مهراب از سیندخت می خواهد که بگوید که چه شده که
چنین بی قرار و روی زرد است.سیندخت می گوید که:نگرانم.نگران این که پس از این همه
رنج و زحمت، می بایست تمام دارایی خود را دو دستی تقدیم دشمن کنیم.دارایی که همه ی
عمر خود برای پروراندن و افزونی ان تلاش کرده ایم.درختی که برنشانده ایم و با بسی
رنج ان را پرورانده و ابیاری کرده ایم و
بهترین بهترین های زندگیمان را به پایش ریخته ایم.همه ی دارایی و همه ی زندگیمان
را:
چنین داد پاسخ به مهراب باز که اندیشه اندر دلم شد دراز
ازین کاخ اباد و این خواسته وزین تازی اسبان آراسته
وزین بندگان سپهبد پرست ازین تاج و این خسروانی نشست
وزین چهره و سروبالای ما وزین نام و این دانش و رای ما
به ناکام باید به دشمن سپرد همه رنج ما باد باید شمرد
یکی تنگ تابوت ازین بهر ماست درختی که تریاک او زهر ماست
بکشتیم و دادیم ابش به رنج بیاویختیم از برش تاج گنج
چو بر شد به خورشید و شد سایه دار به خاک اندر امد سر مایه دار
برینست فرجام و انجام ما بدان تا کجا باشد ارام ما
مهراب می گوید:زن آرام باش.این که تو می گویی
حرف عجیبی است و هیچ ریشه و اساسی ندارد.حرفی تازه و من دراوردی است و حرفی که
اساس ندارد، هرگز پایدار نمی ماند.دنیا هیچ گاه به کسی وفا ننموده و نگرانی تو از
این بابت که پس از زمانی مجبور می شویم که کاخ و راغ خود را به کس دیگری بسپاریم و
بگذریم بی مورد و بی فایده است.دنیا تا بوده همین بوده که زمانی در آن زندگی می
کنی و سپس بی تردید باید ان را به دیگران واگذاری و بگذری.بنابراین غصه و غم برای
از دست دادن ان نادانی است.
به سیندخت مهراب گفت این سخن نو اوردی و نو نگردد کهن
سرای سپنجی بدن سان بود خرد یافته زو هراسان بود
یکی اندر اید دگر بگذرد گذر نی که چرخش همی بسپرد
به شادی و انده نگردد دگر برین نیست پیکار با دادگر
سیندخت که می بیند همسرش مانند بسیاری از مردان
متوجه کنایه ای که در میان کلماتش نهفته بود ،نشده، می گوید:عزیز من ،من نیز می
دانم که دنیا گذرا ست.سخن من مثالی بود برای فهماندن مطلبی دیگر،بزرگان همیشه
فرزند را به درخت تشبیه می کنند،درختی که پدر و مادر تمام عمر به پرورش و ابیاری
ان مشغولند.اصل مطلب من این است که دخترمان شیفته ی زال فرزند سام شده.زال او را
فریفته و دلش را از راه به در برده است.هرچه به او پند و اندرز دادم فایده ای
نداشت.دختر عاشق ما دل از دست داده و روی زرد و بیمار گردیده است:
بدو گفت سیندخت این داستان به روی دگر برنهد باستان
خردیافته موبد نیک بخت به فرزند زد داستان درخت
زدم داستان تا زراه خرد سپهبد به گفتار من بنگرد
چنان دان که رودابه را پور سام نهانی نهادست هرگونه دام
ببردست روشن دلش را زراه یکی چاره مان کرد باید نگاه
بسی دادمش پند و سودش نکرد دلش خیره بینم همی روی زرد
دوستان حتما می دانند که عکس العمل مهراب چه
بوده،حتی اگر هیچ گاه داستان زال را نخوانده باشند...بله درست است مهراب مانند
بسیاری دیگر از پدران این سرزمین،به جای ان که کمی در این مورد بیاندیشد یا خواهان
توضیحات بیشتری شود،زود دست به شمشیر می برد نعره می کشد و می خواهد زمین را از
خون رودابه رنگین سازد.واکنش مهراب،ما را برآن می دارد که یک بار دیگر سخنان و
رفتار سیندخت را بازنگری کنیم.او تراسان و بی قرار است ابتدا سعی می کند با داستان
و ضرب المثل با همسر خود سخن گوید و پس از ان نیز تلاش می کند که بیشتر زال را
مقصر جلوه دهد.این زال بوده که رودابه را فریفته.دختر بیچاره ی سیندخت را.از
سادگیش سوء استفاده کرده و...هنوز هم پس از هزاران هزار سال،ما مادران نمی توانیم
بی هراس از خشم های طوفانی،با همسرانمان از تربیت فرزندان بگوییم.بسیارند مادرانی
که از هراس رفتارهای شتاب زده ی پدران درد را در خود می ریزند و کوه سنگین تربیت
فرزندان را به تنهایی بر دوش می کشند:
چو بشنید مهراب بر پای جست نهاد از بر دست شمشیر دست
همی گفت رودابه را رود خون به روی زمین بر کنم هم کنون
باز هم سیندخت مانند همه ی مادران جهان،خود را
سپر می کند،به پای همسرش می افتد و با خواهش و تمنا از همسرش می خواهد که ارام
باشد و از خرد راهنمایی بخواهد:
چو این دید سیندخت برپای جست کمر کرد بر گردگاهش دو دست
چنین گفت کز کهتر اکنون یکی سخن بشنو و گوش دار اندکی
از ان پس همان کن که رای ایدت روان و خرد رهنمای ایدت
سیندخت دست به کمر همسرش می اندازد و می
گوید:عزیزم به خاطرمن کمی ارام باش.لطفا کمی به حرف های من گوش کن.بعد از ان هر
کار که خواستی بکن.هر طور که دلت می خواهد...
راستی مهراب چه می کند؟ آیا به سخنان همسرش گوش
می دهد؟ایا ارام می شود و خردمندانه تر تصمیم می گیرد؟
چه بر سر رودابه ی قصه ی ما می اید؟؟