کابوس ضحاک
بیدادگران خلاف ان که ظاهر خود را آرام و خونسرد نشان می دهند اما به دلیل آن که خود نیزازژرفای بیدادگری خویشتن آگاهند،در نهان خواب و خوراک نداشته و چون ضحاک شبان خود را با کابوس سرنگونی خویش سپری می سازند.
(ضحاک)
در ایوان شاهی شبی دیریاز بخواب اندرون بود با ارنواز
چنان دید کز کاخ شاهنشهان سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان به بالای سرو و به فر کیان
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ نهادی بگرده برش پالهنگ
همی تاختی تا دماوند کوه کشان و دوان از پس اندر گروه
بپیچید ضحاک بیدادگر بدریدش از هول گفتی جگر
یکی بانگ برزد به خواب اندرون که لرزان شد آن خانه صد ستون
نکته جالب این قسمت ازداستان ضحاک این است که ظالم همیشه اطرافیانی دارد که با آن که از ظلم حاکم وقت و نارضایتی و گاه زمزمه های آشوب آگاهی دارند باز سعی می کنند به ظالم چنین بنمایانند که دنیا آرام است و همه به فرمان حاکم خویشند و اگر هم خدای ناکرده بوی اعتراضی به مشام می رسد غباری است گذرا که از جمعی نابکار و خس و خاشاک برمی خیزد
چنین گفت ضحاک را ارنواز که شاها چبودت نگویی به راز
که خفته به آرام در خان خویش برین سان بترسیدی از جان خویش
زمین هفت کشور به فرمان تست دد و دام ومردم به پیمان تست
شاه کابوس خود که نشان از هراس بزرگ وی از بیدادگری هایی است که بر مردم روا داشته را با اطرافیان خود در میان می گذارد و همه با هم به دنبال تعبیری برای این کابوس هولناک می گردند...
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید