هست شب یک شب دم کرده و خاک
رنگ رخ باخته است.
باد،نوباوه ی ابر،از بر کوه
سوی من تاخته است.
هست شب هم چو ورم کرده تنی گرم دراستاده هوا،
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
با تنش گرم،بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب. آری شب.
«این شعر توصیف بدبینانه و سمبلیک ناشی از یاس شاعری است که در تمام طول زندگی خود نگران اوضاع و احوال اجتماعی کشورش بوده است ...»
شعر بالا از شاعر بزرگ ایران نیما و توضیحاتی از دکتر تقی پور نامداریان است که در آن از اوضاع نابسامان ایران سخن رفته است. در هنگام خواندن این شعر و تفسیرهای مربوط به آن با خود می اندیشیم چرا اوضاع کشور ما از سال های دور تاکنون رنگ آرامش به خود ندیده است، آیا همه کشورها چنینند،چه معیارهایی کشورها را به عنوان کشوری خوب یا بد معرفی می کند،مردمان از زندگی و از حکومت ها چه می خواهند و هزاران سوال تکراری دیگر.
اما در پس این تفکرات یک چیز برای خودم آشکار شده و آن این است که شاید و یا حتما ، در زمانه کنونی موفقیت ما در گرو این نیست که تنها به وضع کنونی توجه کنیم و از بد ایام ناله سر دهیم بلکه بهتر است یک صدا به کارهایی که برای داشتن جامعه ای بهتر می بایست انجام می دادیم و ندادیم بیاندیشیم.ما باید بیاموزیم که همدیگر را دوست بداریم و بهترین ها را برای هم بخواهیم. باید روی نداشته هایمان مکث کنیم و به داشته های پدرانمان ،داشته ها و دانسته های خویش را بیافزاییم. آیا این که در گذشته متمدن بوده ایم کافی است؟آیا در هیچ یک از خانه های ما محفلی ادبی و یا گفتگویی درباره ی موضوعات فرهنگ ساز انجام می پذیرد؟ آیا در خانه هایمان چیزی به نام کتابخانه وجود دارد؟فکر می کنید چه تعداد از مردم ایران در خانه خود جایی به نام کتابخانه دارند؟ چه تعداد از ما مردم ایران بهترین ها را برای دیگری می خواهد؟وهزاران مطلب دیگر.
بنابراین بایسته است که اگر نخواهیم میراث اندوه های تلخ پدرانمان که به ما رسیده برای فرزندانمان به جای بماند و دیگر قصه ی شب تلخ نیما در گفته های شاعران سال های آینده تکرار نشود ، به نقص های اساسی کردار و گفتار و پندار خویش بیاندیشیم واز روی تن آسانی تنها در صدد پاک کردن صورت مسئله ها نباشیم و گرنه مصداق این شعر سعدی می شویم که:
خانه از پایبست ویران است خواجه دربند نقش ایوان است.