و ناله اش گفت:چه قدر دیر کردی کجا بودی؟نکنه رفتی سینما یا شایدم رفتی سر صف بلیط کنسرت!؟ گفتم: به پیر و پیغمبر هیچ جا نرفتم اتفاقا امروز تصمیم داشتم زودتر بیام خونه.اما سر چهارراه شلوغ بود.ماشینای پلیس ایستاده بودن و زنای بدحجاب رو میگرفتن می انداختن تو ماشین یه اوضاعی بود که نگو.اگه میدونستم که تو اینجا مشغول گریه و زاری اونجا نمی موندم زودتر میومدم تا با هم بشینیم و یه دل سیر گریه کنیم.

داستان زال28

سام نگران و دل خسته به منزلگاه خویش باز می گردد و با سپری شدن شب و برآمدن روز با دانایان و ستاره شماران دربار خویش به مشورت می نشیند که درباره ی زال چه می بایست کرد؟

چو برخاست از خواب با موبدان    یکی انجمن کرد با بخردان

گشاد آن سخن بر ستاره شمر     که فرجام این برچه باشد گذر

از اختر بجویید و پاسخ دهید      همه کار و کردار فرخ نهید

با خواندن این ابیات این فکر از خاطرم می گذرد که پیشینان چگونه نگران سرزمین خود و پیامد تصمیم های خویش بوده اند. زال می خواهد با دختری از دیار دیگر پیوند کند این که پیامدی خوب داشته باشد یا بد هنوز معلوم نیست اما چون امکان این که، کشور در آینده با این پیوند در خطر بیفتد وجود دارد و به همین دلیل بزرگان ایران زمین سرسری و با بی اعتنایی از کنار آن نمی گذرند در حالی که گاه آدمی می بیند در این سرزمین کارهایی می شود و تصمیم های گرفته می شود که با ان که پیامد نامیمون آن برای کشور روشن تر از خورشید است باز آن تصمیم ها گرفته می شود و چرخ ها بر پایه ی نادرست خویش می چرخد..

ستاره شناسان برای دست یافتن به تقدیری که در پس این پیوند نهفته است، به جستجو در آسمان ها می پردازند.اسمان راز مبارکی در خود دارد چنان که ستاره شناسان خندان وبشارت دهنده به نزد سام بازمی گردند:

ستاره شناسان بروز دراز    همی زآسمان بازجستند راز

بدیدند و با خنده پیش آمدند       که دو دشمن از بخت، خویش آمدند

ستاره شمران می گویند این دو جوان به ظاهر از دو سرزمینی هستند که با هم کینه ی دیرینه دارند اما  به یاری بخت و تقدیر با هم خویش و اشنا می گردند.وپس از ان مژده ی امدن رستم را می دهند:

بسام نریمان ستاره شمر  چنین گفت کای گرد زرین کمر

ترا مژده از دخت مهراب و زال     که باشند هردو به شادی همال

ازین دو هنرمند پیلی ژیان     بیاید ببندد به مردی میان

جهان زیرپای اندر ارد به تیغ     نهد تخت شاه از بر پشت میغ

ببرد پی بدسگالان ز خاک     به روی زمین بر نماند مغاک

بدو باشد ایرانیان را امید      ازو پهلوان را خرام و نوید

خنک پادشاهی که هنگام او      زمانه به شاهی برد نام او


و به راستی رستم زمانی که پای بر عرصه این جهان می گذارد و می بالد، پهلوانی بزرگ می گردد .پهلوانی که نمونه راستین یک انسان وطن پرست و ازاده است .او همواره و در همه ی حالات و پیشامدها به سرزمینش و سربلندی آن می اندیشد.هرگز او را در حال چاپلوسی و نوکرمآبی نمی بینیم.او سخنش را می گوید و بر مبارزه با بی عدالتی پای می فشارد حتی اگر در برابر شاه ایران باشد شاهی چون گشتاسب که به بهانه ی ترویج دین پهلوانان و قهرمانان ایران را به بند می کشد.او پناه ایرانیان است و دادرس مظلومان و درهمان حال پهلوانی با شخصیت و صاحب اندیشه.و در پایان نیز با مظلومیت به دست نادانی خودخواه که تنها به سود خود می اندیشد نه به سرزمین و مردمش کشته می شود درست مانند بسیاری از قهرمانان و بزرگان این سرزمین...

موسیقی و شادابی

این روزها به مناسبت جشن های ماه شعبان همه جا جشن و سرور و آذین بندی است روزهای مشخصی از هفته در مکان های مختلف مراسم هایی برگزار می شود که گویی قطره ای گوارا بر بیابان تشنه ی روح مردم است.چند شب پیش به یکی از این جشن ها رفته بودیم که در پارک برگزار می شد.سخنان مجری بیشتر برای کودکان بود و بی تردید مخاطب اصلی جشن هم آنان اما چیزی که برای من جالب می نمود این بود که با یک موسیقی ساده ان چنان انرژی و شادابی به جمع می بخشید که در آن لحظه حاضر بودیم برای کشورمان تمام هستی خویش را بدهیم و عزیزترین داشته ی این دنیا را خاک خویش بدانیم همان دم با خود می اندیشیدم که اگر موسیقی می تواند این اثر را در جان و روح آدمی داشته باشد و او را از کینه ها و غم ها دورسازد و عشق وطن را جایگزین آن سازد پس کسانی که کنسرت های موسیقی وطنی را به هم می ریزند می توانند از ایادی انگلیس و آمریکا باشند که نمی خواهند مردم دروجود خویش احساسی چنین شیرین را تجربه کنند!!!!!!

داستان زال27

سام غمگین و متفکر از شکارگاه بازمی گردد.او این ازدواج را نامیمون می داند اما از شکستن پیمانی که در ان به زال وعده داده بود که برای جبران تمام سال هایی که دور از خانه و در دامانی غیر از دامان مادر پرورش یافته،تمام ارزوهای وی را برآورد،می هراسید.او پهلوان بود و باید بر سر وعده ی خویش می ماند.

همی گفت اگر گویم این نیست رای  مکن داوری سوی دانش گرای

سوی شهریاران سر انجمن  شوم خام گفتار و پیمان شکن

و گر گویم آری و کامت رواست  بپرداز دل را بدانچت هواست

ازین مرغ پرورده و دیوزاد  چه گویی چگونه برآید نژاد

سام با خود می گوید اگر به فرزندم زال بگویم که از این درخواست درگذر،در نزد بزرگان فردی پیمان شکن جلوه خواهم کرد و اگر اجازه بدهم که با هم ازدواج کنند معلوم نیست که از یک مرغ پرورده و یک دیوزاده چه به وجود می آید.

سام رودابه را دیوزاد می خواند،او از نوادگان ضحاک است و همه ی وحشت سام و ایرانیان از این است که با این پیوند بار دیگر سال های تلخ حضور ضحاک تکرار شود.سال هایی که غم و اندوه و سیاهی ایران را فرا گرفته بود و جوانان ایرانی بی مغز و اندیشه گرفتاران ماران ضحاک بودند.هنر خوار بود و راستی ها پنهان و گزندهایی که اشکارا برجان مردم می نشست.

بنابراین بی دلیل نیست که سام چنین سرخورده و خشمگین است.

سرش گشت از اندیشه ی دل گران  بخفت و نیاسوده گشت اندران

سخن هرچه بر بنده دشوارتر  دلش خسته تر زان و تن زارتر

سام غمیگن و خشمگین است اما پیمان شکن نیست.او می تواند هم الگویی برای من مادر یا پدر باشد که بر وعده های خویش حتی اگر زمانی خلاف دل خواسته ی ما باشد وفادار باشیم و هم الگویی برای بزرگان و دولتمردان که به هنگام دادن وعده ها به میزان امکان تحقق ان ها نیز بیاندیشند و از روی سیاست و یا برای تشجیع و تشویق مردمان چیزهایی نگویند که توان براوردن ان ها را نداشته باشند.که بزرگی بزرگان در عمل به وعده هایشان است

به راستی سام چه تدبیری می اندیشد؟آیا او به پیمان خویش وفادار است حتی اگر ایران در خطر باشد یا زال را از این ازدواج باز می دارد؟....

داستان زال26

زال نامه را به سواری تیزرو می سپارد تا به نزد سام ببرد و به او می گوید بدون حتی یک لحظه توقف این نامه را برسان:

سواری به کردار آذرگشسب   زکابل سوی سام شد بر دو اسب

بفرمود و گفت ار بماند یکی  نباید ترا دم زدن اندکی

به دیگر تو پای اندرآور برو   برین سان همی تاز تا پیش گو

فرستاده در پیش او باد گشت  بزیر اندرش چرمه پولاد گشت

آذر گشسب:نام دومین آتشکده ی مهم دوره ی ساسانیان است.مرکب از آتور به معنب آذر و گشسب به معنی دارنده ی اسب نر.بنابراین این کلمه به معنی آتش اسب نر است.در برهان و دیگر فرهنگ ها از آن به معنی آتش جهنده و خیز کننده برداشت شده است.یکی از موارد وصفی آذرگشسب برای تصویر کردن شتاب و بیان سرعت و آمدن و رفتن است.(شرح شاهنامه از مهری بهفر)

 

مطلب دیگر در این ابیات اشاره به نحوه ی نامه رسانی در زمان باستان است.البته این شیوه ی رساندن نامه مخصوص بزرگان و پادشاهان بوده و مردم عادی کمتر از این روش استفاده می کرده اند.نامه رسان دو اسب با خود می برد بر یکی سوار می شد و دیگری را به دنبال می کشید و پس از خسته شدن اسب نخستین ،سوار او را رها می کرد و بر دیگری می نشست و به راه ادامه می داد.بیت دوم و سوم اشاره به همین معنی دارد.گفته می شود که در زمان داریوش هخامنشی،راه ها وضعیت بهتری یافت و چاپارگاهایی برای رساندن سریع تر و مطمئن تر نامه ها به وجود آمد.سوار می توانست در این اقامتگاه های بین راه اسب خود را عوض نموده و با اسبی تازه نفس به دنبال ماموریت خود برود.

چرمه:اسب

به هر حال فرستاده ای که زال گسیل کرده بود به نزدیک ناحیه ای می رسد که زال در آن مشغول شکار بود:

چو نزدیکی گرگساران رسید  یکایک ز دورش سپهبد بدید

همی گشت گرد یکی کوهسار  چماننده یوز و رمنده شکار

چنین گفت با غمگساران خویش  بدان کاردیده سواران خویش

که آمد سواری دمان کابلی     چمان چرمه ی زیر او زابلی

فرستاده ی زال باشد درست     ازو آگهی جست باید نخست

هم اندر زمان پیش او شد سوار     به دست اندرون نامه ی نامدار

فرود آمد و خاک را بوس داد      بسی از جهان افرین کرد یاد

بپرسید و بستد ازو نامه سام      فرستاده گفت آن چه بود از پیام

سام با اطرافیان مشغول شکار است و زمانی که سوار و اسب را از دور می بینند با دیدن اسب و سوار متوجه می شوند که از جانب زال امده است.سام نامه را می گیرد و می خواند:

سپهدار بگشاد از نامه بند     فرود امد از تیغ کوه بلند

سخن های دستان سراسر بخواند ..

اما:

بپژمرد و بر جای خیره بماند

پسندش نیامد چنان آرزوی  دگرگونه بایستش او را بخوی

چنین داد پاسخ که آمد پدید  سخن هرچه از گوهر بد سزید

چو مرغ ژیان باشد اموزگار  چنین کام دل جوید از روزگار

سام زمانی که متوجه می شود زال عاشق شده براشفته می شود او از فرزند پهلوان خود انتظار دیگری دارد.پهلوان را چه به عاشق شدن؟!!!.بنابراین می گوید:از پرورده ی مرغ هم بیشتر از این نباید انتظار داشت.  بیچاره زال که تا آخر عمر باید این سرکوفت را بشنود فکر می کنم اگر یکی از ما به جای او بودیم دچار افسردگی طولانی مدت و مزمن می شدیم و آخر و عاقبت به جای پهلوانی یا چاقو کش می شدیم یا معتاد!!!!

حال باید ببینیم سام در مقابل این درخواست چه عکس العملی نشان می دهد؟

زرتشت،فردوسی و ما

رابطه ی زرتشت با خداوند بسیار عارفانه و لطیف است.او به خداوند چون یک دوست قاهر می نگرد ،نه یک ارباب شه منش و سلطان قاهر.او در سراسر گاتاها هنگامی که اهورامزدا را به یاری می طلبد فقط به یک یاور می اندیشد که دادار جهان آفرین است و بزرگ دانای هستی بخش،رهبر راه راستی است و رهنمای مسیر سعادت و آمرزش.این رابطه به حدی لطیف و باصفاست که حتی در آخرین حد یاَس و حرمان ،فشار و تنگدستی و محرومیت و ناکامی ،زرنشت به دوست خود می اندیشد...پناه حقیقی خود را می خواند و به یار و یاور خویش گله می برد،بدون آن که اصالت انسانی و بلندی طبع خود را از دست دهد.ولی جالب آن است که حتی در این لحظات تنگ نیز یاوری حق را برای نجات خود نمی طلبد،درخواست لشکر و قدرت و رمه و مال نمی کند و این تقاضا را هم نمی نماید که خدایا به من قدرت عطا کن تا دین تورا با شمشیر رواج دهم و دشمنان حق را نابود کنم ...بلکه از خدا می طلبد« من می دانم ای مزدا که چرا ناتوانم زیرا خواسته ام کم و کسانم اندکند.به تو درباره ی این شکایت می کنم ای اهورای نیک،بنگر من خواستار آن یاریم که دوست به دوست ارزانی دارد.بیاموز راه درست را و در پرتوقانون اشا مرا از نیروی اندیشه ی نیک و محبت و عشق برخوردار ساز»هات 42 بند2.

لومل  دراین باره به شخصیت زرتشت اشاره کرده و توجیه می نماید که چگونه زرتشت در مقابل خداوند به صورت یک انسان صاحب شخصیت تقاضا می کند نه یک موجود بدبخت،ضعیف و خفیف.زرتشت به جلال و عظمت الهی سر فرود می اورد بدون این که خود را حقیر و ذلیل نشان دهد و شخصیت انسانی خویش را فراموش کند. صص 135- 136 –زرتشت،مزدیسنا و حکومت

حال به این اشعار فردوسی که در وصف و ستایش یکتا خداوند بزرگ است توجه کنید.فردوسی نیز به ستایش خداوند می پردازد بدون ان که خود را عبد ذلیل و حقیر نشان دهد.ستایش او از خداوند،ستایش انسانی سرافراز و ازاده است و می داند پاره ای از روح خدا در ان دمیده و متبرک شده است نه بنده ای ناچیز و حقیر که این خواسته ی شیطانی است که در درگاه خدا از سجده بر انسان سرپیچید:

به نام خداوند جان و خرد   کزین برتر اندیشه بر نگذرد

خداوند نام و خداوند جای   خداوند روزی ده و رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر  فروزنده ی ماه و ناهید و مهر

زنام و نشان و گمان برترست  نگارنده ی برشده پیکرست

به ببیندگان افریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را

سخن هر چه زین گوهران بگذرد  نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی  همان را گزیند که بیند همی..

اگر تا پایان این ابیات را بخوانیم،ابیاتی که فردوسی در ستایش خداوند سروده ،می بینیم که هیچ گاه نیازی نبوده که برای بزرگداشت خداوند خود را حقیر و ذلیل نشان دهد.کاری که همواره ما را بدان تشویق می نمایند.یعنی در راز و نیاز با خداوند حقیری ضعیف و ناتوان و لابه گر باشیم.اما فاجعه از ان جا اغاز می شود که این خصوصیت در خون ما می ماند و در زندگی دربرابر هر ان کس که اندکی قدرت دارد لابه گر و حقیر می شویم.کبیرها می سازیم و عظیم الشان ها.تاریخ ایران نشان می دهد که بسیاری از حکومت گرانی که با این القاب خوانده شده اند انسان هایی خوار و بی مقدار بوده اند که  تنها قدرتی که مردم بدان ها واگذار نموده اند ان ها را به ظاهر بزرگ و قدرتمند نموده.نمونه ی بارز این حکوت گران را می تواند در شاهان قاجار و صفویه یافت.شاهانی با دانایی اندک و حرمسراهای بسیار.شاهانی که بیشتر به نگهداری حکومت خویش می اندیشیده اند تا سعادتمندی مردم و پیشرفت کشور.اما چون ما مردم عادت کرده بودیم به این که حقیریم و ذلیل،انان را تا زمانی که مرگ از ما جدا می ساخت سجده می بردیم و به بزرگی می ستودیم.بنابراین برای نخستین گام بهتر ان است که ابتدا خود را انسانی با فضیلت وباشخصیت بدانیم ، کاری که در روانشناسی جدید نیز توصیه شده؛ این که برای دوست داشتن و محبت به دیگران ،انسان باید نخست خود را عزیز و محترم بدارد.

خدای سوداگران

دید موسی یک شبانی را به راه........کو همی گفت ای خدا و ای اله 

تو  کجایی تا شوم من چاکرت؟...........چارقت دوزم ،کنم شانه سرت؟

دستکت بوسم  ، بمالم پایکت............وقت خواب آید،  بروبم جایکت 

ای خدای من ،فدایت جان من............جمله فرزندان و خان و مان من

ای فدای تو همه بزهای  من..........ای به یادت هی هی و هیهای من

گر تو را بیماریی آید به  پیش .......من توراغمخوارباشم همچوخویش

گفت موسی:حال خیره سرشدی!......خودمسلمان ناشده کافرشدی!

این چه ژاژاست وچه کفرست وفشار.....پنبه ای اندردهان خودفشار!

گفت:موسی،دهانم دوختی..................از پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تفت...................سر نهاد اندربیابان و برفت

وحی آمدسوی موسی ازخدا :  ...................بنده ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی.........................نی برای فصل کردن آمدی

ما برون را ننگریم و قال را........................مادرون را بنگریم و حال را

ملت عشق ازهمه دینهاجداست.......عاشقان راملت ومذهب خداست

لعل راگرمهرنبود،باک نیست...........عشق دردریای غم غمناک نیست

چونکه موسی این عتاب ازحق شنید.........دربیابان، درپی چوپان دوید

برنشان پاک آن سرگشته راند.......................گرد از پربیابان برفشاند

عاقبت دریافت و او را بدید..................گفت مژده ده که دستوری رسید

هیچ آداب و ترتیبی مجوی...................هرچه میخواهد دل تنگت، بگوی


شاید تا کنون برای شما نیز پیش آمده باشد که گوشه ی دنج و آرامی را یافته و بی اضطراب و تشریفات،با خدای خویش به راز و نیاز پرداخته باشید بدون آن که نگران ریز و درشت شعایری باشید که همواره بدون آن ها گفتگویتان با خدا باطل بوده است.

گاهی قوانین دست و پاگیر و خرده بین ادیان و آداب و رسوم آن ها ذهن و روح آدمی را درگیر مسائلی می سازد که حتی اندکی ازان به خدای آسمان تعلق ندارد و آدمی را از توجه به آن چه بایسته است و شایسته باز می دارد.

نوشته های زیر قسمتی از آداب و رسوم نیاکان ماست و نشان می دهد که دلیل به وجود آمدن و اجرای بسیاری از آن ها تنها خداپرستی تعدادی مردم ساده دل نبوده بلکه کسانی نیز بوده اند که از این ساده دلی و حضور این خدا سودهای کلان می برده اند:

«در مراسم قربانی می بایستی شراب مقدس نوشندو زیر نظر کاهن مراسم خاص به جای آورند.آن ها معتقد بودند که اگر این مراسم با شرایط و آداب مخصوصی به عمل نیاید،مورد قبول خدایان واقع نمی شود؛پس وجود کاهن قربانی که خبره این کار است ضروری و لازم است تا در اجرای آداب خاصی نظارت نماید.

فیلیسن شاله،محقق معاصر فرانسوی می نویسد«روحانیون برای کمک به مومنین در مراسم پیچیده ی قربانی مزدهای گزاف می گرفتند و اگر مزدی داده نمی شد روحانی ادعیه ی لازم را نمی خواند.حق الزحمه را قبل از تقدیم قربانی بایستی پرداخت و بدون ادعیه  قربانی پذیرفته نمی شد».

برای هر خدمت دقیقا پاداش معینی در نظر گرفته شده بود که باید داده می شد؛چند اسب یا گاو و به چه میزان طلا. به خصوص طلا در تحریک خدایان و مرد روحانی به خدمت بیش از هر چیز دیگر موثر بود.خواندن ادعیه و انجام مراسم فقط وظیفه روحانیون محسوب می شد و مردم عادی از این کار منع شده بودند».ص38

زرتشت،مزدیسنا  و حکومت- جلال الدین آشتیانی

 

25 اردیبهشت روز فردوسی گرامی باد

چو ابلیس پیوسته دید ان سخن          یکی بند    بد را نو افگند بن

بدو گفت    گر سوی من تافتی          زگیتی همه    کام دل  یافتی

اگر همچنین نیز پیمان کنی        نپیچی ز گفتار و       فرمان کنی

جهان سر به سر پادشاهی تراست     دد ومردم و مرغ و ماهی تراست

چو این کرده شد ساز دیگر گرفت  یکی چاره کرد از شگفتی شگفت

جوانی برآراست از خویشتن          سخن گوی و بینادل و رای زن

همیدون به ضحاک بنهاد روی       نبودش به جز افرین گفت و گوی

بدو گفت اگر شاه را در خورم           یکی نامور پاک خوالیگرم

چو بشنید ضحاک بنواختش          زبهر خورش جایگه ساختش

کلید خورش خانه ی پادشا                   بدو داد دستور فرمان روا

فراوان نبود آن زمان پرورش    که کمتر بد از خوردنی ها خورش

زهر گوشت از مرغ تا چهارپای      خورشگر بیاورد یک یک به جای

به خونش بپرورد بر سان شیر               بدان تا کند پادشا را دلیر...

این ابیات داستان ضحاک و ابلیس و روایت ان است که چگونه ابلیس اندک اندک پادشاهی را به دام خویش می کشاند و وسیله ای برای پیشبرد امیال خود می سازد.شاید این داستان به ظاهر افسانه ای تکراری و بی تناسب با زندگی های پیشرفته ی امروز بنماید اما دقت در تاریخ ایران نشان می دهد که دشمنان این مرز و بوم نیز چون شیطان نه با بحث و مجادله و زوربازو نشان دادن،بلکه با نقشه و حیله ها و سیاست های پیچیده خود چگونه ما را بی ان که بدانیم یا بخواهیم به بردگی کشانده اند.قدرت های بزرگ جهانی هرگز مانند ما در ظاهر هیاهو به راه نمی اندازند و سرود نمی خوانند بلکه نرم نرمک فرهنگ و خواسته های خویش را به زندگی روزمره ی ما رسوخ می دهند.آن ها به  ما یاد می دهند که ساندویچ و فست فود بخوریم و آشپزخانه های خود را اپن بسازیم و بالاجبار زبانشان را برای پیشرفت در دهکده ی جهانی فرا بگیریم.بی ان که بدانیم و بخواهیم کودکانمان در فرداها بیشتر به فرهنگ انان گرایش پیدا می کنند چون ریز و ناپیدا در فرهنگشان غوطه ور شده ایم.انان هز گز فریاد بر نمی اورند که می خواهیم انقلاب صادر کنیم بلکه انقلاب های ما را به هنگامی که ما ناآگاهانه در جوش و خروش و تهدیدیم مصادره می کنند.کافیست تاریخ بخوانیم تا بدانیم که در طول سال ها و قرن ها چه بر سرما آمده که به اینجا رسیده ایم.توصیه می کنم در کنار کتاب های تاریخی که بی شک تا کنون خوانده اید کتاب،موانع تاریخی توسعه نیافتگی در ایران، را نیز بخوانید[ هرچند فکر می کنم می بایست نام این کتاب اینگونه می بود که:موانع تاریخی توسعه یافتگی درایران.این کتاب از آقای دکتر مصطفی وطن خواه می باشد در پیش گفتار کتاب آمده:با وجود بررسی های تاریخی پژوهندگان در زمینه ی مسائل اقتصادی و اجتماعی جامعه ی ایران،هنوز تحلیلی همه جانبه و قانع کننده درباره ی علل پیدایی و شکست جنبش های یک قرن اخیر ملت ایران ارائه نکرده اند...

البته این کتاب براین اعتقاد نیست که تنها امپریالیزیم موجب عقب ماندگی ملت هاست بلکه با بررسی های خود نشان می دهد که نادانی و طمع ورزی ما موجب عقب افتادگی هایی است که نسل به نسل به دوش می کشیم .

به هرحال در پایان این نوشته که برای بزرگداشت روز فردوسی نگاشته ام آرزو می کنم که زمانی فرا رسد که مردم ما بیشتر کتاب بخوانند و با تاریخ و ادبیات این مرز و بوم آشنایی فراتری داشته باشند تا آیندگان اسیر معضلات و مشکلات موروثی این جامعه نگردند.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         

طاعون دشمنی

به تیتر روزنامه های روزنامه فروشی نگاهی تند و از روی شتاب می اندازم می خواهم رد شوم و بروم که یکی از عناوین توجهم را جلب می کند «خواننده ی سرود آمریکا آمریکا ،مرگ به نیرنگ تو، اینبار سرود مرگ بر اسرائیل را می خواند»

دلم گرفت نه از آن باب که بازهم سخن از مرگ است و دشمنی،بلکه از ان بابت که در این بحبوحه ی مشکلاتی که از هر طرف به سوی کشور و مردم روان است و همه نیازمند کمی آرامشند،این کار موجب زیرورو کردن خاکستر دشمنی های می شود که داغند و آماده ی اتش زدن به جهانی.

کشور از شمال همسایه با کشورهایی است که تاریخ نشان داده چندان دوستان مهربانی نیستند.روس ها که سال هاست به اسم یاری برای دست یافتن به انرژی هسته ای ،به چپاول سرمایه های کشور پرداخته اند و پس از بیش از ربع قرن هنوز دودی از هسته ی آنان بر نمی خیزد.در جنوب اعراب چون گرگانی تیزدندان برای کندن تکه ای از تن بیمار کشور در کمین نشسته اند و هر بار زوزه هایشان بلندتر می شود،حتی افغان ها هم با ما سر دوستی سخت بنیانی ندارند و چشمشان بیشتر به انانی است که بتوانند از این فلاکت رهایشان سازد،تمام جهان دست به همدیگر داده اند تا با تحریم ها کشور را از پای درآورند.حال اینچنین که ما در آتشیم ایا« مرگ بر » گفتن هایمان اتش را حتی به سوی دوستانمان نیز روانه نمی سازد.به راستی اگر تلاش شودایران کشوری از لحاظ اقتصادی قدرتمند و با رویکردهای صلح طلبانه  نشان داده شود بهتر نمی توانیم به دیگران نیز یاری رسانیم و در جریان های بین المللی فعال تر باشیم؟ سال های فراوان است که زمان رویارویی به شیوه  سخنان تهدید آمیز گذشته است.ما با این کارها تنها خود را منزوی تر می سازیم.