خواندیم که رفراندم دروغین ضحاک نتوانست او را از هراس تعبیر خوابش برهاند و کاوه ی دلیر محضر دروغین او را که عده ای جیره خوار خوار بر درستی آن گواهی داده بودند از هم درید و به پای سپرد.
با آن که خواندن بیت هایی که دلیری و آزادگی کاوه را نشان می دهد موجب غرور خواننده می شود اما بیت هایی که در پی آن می آید و خبر از وجود انسان های چاپلوس و متملق و دریوزه گر از دیرین ترین زمان ها تاکنون می دهد ، غمی ژرف و بی انتها را بر دل می نشاند.
این گفتگوی اطرافیان ضحاک است با وی پس از رفتن کاوه ی دلیر:
مهان شاه را خواندند آفرین که ای نامور شهریار زمین
ز چرخ فلک بر سرت باد سرد نیارد گذشتن به روز نبرد
چرا پیش تو کاوه ی خام گوی بسان همالان کند سرخ روی
همه محضر ما و پیمان تو بدرد بپیچد ز فرمان تو
همه ی ما آنقدر با این ادبیات و شیوه ی سخن گفتن آشنا هستیم که می توانیم به راحتی آن را به جملاتی امروزین بیان کنیم.
اما ضحاک در پاسخ نوکران خویش چنین می گوید:
کی نامور پاسخ آورد زود که از من شگفتی بباید شنود
که چون کاوه آمد ز درگه پدید نو گوش من آواز او را شنید
میان من و او ز ایوان درست تو گفتی یکی کوه آهن برست
ندانم چه شاید بدن زین سپس که راز سپهری ندانست کس
و به راستی هیچ کس از راز سپهر آگاه نیست.سپهری که گاه تقدیرش چنان است که مردمانی از درون اجتماع و با دست خالی بتوانند خونخوار متکبری چون ضحاک را از تخت نخوت و خودخواهی به زیر بکشانند.