فارسی یک

بچه ها تمام روز پای تلویزیون نشسته اند و برنامه های این شبکه ای که تازه باز شده را می بینند

کدام برنامه را می گویی؟

کانال فارسی 1

 

این ابتدای دردل یکی از دوستان بود.به یاد روزهایی می افتم که در دبیرستان دخترانه دیلم درس می دادم.یک روز مدیر مدرسه از من و بقیه دبیران خواست که بچه ها را نصیحت کنیم که به ترانه های مبتذل گوش ندهند اما یادش رفت بگوید که در مقابل به آن ها گوش سپردن به چه چیزی را توصیه کنیم.چون یک اصل اساسی در بازدارندگی این است که در مقابل چیزی که دیگران را از آن باز می داریم باید جایگزین مناسب و با همان جذابیت و شاید بیشتر داشته باشیم.حال ما شاهد این هستیم که روزبه روز فرزندانمان جذب برنامه های بی محتوایی چون برنامه های فارسی 1 شوند.هرچند از فرزندانی که با برنامه های بی محتوا و خنک تلویزیون ملی سر کرده اند و هرگز چیزی از سینمای بامحتوا نمی دانند نمی توان بیش از این انتظار داشت.

چند وقت پیش بود که دیدم روی خیارشورهایی که خودم درست کرده بودم کمی کپک زده است،اما با خود گفتم چیزی نیست و خونسردانه از کنارش گذشتم.بعد از چند روز تمام خیار شورها کپک زده بود.همه را دور ریختم اما خدا نیاورد روزی راکه  بخواهیم خودو فرزندانمان را دور بریزیم.

دشمن اندیشه

ضحاک فرمانروای عجیبی است اما هرگز نمی توان ادعا نمود که بی مانند است.

گفتیم که مردم ایران بر جمشید تاختند و او را از تخت خودخواهی به زیر کشیدند اما نتیجه انقلابشان چیزی جز آمدن ضحاک نبود.ضحاک آرامش  را از ایرانیان گرفت.دختران پاکدامن شان از خانه ها بیرون کشیده شدند:

دوپاکیزه از خانه جمشید   برون    آوریدند لرزان چو    بید

که جمشید را هر دو دختر بدند  سربانوان را چو افسر بدند

بایوان ضحاک بردندشان  بران     اژدهافش     سپردنشان.

 

اما ضحاک به همین بسنده نکرد.او که نمونه اسطوره ای همه دیکتاتورانی که اندیشه و مطالعه و هنر را بر زیردستان خود حرام نموده اند،تشنه مغز جوانان ایران زمین بود.او از همه اجزای جوانان تنها از مغزها و اندیشه هایشان بیمناک بود.به همین سبب مغز جوانان را خورش مارهای کتف های خویش ساخت.

 

چنان بد که هرشب دو مرد جوان  چه کهتر چه از تخمه پهلوان

خورشگر ببردی به ایوان شاه  همی ساختی راه درمان شاه

بکشتی و مغزش بپرداختی  مران اژدها را خورش   ساختی.

 

 

چه خواهد شد؟

بگذار

ازین گونه چرک بر رخساره ی زمین نهند

چه خواهد شد؟

ماه عاشق که نخواهد مرد

                        در سرزمین مان

بگذار زمین

ازین گونه اسیر ماند

در یاس بلند ایمان

چه خواهد شد؟

آتش که نخواهد مرد

          در تشچال خانه مان.

 

شعر از:اسماعیل یوردشاهیان،از مجموعه هفتاد سال عاشقانه:محمد مختاری

 

روزهای تلخ

چو ضحاک شد بر جهان شهریار  برو سالیان انجمن شد هزار

سراسر زمانه بدو گشت باز    برآمد   برین   سالیان     دراز

نهان گشت کردار فرزانگان  پراگنده    شد کام     دیوانگان

هنر خوار شد جادویی ارجمند  نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز  به نیکی نرفتی سخن جز به راز

 

روزهای تلخ بودن ضحاک برای ایرانیان به درازای هزاران سال بود.ضحاکی که نه از هنر چیزی می فهمید و نه نیکی را پاس می داشت.ایران از فرزانگان تهی گشت و دیوانگانی خودکامه به جای آنان سراسر کشور را از آن خود نمودند.سخن گفتن از نیکی گناهی نابخشودنی بود و دستان دراز دیوان نیکمردان را به خاک می کشیدند

ندانست جز کژی آموختن  جز از کشتن و غارت و سوختن

 

 حدیث تلخی است داستان آمدن ضحاک...

 

برای سعید که لکنت داشت

من آخرین کسم بر سر راه تو

آخرین بهار آخرین برف

آخرین نبرد برای نمردن

 

و اینک ماییم فروتر و برتر از همیشه.