پیامبر مهربانی

ترا دانش و دین رهاند درست    در رستگاری ببایدت جست

و گر دل نخواهی که باشد نژند  نخواهی که دائم بوی مستمند

به گفتار پیغمبرت راه جوی    دل از تیرگیها بدین آب شوی

سلام . روز برگزیده شدن محمد(ص) به پیامبری را به همه کسانی که دلشان برای کمی راه راست لک زده است تبریک می گویم.راستش دلم می خواست متن ادبی قشنگی برای این روز بنویسم اما دست و دلم به کار نمی رفت.بیشتر احساس دلسوزی به این روز داشتم تا خوشحالی.چون می دانم با آن که حضرت محمد بین ما نیست اما بدون تردید از آسمان ها نظاره گر ما بندگان خداست.فکر می کنید از اسلام ناب و معصوم و مهربانی و زیبایی های آن چه چیزی باقی مانده که پیامبری را خوش حال کند؟

کیومرث

سخن گوی دهقان چه گوید نخست    که نام بزرگی به گیتی که جست

که بود آن که دیهیم بر سر نهاد       ندارد کس آن روزگاران به  یاد

مگر کز پدر   یاد   دارد    پسر     بگوید ترا یک به یک در به  در

پژوهنده      نامه          باستان      که از   پهلوانان   زند   داستان

چنین گفت کآیین تخت و    کلاه       کیومرث  آورد و او  بود    شاه

کیومرث نخستین پادشاهی است که در شاهنامه از وی سخن به میان آمده است. در این داستان از مبارزه وی و دیو سیاه سخن گفته شده است. دیوها عموما نماد دشمنان و یا بومیانی هستند که مردم ایران در زمان اسکان در سرزمین اصلی خود و یا پس از مهاجرت مجبور بوده اند که با آن ها بجنگند. در این داستان سیامک فرزند کیومرث به دست دیو سیاه کشته می شود.  این اسطوره از مراحل ابتدایی و آغازین قوم ایرانی  می گوید.زمانی که مردم هنوز در کوه ها می زیستند وجامه هایشان  از پوست حیوانات بود و هنوز از وسایل  و یا راه های مختلف دفاع آگاهی نداشتند و به همین دلیل بوده که سیامک با دیو کشتی می گیرد یعنی جنگ تن به تن.

دل شاه بچه برآمد به جوش    سپاه انجمن کرد و بگشاند گوش

بپوشید تن را به چرم پلنک     که جوشن نبود و نه آیین جنگ

سیامک بیامد    برهنه   تنا      برآویخت    با    پور  آهرمنا

بزد  چنگ وارونه دیو سیاه      دوتا    اندر آورد   بالای   شاه

سبز سرخ

از آن ها که رویاروی

     با چشمان گشاده در مرگ نگریستند،

                                        از برادران سربلند،

                                        در محله ی تاریک

                                        یک تن بیدار نیست.

از آن ها که خشم گردنکش را

        در گره مشت های خالی ی خویش فریاد کردند،

                                        از خواهران دل تنگ،

                                           در محله ی تاریک

                                          یک تن بیدار نیست.

    ای برادران!این سنبله های سبز

        در آستان درو سرودی چندان دل انگیز خوانده اند

                                           که دروگر

                                           از حقارت خویش

                                            لب به تحسر گزیده است

                                             "احمد شاملو"

سانسور

ستایش سلطان محمود یکی از موضوعاتی است که دل هر ایرانی با غیرتی را به درد آورده و او را به پرسش دوباره ای وا می دارد که به راستی چرا فردوسی شاهنامه بزرگ پارسیان را به فردی بیگانه نژاد و نادان و بدخو تقدیم داشته است؟ فردوسی خود در ابیاتی پیش از آغاز ستایش محمود، جایی که از حامی خود،یعنی کسی که بسیاری از منابع نوشتن شاهنامه و هزینه های این راه را تامین می کرده است، سخن می گوید، از پند این دوست آزاده و خردمندش یاد می کند که:

مرا گفت کاین نامه ی شهریار    گرت گفته آید به شاهان سپار

و به راستی این تنها یک بهانه نیست.در آن روزگارانی که صنعت چاپی وجود نداشت وتهیه یک نسخه کوچک از کتابی هزینه های گزاف می طلبید، در زمانی که قدرت شاهان هر اندیشه مخالفی را به آب رودخانه می سپرد آیا برای فردوسی راهی جز این مانده که عزیز کرده ای را که سی سال به پایش صرف نموده به ناچار به محمود غزنوی پرستار زاده بسپرد؟آیا کسی در این زمان می تواند او را نکوهش کند؟زمانه ای که با آن که در دنیای پیشرفته ای به سر می بریم و جهان را دهکده ی جهانی می نامند اما باز هم سانسور و چاپلوسی و تملق بر آن حکمفرماست ! چه کسی می تواند کتاب ها و فیلم هایی را برشمرد که به دلیل رعایت نکردن آن اصل حاکم به رودخانه فراموشی سپرده شده اند؟

تابستان تلخ

این تابستان تابستان غمناکی است.سرآغازش  غم بود و اکنونش غم. زهرناکی لحظه لحظه های دیرپای این روزها گویی سر گذر ندارند و خبر مرگ حقوقی نمک ریز زخم تازه امان بود. حقوقی رفت تا بار دیگرادبیات ایران بزرگمردی را از دست دهد که چشم داشت جانشینی برای وی امیدی عبث است.این روزها ادب ایران بازهم سیاهپوش شد.

 از شمار دوچشم یک تن کم      وز شمار خرد هزاران بیش

دین

فردوسی پس از ستایش خداوند و خرد به وصف آفرینش جهان و آدمی توسط خداوند می پردازد و از آن پس به ستایش معصومین روی می آورد نکته شایان توجه در این قسمت این است که فردوسی در ابتدای ستایش پیامبر می گوید:

تو را دانش و دین رهاند درست   در رستگاری ببایدت جست

او همراهی دانش با دین را لازم می داند.از نخستین روزگاران تا کنون دین را پیوندی عمیق با جان آدمی بوده است پیوندی که هیچ گاه آن را سر جدایی نیست اما آن چه در این پیوند مهم می نماید پیوستگی خرد و دانش در ادیانی است که بدون زور سر نیزه توانسته اند در جان آدمیان ریشه دوانند.دینی که اندیشیدن را نکوهش کند و از یاران خود پیروی کورکورانه و بی باید و نباید بخواهد دینی دنی و نابایسته است که ریشه هایش تنها لایه ای نازک از قلب پیروان خود را پوشانده و به ژرفاهای درون راهی ندارد. فردوسی با آن که مسلمانی معتقد بوده است اما باورهای او ریشه در معتقدات اجدادش داشته است که کردار نیک و گفتار نیک را با پندار نیک می آمیخته اند تا ریایی که در زمان حافظ و دیگر زمان های دور و نزدیک دامن گیر جوامع می شد آنان را آلوده خویش نسازد.

نکته

نکته ی قابل توجه درباره انتخابات ایران و افغانستان این است که در افغانستانی که سالهاست که در گیر جنگ داخلی و هرج ومرج بوده و هست 40کاندیدای ریاست جمهوری وجود دارد که دو نفر آنان نیز زن می باشند اما در ایرانی که این همه مسجد و منبر بوده و مردم مدام به راه راست هدایت می شده اند و رسانه ای چون صدا سیما ایزوله کامل بوده است از جمعیت هفتاد میلیونی فقط وفقط 4 کاندیدا ریاست جمهوری داشته ایم.