محفل ادبی

سلام دوستان

اگر خداوند یاریمان کند قرار شده است که از یکشنبه آینده یک محفل ادبی کوچولو در محله امان داشته باشیم. افرادی که قرار است دور هم جمع شوند معمولا خانم های خانه دار و بچه ها هستند.قرار است داستان خوانی و شاهنامه خوانی داشته باشیم.شاید کمی کار سختی باشد اما امیدوارم که خدای مهربان در کنارمان حضور یابد و یاری مان کند.

این را گفتم تا شاید شما هم تشویق شدید و چنین کاری را در محل زندگی اتان انجام دادید.

بال ها و ریشه ها

ضرب المثلی می گوید:« مبارک باد آن که می تواند به فرزندانش ریشه و بال ببخشد».

نیازمند ریشه دواندن هستیم.در دنیا جایی هست که در آن به دنیا آمده ایم، زبانی را آموخته ایم، و شنیده ایم که چه گونه پیشینیان ما از پس مشکلاتشان برآمده اند.مواردی پیش می آید که به خاطر این مکان احساس مسئولیت می کنیم.

باید بال داشته باشیم. بال ها افق های بی پایان خیال را به ما می نمایند، ما را تا رویاهای مان پرواز می دهند، به دوردست ها می برند.بال ها اجازه می دهند ریشه های هم نوعان خود را بشناسیم و از آن ها بیاموزیم.

مبارک باد آن که بال و ریشه دارد .

و نگون بخت  است آن که فقط یکی از این دو را دارد.

 

مطلب بالا از کتاب قصه هایی برای پدران، فرزندان ، نوه ها از پائلو کوئیلو می باشد 

به نظر شما بال را می توان اشاره به چیزی دانست؟

پرتو حقست آن معشوق نیست  خالقست آن گوئیا مخلوق نیست

نمی توانم زیبا نباشم

عشوه ای نباشم در تجلی ی جاودانه .

 

چنان زیبای ام من

که گذرگاه ام را بهاری نابه خویش آذین می کند...

چنان زیبای ام من

که الله اکبر

          وصفی ست ناگزیر

                             که از من می کنی.

 

شاید بسیار پیش آمده که  در شرح یک غزل عارفانه ، با این مطلب برخورد نموده اید که ، زن که معشوقی زمینی است را نمادی از معشوق آسمانی دانسته اند.

عرفا برا ین اعتقادند که« زن مظهر جمال و لطف خداست و آن دلربایی و حسن از آثار ظهور جمال لم یزلی است که در آن مظهر لطف، جلوه گری می کند.به بیانی دیگر زن ، خالق است چون؛ در مرد، عشق و محبت می آفریند و شوق دیار لقای خداوند بر می انگیزد و او را واله  ی پروردگار و طالب وصال معشوق الهی می کند.پس هستی زن ، مظهر خلاقیت خداوند است...

به گفته ابن عربی می توان گفت که محبت خداوند به آدم، شبیه محبت آدم به حوا است.یعنی حق، حضرت آدم را همان گونه دوست می داشت که حضرت آدم حوا را؛ و بنابراین آدم در عشق به حوا، از خداوند سرمشق می گرفت  و پیروی می کرد.به همین جهت، عشق روحانی مرد به زن، در واقع عشق وی به رب خویش است.»

مطالب بالا از کتاب بسیار پربار و خواندنی عشق صوفیانه نوشته استاد جلال ستاری است.کتابی که جهانی دیگر را در لذت بردن از شعرهای  بزرگان ایران زمین در نظرگاه شما جلوه گر می سازد.

شعر از: ص870 مجموعه آثار شاملو

 

غرور و تعصب؟

از مطب دکتر که بیرون آمدم دیدم فرصت مناسبی که برای خرید وسایلی که لازم دارم به مغازه ها سری بزنم از این جهت مناسب که چون وقتی بچه ها هستند ان قدر ورجه وورجه می کنند که آدم یادش می رود برای چه چیزی بیرون آمده است. با آن که  وسط هفته بود اما خیابان ها مملو از جمعیت بودند و مغازه ها پر از اجناسی که از دور به چینی بودنشان اشاره داشتند.بلوزهای رنگارنگ  و کیف های متنوع و... البته با کیفیتی پایین.انگار برای خرید به چین رفته بودم نه  چهارباغ اصفهان.

در حالی که خرید می کردم با خود گفتم ورود این اجناس تا چه حد به اقتصاد یک مملکت می تواند ضربه بزند؟چه چیزی موجب می شود که من نوعی دور از غیرتی گاندی وار این چنین حریصانه به خرید اجناسی بپردازم که بی تردید موجب عقب ماندگی اقتصاد کشور و فقر آیندگانم در آتیه می شود؟ چه کسی واقعا در این میان مسئول است؟ چه چیزی موجب می شود که ما این چنین دلزده از دنیای اطراف حتی به امور مهم ترین  مسئله یعنی کشوری که در آن زندگی می کنیم  بی توجه بمانیم؟

رفراندوم ضحاک

ضحاک که از کشتار مردم بی گناه بهره ای نبرده بود و همچنان در هراس خواب خویش که  از سرنگونی وی نشانی داشت،به سر می برد در این اندیشه شد که بتواند با تهیه طوماری نیکی خود را به اثبات برساند.او مانند همه ی ستم پیشگان چنین می اندیشید که مردم همه همانند اطرافیان چاپلوس و جیره خوارانش هستند بنابراین:

 

چنان بد که یک روز بر تخت عاج  نهاده به سر بر زپیروزه تاج
ز هر کشوری مهتران را بخواست   که در پادشاهی کند پشت راست
از آن پس چنین گفت با موبدان  که ای پرهنر با گهر بخردان
مرا در نهانی یک دشمنست  که بر بخردان این سخن روشن است
یکی محضر اکنون بباید نوشت  که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
نگوید سخن جز همه راستی  نخواهد به داد اندرون کاستی
ضحاک از زیردستان خویش می خواهد که بر عدالت ورزی و راستگویی وی شهادت دهند:
زبیم سپهبد همه راستان  برآن کار گشتند هم داستان
برآن محضر اژدها ناگزیر  گواهی نوشتند برنا و پیر

همه ی نان به نرخ روزخورها و زیردستان و کارمندان حکومت ضحاک از ترس نان و نام بر دروغ بزرگ ضحاک مهر تایید گزاردند و او را پاک ترین و بهترین فرزندان آدم خواندند اما تمام مردم ایران در این جیره خواران خلاصه نمی شدند به همین دلیل:

هم آنگه یکایک ز درگاه شاه  برآمد خروشیدن دادخواه
ستم دیده را پیش او خواندند  برنامدارانش بنشاندند
بدو گفت مهتر بروی دژم  که بر گوی تا از که دیدی ستم
خروشید و زد دست بر سر زشاه  که شاها منم کاوه دادخواه
تو شاهی و گر اژدها پیکری  بباید بدین داستان داوری
که گر هفت کشور به شاهی تراست  چرا رنج و سختی همه بهر ماست
که مارانت را مغز فرزند من  همی داد باید ز هر انجمن

ضحاک از سخن کاوه که چیزی جز آن که وی در سر داشت می اندیشید شگفت زده شد و برای آن که این افشاگری را خاتمه بخشد دستور داد تا فرزندش را به وی بازپس دهند و کاوه در عوض بر دادگری و نیک نامی وی را تایید نماید  اما:

چو برخواند کاوه همه محضرش  سبک سوی پیران آن کشورش
خروشید کای پای مردان دیو  بریده دل از ترس گیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی  سپردید دل ها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گواه نه هرگز براندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان زجای  بدرید و بسپرد محضر به پای..

و چنین شد که رفراندوم دروغین ضحاک به جایی نرسید و از آن پس همه ی دیکتاتوران و زورگویان تاریخ از شنیدن نام رفراندوم چون بید لرزیدند و هر کدام به بهانه ای از برگزاری رفراندوم خودداری نمودند.  

خانه ای بی پایبست

 

هست شب یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است.

باد،نوباوه ی ابر،از بر کوه

سوی من تاخته است.

 

هست شب هم چو ورم کرده تنی گرم دراستاده هوا،

هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.

با تنش گرم،بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

به دل سوخته ی من ماند

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!

هست شب. آری شب.

«این شعر توصیف بدبینانه و سمبلیک ناشی از یاس شاعری است که در تمام طول زندگی خود نگران اوضاع و احوال اجتماعی کشورش بوده است ...»

شعر بالا از شاعر بزرگ ایران نیما و توضیحاتی از دکتر تقی پور نامداریان است که در آن از اوضاع نابسامان ایران سخن رفته است. در هنگام خواندن این شعر و تفسیرهای مربوط به آن با خود می اندیشیم چرا اوضاع کشور ما از سال های دور تاکنون رنگ آرامش به خود ندیده است، آیا همه کشورها چنینند،چه معیارهایی کشورها را به عنوان کشوری خوب یا بد معرفی می کند،مردمان از زندگی و از حکومت ها چه می خواهند و هزاران سوال تکراری دیگر.

اما در پس این تفکرات یک چیز برای خودم آشکار شده و آن این است  که شاید و یا حتما ، در زمانه کنونی موفقیت ما در گرو این نیست که تنها به وضع کنونی توجه کنیم و از بد ایام ناله سر دهیم بلکه بهتر است یک صدا به کارهایی که برای داشتن جامعه ای بهتر می بایست انجام می دادیم و ندادیم بیاندیشیم.ما باید بیاموزیم که همدیگر را دوست بداریم و بهترین ها را برای هم بخواهیم. باید روی نداشته هایمان مکث کنیم و به داشته های پدرانمان ،داشته ها و دانسته های خویش را بیافزاییم. آیا این که در گذشته متمدن بوده ایم کافی است؟آیا در هیچ یک از خانه های ما محفلی ادبی و یا گفتگویی درباره ی موضوعات فرهنگ ساز انجام می پذیرد؟ آیا در خانه هایمان چیزی به نام کتابخانه وجود دارد؟فکر می کنید چه تعداد از مردم ایران در خانه خود جایی به نام کتابخانه دارند؟ چه تعداد از ما مردم ایران بهترین ها را برای دیگری می خواهد؟وهزاران مطلب دیگر.

بنابراین بایسته است که اگر نخواهیم میراث اندوه های تلخ پدرانمان که به ما رسیده برای فرزندانمان به جای بماند و دیگر قصه ی شب تلخ نیما در گفته های شاعران سال های آینده  تکرار نشود ، به نقص های اساسی کردار و گفتار و پندار خویش بیاندیشیم واز روی تن آسانی تنها در صدد پاک کردن صورت مسئله ها نباشیم و گرنه مصداق این شعر سعدی می شویم که:

خانه از پایبست ویران است   خواجه دربند نقش ایوان است.