داستان یک خانواده(1)

گفته شد که فریدون پس از پایان دادن به حکومت ستمگر و طولانی ضحاک، بر تخت سلطنت نشست و بار دیگر کشور ایران و ایرانیان زندگی آرام و بی دلهره ای را تجربه کردند.

سالیانی گذشت و فریدون از دو همسر خود صاحب سه فرزند پسر شد.پسرانی که بعدها فریدون قلمرو خویش را میان ایشان تقسیم نمود.داستان فریدون و پسرانش را به چند گونه می توان تفسیر نمود:

1-      این داستان می توان روایتی اسطوره ای از مهاجرت قوم ایرانی و چند پاره شدن آنان باشد.یعنی همان چیزی که در تقسیم بندی های نژادی چون "هند و اروپایی" و یا "هند و ایرانی" سخن می گویند.

2-      داستان انقلابی که پس از گذشت سالیانی از آن،به مصادره ی انقلاب و چند پاره شدن گروه های انقلاب گر انجامید

3-      داستان خانواده ای که بر اثر حرص و آز، روی به کینه جویی و ریختن خون همدیگر می آورند.

فریدون سه پسر داشت.به نام های سلم و تور ایرج.او پس از این که دختران سرو پادشاه یمن را برای پسران خویش به همسری گرفت تصمیم گرفت که قلمرو خویش را میان فرزندانش تقسیم نماید .هراس فریدون از این بود که مبادا پس از مرگ او فرزندانش برای رسیدن به تخت سلطنت ، با همدیگر به جنگ بپردازند و کینه و عداوت آنان را رودر روی هم قرار داده و موجب ضعف آنان و تسلط دشمنان بر ایرانیان شود.او روم و خاور زمین را به فرزندش سلم ،وترک و چین را به تور سپرد.(قابل توجه این که در گذشته خاور به معنای غرب  و باختر به معنای شرق بود  ولی بعدها این اسامی هر کدام به جهت مخالف خود اطلاق گردیدند). و سرانجام  پادشاهی  ایران زمین را به کوچکترین فرزندش ایرج داد.

نهفته چو بیرون کشید از نهان  به سه بخش کرد آفریدون جهان

یکی روم و خاور دگر ترک و چین  سیم دشت گردان وایران زمین

نخستین به سلم اندرون بنگرید  همه روم و خاور مر او را سزید

دگر تور را داد توران زمین   ورا کرد سالار ترکان و چین

از ایشان چو نوبت  به ایرج رسید  مر او را پدر شاه ایران گزید

هم ایران و هم دشت نیزه وران  هم ان تخت شاهی  و تاج سران

بدو داد کو را سزا بود تاج  همان کرسی و مهر وآن تخت عاج

اما در دنباله ی داستان می بینیم که برادران ایرج ناخشنود از این تقسیم ، سر به شورش می نهند.

آی آدم ها...

برای گرفتن پرونده ی دخترم به مدرسه ی سال گذشته اش  رفته بودم. مدرسه ی دو شیفته ای بود که هم دوره ی دبستان و هم راهنمایی در آن تشکیل می شد و روزی که به آن جا رفته بودم هر دو دفتر مدرسه مشغول به کار بودند. راهروهای مدرسه  چنان که معلوم بود در این چهارماه رنگ جارو به خود ندیده بودند و کف کلاس ها و راهرو از سیاهی و جرم نشسته بر آن ها به سیاهی زغال می مانست.همین طور که از راهرو رد می شدم ناخودآگاه به یاد مظلو میت معلم و مدیر مدرسه ای افتادم که مجبورند در طول تابستان هم  در چنین جای کثیفی رفت و آمد داشته باشند. پس از گذشتن از راهرو به دفتر مدرسه ی ابتدایی رسیدم.درست روبروی دفتر پله ایی قرار داشت که به طبقه ی بالا می رسید .پله هایی که گذشت زمان آن ها را ساییده و فرسوده ساخته است و بارها و بارها بچه های معصوم از روی آن لیز خورده بودند و سر و پا شکسته  راهی بیمارستان شده بودند.بارها خانواده ها با مدیر مدرسه صحبت نموده بودند که کمی از هزینه های پرداختی را به این امر اختصاص دهند و مدیر هر بار با آهی دردناک از کمبود هزینه ها گفته بود.خلاصه ی کلام  پس از عبور از همه ی این مناظر وارد دفتر مدرسه شدم.اما ناگهان برق زده  پای خود را واپس نهادم.آه خدای من چه اتفاقی افتاده.نکند مدتی که  در فکر وضعیت خراب مدرسه بودم به خواب هم رفته بودم؟نکند جنی علاءالدین مرا به دفتر باشکوه یکی از مدیران ارشد وزارت نفت آورده است؟یا این دفتر ،دفتر یک رییس جمهور است؟اما دوستان اشتباه نکرده بودم.دفتر، درست دفتر مدرسه ی ابتدایی بود.کف دفتر را سرامیک کرده بودند، میزهایی جدید و با ظاهری با پرستیژ جایگزین میزهایی پیشین شده بود.در و دیوار دفتر مدرسه از تمیزی و رنگ آمیزی خوب برق می زد و صندلی های  راحت و مرتب را در کنار دیوار به صف گذاشته بودند چند گلدان کوچولو هم در آن میان طنازی می کردند...و همه ی این ها درست چند قدم با پله هایی  که چنین اخمو و پیر به تکرار سر و دست بچه ها را می شکست فاصله  داشت.

با خودم گفتم کاش زمانی که  معلم ها ی مدرسه  ها از مظلومیت خویش داد سخن می دادند و بر سر و هر کوی و بازار از آن سخن می گفتند، کمی هم به فکر بچه های معصوم و مظلوم دانش آموز بودند.بچه هایی که هیچ کس به فکر آنان نیست و حتی شمع های روشن نیز مظلومیت انان را از تاریکی  بیرون نیاورده و نمایان نمی سازند.

پادشاهی فریدون

فریدون که بر تخت می نشیند ، نشانه های حکومت یک حکمران خوب کم کم چهره می نماید.غم و غصه ها از چهره ی مردم پر می کشند و دشمنی جای خود را به مهر و محبت و دوستی می دهد.دین به جای خود است و شادکامی به جای خود و از همه مهم تر این که فرزانگان به جای آن که بر جان خود چون بید بلرزند، شادکامان با یکدیگر به گفتگو می پردازند:

فریدون چو شد بر جهان کامگار  ندانست جز خویشتن شهریار

برسم کیان تاج و تخت مهی    بیاراست   با کاخ    شاهنشهی

بروز خجسته سر مهر ماه      به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

زمانه بی اندون گشت از بدی   گرفتند   هر کس ره  ایزدی

دل از داوریها بپرداختند      به آیین یکی   جشن نو  ساختند

نشستند فرزانگان شادکام       گرفتند هر یک ز یاقوت  جام

می روشن و چهره ی شاه نو   جهان نو ز داد و سر ماه نو

بفرمود تا آتش افروختند        همه عنبر و زعفران سوختند

پرستیدن مهرگان دین اوست  تن آسانی و خوردن آیین اوست

شما درباره ی قدرت چه می اندیشید؟

 

چند وقت پیش بود که کتابی می خواندم که در یکی از بخش های آن درباره ی قدرت بحث شده بود.نویسنده معتقد بود که هیچ کس به خودی خود قدرت تدارد بلکه این ما هستیم که به دیگران قدرت می دهیم و به همین دلیل است که قدرت و قدرتمندان در برابر افراد و یا گروه های مختلف معنا و کارکردهای متفاوت می یابند.

به طور مثال قدرت یک پدر در چشم فرزندش با قدرت همین فرد در مورد همسر و یا بستگان و دوستانش تفاوت دارد.

این مثال را می توان در سطوح دیگر جامعه نیز مشاهده کرد. فردی که این قدرت را دارد که به یک نفر زور بگوید ، نمی تواند در برابر فرد دیگری که قدرت زورگویی را به وی نداده است همین کار را انجام دهد. شاید گفته شود که ممکن است که خودداری آن فرد از دادن قدرت به فرد زورگو برای وی دردسرهایی درپی داشته باشد.

اما اول این که کدام کار در این دنیا بی دردسر و یا هزینه است؟

و دوم این که مسئله اینجاست که ثابت شود هر کسی که دارای قدرتی است این ما هستیم که این قدرت را به وی داده ایم.فکر می کنید تمام قدرتمندانی که  می شناسید قدرت خویش را از کجا آورده اند ؟همه ی ما انسان ها مانند هم زاده می شویم پس چرا تعدادی از ما برده می شویم و گروه دیگر ارباب.در حالی که در تاریخ  بسیار دیده اید که بردگانی که نخواسته اند قدرت اربابی را به طرف مقابل بدهند پیروز گشته اند و شاید خود دگر باره از نو اربابی.

خلاصه ی کلام این که دانستن این مطلب حداقل در زندگی روزمره بسیار به من کمک نموده و اعتماد به نفسم را اندکی بالاتر برده است.امیدوارم شما نیز از کسانی باشید که به آسانی کالای گرانبهای قدرت را به طرف مقابلشان واگذار نمی کنند.

من هم دست توده ام

 

شعری از شاملوی بزرگ برای شجریان محبوب

من هم دست توده ام

تا آن دم که توطئه می کند گسستن زنجیر را

تا آن دم که زیر لب می خندد

دل اش غنج می زند

وبه ریش جادوگر آب دهن پرتاب می کند

 

اما برادری ندارم

هیچ گاه برادری از آن دست نداشته ام

که بگوید "آری":

ناکسی که به طاعون آری بگوید و

نان آلوده اش را بپذیرد.