یک عاشقانه از سعدی
دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگست ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگست
برادران طریقت نصیحتم مکنید که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگست
دگر بخفیه نمی بایدم شراب و سماع که نیکنامی در دین عاشقان ننگست
چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم؟ مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگست
بیادگار کسی دامن نسیم صبا گرفته ایم و دریغا که باد در چنگست
به خشم رفته ی ما را که می برد پیغام؟ بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگست
بکش چنانکه توانی که بی مشاهده ات فراخنای جهان بر وجود ما تنگست
ملامت از دل سعدی فرو نشوید عشق سیاهی از حبشی چون رود که خود رنگست
امروز داشتم این غزل را می خواندم و سوالی که به نظرم آمد این بود که آیا هنوز هم عاشقان این چنین پر شر و شورند و یا عشق ها هم مثل غذاهای ما امروزی ها که دیگر از طعم مهربانی و بوی خوش غذای مادر بزرگها بی بهره اندُ بی رنگ و بو شده اند؟
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید