چرب زبان شیرین سخن

سعدی استاد آسان سرایی ودلبری است ، چه کسی می تواند چون سعدی دل و جان را یک جا با خود ببرد؟

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی؟  یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی؟

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست    تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر، از دل بروند  تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته ی بیچاره گدای  پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند  سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

مردمان کلنگ به دوش

"اگر کارهای بسیار معمولی را خوب انجام بدهیم،نیازی نیست تا از دیگرانی که چنین می کنند، تمجید کنیم."

زمانی که به این جمله ی کتابی که در دست دارم ، می رسم از خواندنش نیمه منجمد شده و به فکر فرو می روم. با خودم می گویم به راستی اگر همه ی ما با تمام وجود این جمله ی ساده را درک می کردیم ،خودمان و کشورمان چه پیشرفت هایی که نمی کرد. به یاد روبان بری ها و کلنگ به دوشی هایی می افتم که این روزها بازار داغی دارد به طوری که حتی برای افتتاح انباری یک مدرسه و یا سرویس های بهداشتی مجموعه ی تفریحی، سیل آدم هاست که راه می افتد و سیلاب چاپلوسی و مداحی و تملق از سر و کول طرفین بالا می رود.

اگر همه ی ما عادت کنیم و بدانیم که کاری که انجام می دهیم وظیفه ی ماست ،وظیفه ای که وظیفه است نه چیز دیگر ،آیا فکر می کنید این اتفاقات مسخره را هر روز در رسانه ها و کوی و برزن می بینیم.

می گویند در روزگار گذشته مردی به نام ایسافو بود که تعدادی طوطی تربیت کرد و به آن ها آموخت که مرتب تکرار کنند: ایسافو خداست" و پس از مدتی طوطی ها را پرواز داد. طوطی های او در هر کجا این جمله را تکرار می کردند و نتیجه این شد که همه بر این باور شدند که :ایسافو خداست.

حال حکایات ماست از بس برای بی اهمیت ترین کارها دفتر و دستک راه انداختیم و برای انجام پروژه های چه بسا کوچک بر خود بالیدیم و کارهای بزرگ را به مردمان کوچک سپردیم،  بر این باور شده ایم که ...

جمله ی بالا از پائیلو کوئلیوست.

 

کاویانی درفش

کاوه با از هم دریدن محضر دروغین ضحاک  و شکستن طلسم پیروی کورکورانه از خواسته های او ، انقلاب خویش را آغاز نمود.

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه   برو  انجمن   گشت   بازارگاه

همی برخروشید و فریاد خواند   جهان را سراسر سوی داد خواند

کاوه  برای انقلاب خویش و گردآوردن مردم  به دورهم، همان زمان از چرمی که  به عنوان پیشبند آهنگری استفاده می نمود پرچمی ساخت و برپاکرد:

ازان چرم کاهنگران پشت پای    بپوشند  هنگام زخم  درای

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد   همانگه زبازار برخاست گرد

خروشان همی رفت نیزه به دست  که ای نامداران یزدان پرست

کسی کو هوای فریدون کند     دل از  بند ضحاک  بیرون   کند

بپویید کاین مهتر آهرمن است  جهان آفرین را به دل دشمن است

بدان بی بها ناسزاوار پوست     پدید آمد آوای   دشمن ز دوست

نکته ی قابل توجه این بخش، عکس العمل و کارکرد سریع کاوه است.یعنی می توان از این داستان چنین نتیجه گرفت که یک رهبر و پیش رو موفق باید بداند که لحظه ها برای موفقیت یک جنبش مهم و کارسازند و وی باید بداند که در کدام زمان چه عکس العملی را نشان دهد.شاید اگر کاوه  به موقع از این تاکتیک که  با چرم آهنگری خویش ،پرچمی بسازد استفاده نمی نمود در گردآوردن مردم و توجه دادن آنان به این امر مهم موفق نمی شد.

بر سرآنم که گر زدست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید

فیلم های pmc و فارسی1 رو می بینی؟

بله .فیلم های خیلی مزخرفی اند اما هرچه باشد از فیلم های ایران که همه اش گریه و زاری و بدبختی و خیانت و بیمارستان است بهتره.

اما فیلم های کانال های خارجی هم برای بچه ها خیلی بدند.همه اش نمایش ماچ و بوسه است آن هم به خنک ترین و بی مزه ترین وجهی.

می دانی قضیه چیه؟ همیشه خارجی و اعراب دلشان می خواست که ایران و فرهنگ ایران را از بین ببرند حالا هم از همین راه وارد شده اند.یک زمان با مواد مخدر،یک زمان هم با فیلم های بی سر وتهی که  بچه ها را به ابتذال می کشاند.

اصلا من فکر می کنم دست خودی ها هم با خارجی ها توی یک کاسه است.و گرنه چرا تلویزیون ایران باید اینقدر سریال های غم انگیز و پر از آه و ناله پخش کند که جوان ها جذب این طور برنامه ها بشوند.

گفتگوی دو خانم کناردستیم هم چنان ادامه دارد .به حرفهای آنان فکر می کنم.راستی اگر همه ی بدبختی ها زیر سر این غرب و شرق ذلیل مرده است ما در برابر این همه بدجنسی چه عکس العمل درست و منطقی و علمی و روانشناسانه انجام داده ایم.ما مادران و پدران چه قدر در جهت رشد و اعتلای فکری و فرهنگی فرزندانمان تلاش نموده ایم.

چرا کسی نمی تواند بچه های شرق و غرب را بد راه کند؟ اگر جواب این است که آن ها خودشان بد راه و کج اندیشند پس این همه پیشرفت علمی و فکری را چه کسی پیش میبرد؟

ناخودآگاه ذهنم متوجه جلسات کوچک  روزهای یکشنبه می شود.جلساتی که هرچند برای من کمی مشکل بود از این لحاظ که باید شعر و داستان را برای کسانی معرفی می کردم که  حتی نمی دانستند شاهنامه از کیست.از این که گفتگوهای ما بار علمی و دانستنی چندانی برایم نداشت و خودمانیم ..از این که هم نشینان من افرادی چندان تحصلیکرده و به روز نبودند. از این که با مدرک فوق لیسانس دانشگاه دولتی ام باید بنشینم و به داستان های کودکانه ای که بچه ها با خود می آوردند گوش بسپارم. اما وقتی دیدم که من به جای آن که مانند هزاران تحصیلکرده مدعی دیگر فقط آه و ناله سر دهم و زمین و زمان را در بی فرهنگ ساختن مردمم مقصر بدانم، دست به کاری چنین زده ام مایه خوشوقتی من می شد.وقتی دیدم فاطمه دختر نابینای جلسه امان با خوشحالی قول داد که داستان  هفته ی آینده را برای ما بخواند و بسیار زیبا در بحث های ما شرکت می کند کمی به خودم بالیدم.

 یادش بخیر دکتر موید شیرازی که می گفت اگر یک وقت کار خوبی انجام دادید لازم نیست با شکسته نفسی بیهوده از آن سخن بگویید بلکه با افتخار آن را بر زبان بیاورید.

 

راز سپهر

خواندیم که رفراندم دروغین ضحاک نتوانست او را از هراس تعبیر خوابش برهاند و کاوه ی دلیر محضر دروغین او را که عده ای جیره خوار خوار بر درستی آن گواهی داده بودند از هم  درید و به پای سپرد.

با آن که  خواندن بیت هایی که دلیری و آزادگی کاوه  را نشان می دهد موجب غرور خواننده می شود اما بیت هایی که در پی آن می آید و خبر از وجود انسان های چاپلوس و متملق و دریوزه گر از دیرین ترین زمان ها تاکنون می دهد ، غمی ژرف و بی انتها را بر دل می نشاند.

این گفتگوی اطرافیان ضحاک است با وی پس از رفتن کاوه ی دلیر:

مهان شاه را خواندند آفرین  که ای نامور شهریار زمین

ز چرخ فلک بر سرت باد سرد  نیارد گذشتن به روز نبرد

چرا پیش تو کاوه ی خام گوی   بسان همالان کند سرخ روی

همه محضر ما و پیمان تو     بدرد   بپیچد ز  فرمان  تو

 

همه ی ما آنقدر با این ادبیات و شیوه ی سخن گفتن آشنا هستیم که می توانیم به راحتی  آن را به جملاتی امروزین  بیان کنیم.

اما ضحاک در پاسخ نوکران خویش چنین می گوید:

کی نامور پاسخ آورد زود   که از من شگفتی بباید شنود

که چون کاوه آمد ز درگه پدید   نو گوش من آواز او را شنید

میان من و او ز ایوان درست  تو گفتی یکی کوه آهن برست

ندانم چه شاید بدن زین سپس  که راز سپهری ندانست کس

و به راستی هیچ کس از راز سپهر آگاه نیست.سپهری که گاه تقدیرش چنان است که مردمانی از درون اجتماع و با دست خالی بتوانند خونخوار متکبری چون ضحاک را از تخت نخوت و خودخواهی به زیر بکشانند.

گنداب

اندکی بدی در نهاد تو

اندکی بدی در نهاد من

اندکی بدی در نهاد ما...._

و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید.

آب ریزی کوچک به هر سراچه_ هرچندکه خلوت گاه عشقی باشد_

شهر را

از برای آن که به گنداب در نشیند

                                     کفایت است.

شاملو.مجموعه شعر.ص5۳3