در حکومت های بیدادگر که خفقان بیداد می کند آزادگانی که از ظلم و ستم به تنگ آمده اند به ناچار فعالیت های خود را پنهانی و با راه ها و روش های مختلف ادامه می دهند.به معنای دیگر سرکوب مخالفان و سکوت ظاهری نمی تواند دلیلی بر آرامش جامعه و آسایش و شادخواری حاکم باشد.در حکومت ضحاک نیز که جوانان هر روز به مارهای خوفناک دست نشانده شیطان سپرده می شدند دو جوان تصمیم می گیرند که با نفوذ در دربار ضحاک، هم میهنان خویش را رهایی بخشند.

دو پاکیزه از گوهر پادشا  دو مرد گرانمایه و پارسا

یکی نام ارمایل پاک دین  دگر نام گرمایل پیش بین

چنان بد که بودند روزی بهم   سخن رفت هرگونه از بیش و کم

ز بیدادگر شاه وز لشکرش   وزان رسمهای بد اندر خورش

یکی گفت ما را بخوالیگری  بباید بر شاه رفت آوری

وزان پس یکی چاره ای ساختن   زهر گونه اندیشه انداختن

مگر زین دو تن را که ریزند خون  یکی را توان آوریدن برون

آن ها به عنوان آشپز به آشپزخانه ضحاک راه می یابند و چون جلادان ضحاک دوجوان برومند ایرانی را بر کشتن نزد آشپزان می آورند آنها یکی از جوان ها را به ناچار می کشند و مغزش را با مغز گوسفندی می آمیزند تا خورش ماران شود و دیگری را در نهان آزاد می نمودند و چند میش وبز را به آن ها می دادند تا هم در لباس چوپان از چشم ها نهان باشند و هم روزیی نصیبشان گردد

ازان روزبانان مردم کشان  گرفته دومرد جوان را کشان

پر از درد خوالیگران را جگر پر از خون دو دیده پر از کینه سر

از آن دو یکی را بپرداختند  جزین چاره نیز نشناختند

برون کرد مغز سر گوسفند  بیامیخت با مغز آن ارجمند

یکی را به جان داد زنهار و گفت اگر تا بیاری سر اندر نهفت

نگر تا نباشی به آباد شهر ترا از جهان دشت کوهست و بهر

ازین گونه هر ماهیان سی جوان  ازیشان همی یافتندی روان

 

سرانجام همین جوانان هستند که به یاری فریدون می شتابند و سپاه او را تشکیل می دهند.