مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز
مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز
دوستی فرموده اند که نباید زیاد از غم و غصه ها نوشت. بنابراین می خواهم از عید بنویسم. امسال باعرض احترام و ادب و کسب اجازه از محضر خانواده هایی که عزادارعزیزان خویشند،خانواده هایی که چشم انتظار و دل نگران عزیزان خویشند،خانواده هایی که از بس نگران و چشم انتظارند چشمانشان به چشمان یعقوب می ماند،مادرانی که دختران و نوعروسان و جوانان خویش را این روزها و این ماه ها از دست داده اند، می خواهم سفره عید را در خانه ام بگسترانم.سفره ی عید را می گسترانم تا این سنت زیبا و دردانه هم چنان باقی بماند.سفره ی عید ما امسال رنگی سبز دارد با ظرف های کوچکی که روبان های سبز به گرد خود بسته اند.رنگ زیبایی است شما نیز می توانید امتحان کنید.
در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید.
ای تیز خرامان!
لنگی ی پای من
از ناهمواری ی راه شما بود.
شاملو
در سرزمین عجیب من دماوند را به تیغ تیز بولدوزرها می سپارند و روز درختکاری را در غوغای رسانه ها با فرو بردن نهالی نحیف بزرگ می دارند،در سرزمین عجیب من.
روز پیش جلسه ای با مادران مدرسه دخترم داشتیم. رئیس کل انجمن اولیاهای منطقه خواسته بود که هر کدام از مدارس حداقل یک کارگروه مشخص کنند.بعد از صحبت های مدیر ، با خانواده ها صحبت کردم از آن ها خواستم که برای بهتر شده آینده فرزندانمان تلاش کنیم،نظارت و همکاری بیشتر با مدرسه داشته باشیم. گفتم که با کمی یکدلی می توانیم جشنواره های کوچکی مثل جشنواره ی خوراکی ها و یا دست ساخته های فرزندانمان را داشته باشیم حتی با آن که مدیر مدرسه حضور داشت به مادران گفتم که شما می توانید روی هزینه های مدرسه و کارکردهای آن نظارت داشته باشید،می توانیم مراسم سرد و بی روح دادن جایزه ها را با پختن کیک های کوچک در فرهای خانه هایمان با شور و نشاط بیشتری همراه سازیم، از عشق گفتم و همدلی و...فکر می کنید عکس العمل چه بود؟همه ی مادران مثل مجسمه نشسته بودند و هیچ حرکتی نمی کردند قیافه ها غم زده،انگار با یک لشکر شکست خورده طرف شده بودم فعال ترینشان مادرهایی بودند که غلط های کلامی من را که گاه گاه بر اثر هیجان و احساساتی بودن پیش می آمد تکرار می کردند و لبخند عاقل اندر سفهیی می زدند. و این طوری بود که نتیجه ی چندانی از جلسه عایدمان نشد نه کارگروهی داشتیم و نه همدل و همراهی از میان مادران و بازهم مدیر بود که می توانست کم کاری خانواده ها را به رخ بکشد وانجمن اولیایی ماند که هیچ پشتوانه ای نداشت.متاسفانه فقر فرهنگی و مالی و چماق های بالای سر کار خودشان را کرده اند و اندک اندک خفقان و راضی بودن به آن چه که هست دارد فراگیر می شود تازه ما در پایتخت فرهنگی جهان اسلام به سر می بریم وای به آنان که در ده کوره های جهان اسلام می زیند.اما تصمیم گرفته ام که هر طور شده حتی اگر صد سال آینده هم نتیجه دهد به راهم ادامه دهم ، مادران که از سنگ نیستند،بالاخره چندتایی با من همراه خواهند شد.
دلاور بدو گفت اگر بخردی کسی بی بهانه نسازد بدی
ضحاک پس از شنیدن خبر سرنگونی خود به دست فردی که هنوز متولد نشده بود و می تواند نمادی از کینه های خفته در دل های مردمان باشد از تعبیر کننده خواب خود با ناباوری می پرسد که این فرد چرا خواستار سرنگونی من است؟ و جواب معبر بسیار خردمندانه است:
دلاور بدو گفت اگر بخردی کسی بی بهانه نسازد بدی
او به ضحاک می گوید که پدر و گاوی که از شیر آن برای تغذیه ی این کودک استفاده میشود به دست تو کشته خواهند شد.هر چند این داستان روایتی اسطوره ای است اما می توان کشته شدن پدر فریدون را نمادی از کشته شدن پدران و مردان یک سرزمین به دست حاکم ظالم و کشته شدن گاو برمایه را نشانه از بین بردن قدرت اقتصادی یک کشور بر اثر ندانم کاری حاکم آن سرزمین دانست.
ضحاک پس از شنیدن این خبر نالان از تخت فرو افتاد و از هوش رفت.و اما بشنویم از تعبیرگزار خردمند،او پس از دادن اطلاعات با آن که ضحاک در برابر چشم همه ی عالمیان به او آزادی بیان مطلق برای بیان دیدگاه داده بود اما چون می دانست در حکومت جباران دیوار حاشا بلند است و به قولشان اعتمادی نیست فرار را بر قرار ترجیح داده و:
گرانمایه از پیش تخت بلند بتابید روی از نهیب گزند
و ضحاک قصه ما چون به هوش آمد ماموران اطلاعاتی خود را در به در و خانه به خانه برای دستگیری فریدون فرستاد در حالی که خود:
نه آرام بودش نه خواب و نه خورد شده روز روشن برو لاژورد...
اول سال بود که عضو انجمن اولیای مدرسه ی دخترم شدم در اولین جلسه از خانم مدیر خواستم که کمی درباره کارها و اختیارات انجمن برایمان توضیح دهد و ایشان با خوش رویی بحث را به جایی دیگر کشاندند!روزها گذشت و جلسات به طرزی منظم پشت سر هم تشکیل شد و مهم ترین کار ما دادن پیشنهاداتی بود که در حد مصوبه می ماند و امضاهایی که پای صورت جلسه ها سر بر زانو و نگونسار حک می شدند.بارها با خودم اندیشیدم هدف آموزش و پرورش از تشکیل این انجمن ها چیست تا این که در یکی از روزهای گذشته درهمایش روسای انجمن ها شرکت کردم و متوجه شدم که کم کاری ما بیش تر به دلیل ناآگاهی بوده است. ناآگاهی که خانم مدیر نیز عامدانه به آن دامن می زد.در همایش مشخص شد که انجمن می تواند بر کارکرد مدرسه و مدیر نظارت داشته باشد کارگروه هایی با شرکت پدران و مادران تشکیل دهد یعنی تشکیل کلاس هایی که خانواده هایی که تخصصی دارند بتوانند آن را به طور رایگان در اختیار دانش آموزان قرار دهند و این یعنی پیشرفت فکری و عملکردی و تجربه اندوزی بچه ها و یا نظارت و رسیدگی به دانش آموزانی که خانواده ای تهیدست یا بدسرپرست دارند و بسیاری کارهای مفید دیگر که متاسفانه این توفیق از ما گرفته شده بود شاید به دلیل این که بیشتر مدیران دوست دارند موی دماغ نداشته باشند(ببخشید این اصطلاح را به کار بردم اما در مثل مناقشه نیست) خلاصه پس از به دست آوردن این اطلاعات روزهاست که با خود می اندیشم که آیا در این جریان مدیر مقصر بوده یا ناآگاهی ما. و بارها با خود گفته ام امان از ناآگاهی امان از ناآگاهی امان از ناآگاهی.......
ناموس عشق و رونق عشاق می برند عیب جوان و سرزنش پیر می کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز باطل درین خیال که اکسیر می کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید مشکل حکایتیست که تقریر می کنند