عدالت؟؟؟؟

دیروز که جمعه بود منزل یکی از دوستان دعوت بودیم.آن ها ساکن یزدان شهر اصفهان هستند.در کنار خوردن و نوشیدن بحث هایی بین خانواده های حاضر مطرح بود که مهم ترین و داغ ترینشان موضوع دریافت هدایا(پول های بادآورده ای)بود که آقای احمدی نژاد در دور دوم سفر خود با اصفهان به مردم داده بود، یعنی الان داشتند می دادند.می گفتند هرکس نامه ای نوشته و تقاضای پولی کرده است. و به تقاضای بسیاری پاسخ داده شده.حتی دوستمان تعریف می کرد که همسایه اشان با آن که صاحب خانه ای سه طبقه و دو ماشین است توانسته با یک نامه دویست هزارتومان به جیب بزند.بانک های شهرهای اصفهان نیز این روزها شلوغ و پر تردد است و مردم در حالی که از سر و کول هم بالا می روند ، گاهی  کارشان به بد و بیراه گفتن و دعوا هم می کشد به همین دلیل در هر بانک چند تن از برادران نیروی انتظامی مشغول به کارند!! تعدادی از جمع حاضر در منزل دوستمان غصه می خوردند که چرا آن ها نامه ننوشته اند و برای سفرهای آتیه رییس جمهور نقشه می کشیدند بعد هم خودشان می خندیدند و می گفتند مردم ایران همین طوری به گدایی و مفلسی افتاده بودند فقط همین مانده بود که علنا کاسه گدایی به دست بگیرند که گرفتند.

و من در همان حین با خود می اندیشیدم که اگر عدالت و مساوات به معنی برخورداری درست و یکسان مردم یک کشور از امکانات و منابع مالی یک کشور است پس این پول هایی که به صرف یک نامه چنین بی برنامه داده می شود چه نشانی از عدالت با خود دارد.آیا آقای رییس جمهور از جیب و منابع مالی شخصی این هدایا را می پردازند یا از بودجه مملکت است؟راستی بودجه ای که این چنین زیر ذره بین مجلسیان است و رییس جمهور برای رسیدن به آن و دریافت بودجه بیشتر چک و چانه می زند و ارگان های دولتی در بسیاری موارد با کمبود بودجه مواجه اند چگونه می تواند چنین پرداخت هایی را تحمل کند به راستی اشکال کار در کجاست؟؟

حسنک وزیر

از کتاب تاریخ بیهقی داستان حسنک وزیر را می خواندم.چه قدر داستان های دیروز و امروز به هم شبیهند.خواستم پاره ای ازآن را در میان نوشته هایم بیاورم اما داستان آن چنان تاثیرگذار و دردمندانه بود که دریغم آمد آن را به صورت ناقص و بریده در این جا بیاورم.

خواهش می کنم هرکس تا به حال این تاریخ دردناک را که به قلم بیهقی به داستانی خواندنی و پرعبرت مبدل شده را نخوانده،برای یک بار هم که شده نکاهی به آن بیاندازد.این داستان در صفحه های 226 تا 236کتاب تاریخ بیهقی جلد اول به کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر آمده است.داستانی خواندنی و عمیق و تاثیر گذار است.شاید با خواندن آن کمی به خود آییم و تاریخ ها و روزگاران بد در تاریخ و روزگار ما تکرار نشود.

به یاد جعفر پناهی...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

و گر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دست ها پنهان،

نفس ها ابر،دل ها خسته و غمگین،

درختان اسکلت های بلورآجین،

زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه،غبارآلوده مهر و ماه،

 زمستان است.

زنان سرزمین من

 هر چند در طول تاریخ دست های بی شماری بوده تا زن ایرانی را گوشه گیر نموده و او را در سطح یک ضعیفه  نادان و قابل ترحم پایین بیاورد اما زنان اندیشمند ایرانی بارها و بارها نشان داده اند که می توانند بیش از آن  باشند که برای آنان خواسته شده است.آنان همواره و پابه پای دیگر بخش های جامعه در تحولات موثر بوده اند .شاید بتوان فرانک مادر فریدون را نمونه اسطوره ای این زنان دانست.او که همسرش را روزبانان ناپاک مرد ضحاک کشته بودند،در مقابل این بیداد از پای ننشسته و برای نجات فرزند خویش که نهال امید بخش تحول در جامعه ی وحشت زده و تاریک آن روزگار بود،تلاش نمود و فرزند خویش را پنهان از چشم ضحاکیان به نگهبان هشیوار و بیدار و زنهارگیر مرغزاری سپرد تا از او مواظبت نماید وبا شیر گاوبرمایه او را بپروراند.

خردمند مام فریدون چو دید  که بر جفت او بر چنان بد رسید

فرانک بدش نام و فرخنده بود  به مهر فریدون دل آگنده بود

پر از داغ دل خسته  روزگار  همی رفت پویان بدان مرغزار

کجا نامور گاو برمایه بود  که بایسته بر تنش پیرایه بود

به پیش نگهبان آن مرغزار  خروشید و بارید خون بر کنار

بدو گفت کین کودک شیر خوار  زمن روزگاری به زنهار دار

پدروارش از مادر اندر پذیر  و زین گاو نغزش بپرور به شیر

مادر فریدون نماد مادرانی است که با تمام وجود، نگران جگر گوشه های خویشند.مادرانی که برای نجات فرزندان خویش روزان و شبان از پای نمی نشینند و آرام ندارند.مادرانی که شام را با دلهره از دست دادن فرزندان دلبند در بند خویش به صبح می آورند.

فرانک نماد تمام زنان دلخسته ی این سرزمین است .

مه چهرگان

تلویزیون سخنرانی کرزای را نشان می دهد در حالی که عکس هایی  بزرگ از او به دیوار زده شده است.عکس هایی در حالت های مختلف.مثل در آغوش گرفتن یک کودک ویا عکسی با کت و شلوار بدون کلاه همیشگی اش.یک عکس آن قدر بزرگ است که تقریبا تمام دیوار پشت سر وی را پوشانده است.به یاد روزگار گذشته می افتم که مردم علاقه مند بودند که عکس هایی بزرگ از خود را به دیوار خانه بچسبانند ناخودآگاه به یاد عکس پدر دوست دوران کودکی ام می افتم.پدر دوستم مردی با سری کاملا بی مو و چهره ای لاغر و زرد بود اما عکسی که از خود به دیوار زده بود او را مردی با موی پرپشت و چهره ای شاداب و لپ قرمزی نشان می داد و من در عالم کودکی همیشه با خود می گفتم که کویت از چه تکنولوژی پیشرفته ای برخوردار است که توانسته این چنین تغییر شگرفی را در چهره پدر دوستم انجام دهد!!!(پدر دوستم این عکس را در کشور کویت گرفته بود).اما به راستی رمز و راز این که بسیاری دوست دارند عکس هایی بزرگ از خود را به در و دیوار بزنند چیست.آیا عکس بزرگ را می توان نشانه خودخواهی دانست یا این گونه افراد بر این باورند که عکس بزرگ موجب جلب محبت  مردم و زیردستان شده و یا می تواند نمودار بزرگی آنان باشد؟!

و آیا امیرکبیر عکاس مخصوص یا رسانه خاصی داشت که این چنین در قلب مردم جای گرفته است؟؟

من خواب دیده ام

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز را دیده ام

وپلک چشمم هی می پرد

و کفش هایم هی جفت می شوند

و کور شوم

 اگر دروغ بگویم.

 

کسی می آید

کسی که مثل هیچ کس نیست،مثل پدر نیست،مثل انسی نیست،

مثل یحیی نیست،مثل مادر نیست

و مثل آنکسیست که باید باشد

و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است

و از برادر سید جواد هم

که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد

و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمی ترسد

و می تواند کاری کند که لامپ" الله"

که سبز بود:مثل صبح سحر سبز بود.

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ...

چقدر روشنی خوبست

چه قدر روشنی خوبست.

 

فروغ

بکشید ما را مردم ما بیدارتر می شوند

هر چند ضحاک پس از شنیدن تعبیر خواب خویش و آگاهی از این که روزی حکومت بی چون و چرایش به دست مردی و مردمانی برانداخته خواهد شد به جستجو و کشتار مردم بی گناه پرداخت اما زمانه و سنت الهی کار خود می کردند و فریدون پا به جهان گذاشت:

برآمد بر این روزگار دراز  کشید اژدها فش به تنگی فراز

خجسته فریدون زمادر بزاد  جهان را یکی دیگر آمد نهاد

ببالید بر سان سرو سهی  همی تافت زو فر شاهنشهی

جهان را چو باران به بایستگی  روان را چو دانش به شایستگی

همان طور که از بیت نخست برمی آید روزگاری طولانی باید بگذرد تا مقدمات نابودی  ظالم فراهم آمده و به تنگی و خواری خویش نزدیک شود و کسانی که خواهان نابودی ظالم اند نباید انتظار داشته باشند که در کوتاه مدت این امر میسر شود بلکه برای هرکار امکانات و شرایطی بایسته است که ضروری است فراهم گردد همان طور که تولد گاو برمایه برای پیروزی فریدون لازم و بایسته بود:

همان گاو کش نام برمایه بود  زگاوان ورا برترین پایه بود

زمادر جدا شد چو طاووس نر  به هر موی بر تازه رنگی دگر

شده انجمن بر سرش بخردان  ستاره شناسان و هم موبدان

که کس در جهان گاو چونان ندید   نه از پیر سر کاردانان شنید

اما ضحاک نیز در این میان بی کار ننشسته و سخت مشغول کشتار و قلع و قمع مردم است:

زمین کرده ضحاک پر گفت و گوی  بگرد جهان هم بدین جست و جوی

فریدون که بودش پدر آبتین  شده تنگ بر آبتین بر زمین

گریزان و از خویشتن گشته سیر  برآویخت ناگاه بر کام شیر

از آن روزبانان ناپاک مرد  تنی چند روزی بدو بازخورد

گرفتند و بردند بسته چو یوز  برو بر سرآورد ضحاک روز

 

متقاعد کردن دیگران

جای شما خالی، عید خوبی بود. ما این تعطیلات را تصمیم گرفتیم که به مسافرت طولانی نرویم بلکه جاهای دیدنی اطراف اصفهان مانند پل زمان خان و یا کاشان و نیاسر را برای دیدن برگزیدیم جاهای بسیار دیدنی.شاید برای آنان که در شمال کشور زندگی می کنند این مکان ها چندان هم جالب نباشد اما برای کسانی که در کویر زندگی می کنند این جاها مانند بهشت کوچک خداوند می ماند.البته  مردم سنگ تمام گذاشتند و تا می توانستند زباله می ریختند.به طور مثال خانواده ای که کنار رودخانه پرآب پل زمان خان نشسته بودند با خونسردی تمام کیسه آشغال خود را با چابک دستی از بالای توری های فلزی حایل رودخانه در آب انداختند.چون گاهی تذکر دادن به دعواهای آن چنانی می انجامد ترجیح دادم مانند پیامبر حکایت زیر تلاش کنم که خود چون آنان نشوم.

 

پیامبری به شهری رفت تا اهالی اش را به سوی خدا دعوت کند.

اول مردم از شنیدن گفته هایش به هیجان آمدند.اما کم کم دریافتند زندگی روحانی دشوار است برای همین از پیامبر فاصله گرفتند و پس از مدتی دیگر هیچ کس کنار او نماند.

مسافری دید که پیامبر تنها ایستاده و موعظه می کند پرسید:

-چرا مردم را به تقوا تشویق و از رذالت نهی می کنید؟هیچ کس این جا نیست که به حرف تان گوش بدهد.

پیامبر گفت:اول امیدوار بودم مردم را عوض کنم اگر امروز هنوز هم موعظه می کنم به این خاطر است که نگذارم مردم مرا عوض کنند!!!

ص205،قصه هایی برای پدران،فرزندان،نوه ها:پائولو کوئیلو