مغلطه
صبح است و من کتاب "مسیحای دیگر،یهودای دیگر" را می خوانم:«....کشیش گفت:من هیچ وقت خیلی اهل کتاب خواندن نبوده ام،حافظه خوبی هم ندارم.اما در مورد افرادی نظیر شما همیشه یک چیزی اسباب حیرت و سردرگمی من بوده است.شما از ثروتمندان متنفرید و فقرا را دوست دارید.درست عرض می کنم؟
[ستوان:]بله همین طور است.
خوب اگر من از شما متنفر باشم دیگر نباید بچه ام را طوری تربیت کنم که مثل شما از آب در بیاید.معنی ندارد.
این فقط یک مغلطه است...
شاید هم مغلطه باشد .من هیچوقت از افکار شما خوب سر در نیاوردم.ما همیشه گفته ایم فقرا قرین رحمت پروردگار هستند اما اغنیا مشکل بتوانند به بهشت راه پیدا کنند.چرا باید رفتن به بهشت را برای فقرا نیز دچار اشکال کنیم؟آه،می دانم به ما سفارش کرده اندکه به فقرا برسیم،حواسمان باشد که گرسنگی نکشند،برای این که گرسنگی هم مانند پول می تواند آدم را وادار به کارهای شیطانی بکند.اما چرا بایستی قدرت را به دست مردم تهیدست بدهیم؟بهتر است بگذاریم که در اوج کثافت بمیرند و در بهشت بیدار شوند-فقط باید مواظب باشیم که سرشان را توی کثافت نکنیم....»
ناخودآگاه به یاد مردم فقیری می افتم که نمی دانند که برای مبارزه با اشراف و ثروتمندان به این نیاز است که آنان همیشه باید در فقر بمانند.فقری که بهانه ای است برای ماندن و همیشه برقرار است.
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید