یک عاشقانه از سعدی

دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگست    ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگست

برادران   طریقت نصیحتم   مکنید        که توبه در  ره عشق آبگینه بر  سنگست

دگر بخفیه نمی بایدم شراب و سماع       که نیکنامی در دین   عاشقان   ننگست

چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم؟     مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگست

بیادگار   کسی دامن   نسیم     صبا       گرفته ایم و دریغا که باد در چنگست

به خشم رفته ی ما را که می برد پیغام؟    بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگست

بکش چنانکه توانی که بی مشاهده ات     فراخنای جهان بر وجود ما تنگست

ملامت از دل سعدی فرو نشوید عشق   سیاهی از حبشی چون رود که خود رنگست

امروز داشتم این غزل را می خواندم و سوالی که به نظرم آمد این بود که آیا هنوز هم عاشقان این چنین پر شر و شورند و یا عشق ها هم مثل غذاهای ما امروزی ها که دیگر از طعم مهربانی و بوی خوش غذای مادر بزرگها بی بهره اندُ بی رنگ و بو شده اند؟

یادداشتی کوتاه و فوری برای رییس جمهور محبوب

سلام اقای رییس جمهور

آقای رییس جمهور می خواستم به وسیله ی این نوشته موضوع مهمی را با شما در میان بگذارم و این که من تازگی ها کشف کرده ام که بیشتر مردم ایران  ضد انقلابند !! می دانید چرا ؟  به این دلیل که این روزها  به هر کجا که می روم  مردم از شما و نحوه ی مدیدریت کشور بد می گویند.باور کنید وقتی بچه ها را به پارک می برم یا در صف نانوایی و یا مشغول خرید روزانه هستم و هر جای دیگری که شما می توانید فکر کنید ، همه  آرام آرام ولی با ترس و زمزمه گونه از نارضایتی خویش  سخن می گویند.

همه ی آن ها می گویند آیا حالا که ایران در چنین اوضاعی است و تحریم ها فشار زیادی بر مردم وارد ساخته وکشور در آستانه اجرای طرح بزرگ اقتصادی است، طرحی که ممکن است بسیاری از خانواده ها را به زانو در بیاورد، لازم بود به سفری بروید که میلیون ها دلار برای مملکت و مردم خرج برداشته است؟

آن ها سوال می کنند ؛ این هزینه هایی که از خزانه و بیت المال  چنین بر باد داده می شود را  چگونه می توانید جبران کنید؟ آیا کار کشورما به جایی خواهد رسید که مانند کارتون رابین هود مجبور شوید مالیات ها را چند برابر سازید؟

 آن ها همه با خود می گویند چه زمان می توانیم از یک زندگی بی دغدغه بهره ببریم.زندگی ای که  برای به دست آوردن هر چیز چنین تحت فشار و سر در گریبان نباشیم.

از همه بدتر این که  آن ها تحت تاثیر تلویزیون های خارجی هستند و با دیدن این هشت نفری که  تازگی ها از طرف دولت منحوس آمریکا تحریم شده اند ، با خود می گویند که  این افراد این پول های هنگفت را از کجا آورده اند و مگر  آمریکا دشمن ما نبوده پس چرا این افراد سرمایه گذاریشان را در این کشور انجام داده اند؟ آن ها کمی به درستی راهپمایی هایی که رفته اند و در آن ها شعار داده اند "مرگ بر امریکا" شک کرده اند.

آقای رییس جمهور من هم مانند شما فکر می کنم که همه ی مردمی که اینگونه سخن می گویند ضد انقلابند و تحت تاثیر تلویزیون های خارجی قرار دارند که هر دم خبری را می گویند اما هر چه فکر می کنم نمی دانم ایا می شود همه ی آن ها را به زندان افکند شاید بهتر است دور تا دور ایران را مانند باغ پرندگان اصفهان حصاری بکشید تا هیچ کس را یارای فرار از دست قانون نباشد.

با آرزوی موفقیت برای شما

داستان یک خانواده(3)

هنگامی که فریدون از خواسته ی دو فرزند آزمند خویش آگاه می شود ، ان را با ایرج در میان می گذارد و سپس به وی چنین می گوید:

برادرت چندان برادر بود              کجا مر ترا بر  سر افسر بود

چو پژمرده شد روی رنگین تو       نگردد   دگر   گرد  بالین  تو

تو گر پیش شمشیر مهر آوری       سرت  گردد   آشفته   از داوری

گرت سر به کارست بپسیج کار       در گنج    بگشای   و   بربند بار

تو گر چاشت را دست یازی به جام    و گرنه خورند ای پسر بر تو شام

نباید  ز   گیتی   تو را  یار   کس     بی آزاری و راستی    یار   بس

 اما ایرج معصومانه چنین می گوید:

چو بستر زخاکست و بالین ز خشت  درختی چرا باید امروز کشت

که هرچند چرخ از برش بگذرد  تنش خون خورد بارکین آورد

چو دستور باشد مرا شهریار  به بد نگذرانم بد روزگار

نباید مرا تاج و تخت و کلاه  شوم پیش ایشان دوان بی سپاه

بگویم که ای نامداران من  چنانچون گرامی تن و جان من

به بیهوده از شهریار زمین  مدارید خشم و مدارید کین

دل کینه  ورشان بدین اورم  سزاوارتر زآنکه کین آورم

اما این معصومیت عاقبت چندان خوشی برای ایرج به ارمغان نمی اورد.هربار که این داستان را می خوانم با خود می گویم در این جا دانایی و عاقبت اندیشی فریدون بهتر است یا مهربانی و معصومیت ایرج؟ و به راستی چرا، گاه  دیو آز چندان قوی می شود که با یک فوت خود می تواند بنیان خانواده ای را فرو پاشد؟ آیا بنیان خانواده ها بیش از حد سست است و یا نیروی آزمندی بسیار قوی؟

فکر می کنم داستان ایرج و برادرانش داستان بسیاری از ماست.

غم زمانه

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم  به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

دیروز توی راه برگشتن به خانه، دخترم و هم کلاسی اش برایم تعریف می کردند که به وسیله ی دیتاشویی که مدرسه تازه خریداری کرده ،در زنگ ادبیات ، برایشان فیلمی از جبهه و جنگ پخش کرده اند.می گفتند که خانم معلم گفته شما باید به دقت به این فیلم نگاه کنید و شعرهایش را از بر شوید.بیچاره بچه ها عصبی شده بودند چون در صحنه ای بدن قطعه قطعه شده ی شهدا را که کفن پوش شده بود  را به نمایش گذاشته بودند. من نمی دانم چه سیاستی است که  موجب می شود برنامه ریزان ما اینگونه برای تعلیم و تربیت بچه ها برنامه ریزی کنند فقط این را می دانم که این کار نه تنها فایده ای ندارد بلکه موجب تنفر فرزندان و نسل های جدید از شهدا و رزمندگان می شود.بچه ها افسرده شده بودند و با لحنی بد و گزنده از این فیلم سخن می گفتند.

متاسفانه هیچ کس نمی خواهد بفهمد که دوران نصیحت گویی های رودرو گذشته است.اگر می خواهیم که فرهنگ جنگ و جبهه و دلیری های رزمندگانمان از ذهن بچه ها نرود باید راه های بهتری بیابیم.دنیای پیشرفته هیچ گاه با نشان دادن صحنه های وحشتناک جبهه و جنگ  و یا هر چیز دیگر به ترویج ان نمی پردازد بلکه با برنامه هایی که  بهترین روانشناسان و برنامه ریزان و اساتید دانشگاه بر روی ان ها فکر و نظر ارائه داده اند به این کار اقدام می کند. آن ها در قالب برنامه هایی شاد و یا کارتون ها و فیلم هایی با ظاهری زیبا و کودک پسند این کار را انجام می دهند. به یاد داشته باشیم که مردم یک کشور هیچ گاه دلاوری فرزندانشان را از یاد نمی برد نمونه اش را می توانیم در شعرهای حماسی که در خاطره مردم ایران مانده ببینیم ان ها یاد دلاورانشان را، هر چند که به صورت نامی مشخص و تاریخی نباشد،  در شعرها و سرودها و قصه هایشان حفظ کرده اند اما اگر بوق دستگاه تبلیغاتی هر دم در گوششان بدمد دیگر حافظه ای برایشان نخواهد ماند که بخواهد چیزی در آن حفظ شود.

بهتر است کمی به خود بیاییم و بهتر بیاندیشم و به گونه ای بهتر اقدام کنیم تا لازم نباشد که همواره چون بره ای، تنمان از گرگی به نام تهاجم فرهنگی بلرزد.

داستان یک خانواده(2)

پس از تقسیم  قلمرو فرمانروایی ایران توسط فریدون، پسران او ناخرسند از آن، وجود خویش را به دیو آز می سپرند و در پی راهی برای گرفتن انتقام می گردند:

بجنبید مر سلم را دل زجای  دگرگونه تر شد بآیین و رای

دلش گشت غرقه به آز اندرون   باندیشه بنشست با رهنمون

نبودش پسندیده بخش پدر  که داد او به کهتر پسر تخت زر

بدل پر زکین شد برخ پر زچین  فرسته فرستاد زی شاه چین

سلم به شاه چین که همان برادرش تور می باشد می گوید که من ازاین  تقسیم ناخشنودم و:

سزد گر بمانیم هر دو دژم   کزین سان پدر کرد بر ما ستم

بدین بخشش اندر مرا پای نیست به مغز پدر اندرون رای نیست

آنان سرانجام فرستاده ای را با پیامی که به قول فردوسی" شرمی از دیدگان پدر" در آن دیده نمی شد به سوی فریدون فرستادند و پدر خویش را به جنگ و خونریزی  تهدید نمودند. آنان به پدر خویش چنین پیام دادند که:

  ایا دادگر شهریار زمین       برین داد هرگز مباد آفرین

اگر تاج از آن تارک بی بها      شود دور و یابد جهان زو رها

سپاری بدو گوشه ای از جهان    نشیند چو ما از تو خسته نهان

و گرنه سواران ترکان و چین    هم از روم گردان جوینده کین

فراز آورم لشگر گرزدار          از ایران و ایرج برآرم دمار

وچنین می شود که آتش کینه و آز، درون خانواده ای شعله ور می شود و همه چیز را به نابودی می کشاند.

شعری از زنده یاد حسین منزوی

حماسه ای است که می آید، این صدا از کیست؟

از آن کیست اگر این صدا از آن تو نیست؟

حماسه ایست که می دانم و نمی دانم

که در صدای تو این درد،ته نشسته ی چیست؟

غم تو چیست که گویی پریچه ای غمگین

تمامی غم خود را در این ترانه گریست

تو از تمام دهان های شهر می خوانی

صدا یکی است، اگر حنجره هزار و یکیست

 

به وقت خواندن تو هر ستاره چشمی بود

که در سماع، ترا عارفانه می نگریست

تو خون گرم منی ، ای صدای جاری دوست!

من از تو زنده ام، ای  رود پر ترانه مایست

به ذره ذره ی من انعکاس می یابی

که در تسلسل خود تا همیشه خواهی زیست

حنجره ی زخمی تغزل .ص ۵۲.