دو روز دو مطلب

مطلب اول:

پنجشنبه دخترم را که به مدرسه رساندم در دفتر مدرسه منتظر خانم مدیر ماندم چون می خواستم درباره ی جلسه ی روز دوشنبه ی اولیا و مربیان و همچنین نمایشگاه کتاب مدرسه با او صحبت کنم. معلم ها یکی یکی سر می رسیدند و خوش و بش و چاق سلامتی می کردند که یکی از معلم ها در حالی که از شدت خوشحالی روی پا بند نبود گفت: می دانید که یکی از شهدای عراق همسایه ی مدرسه است.بعد با یکی دیگر از معلم ها گفتند: خوش به سعادتشان. کاش ما به جای ان ها بودیم  و این مطلب را با چنان لحنی می گفتند که من از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم.

همان موقع چیزی که به سرعت برق از ذهن من گذشت این بود که ایا بی انصافی نیست که جوانانی را که با عزم راسخ و ایمان و باور به ارزش ها زن و فرزند و خانواده را رها کردند و در برابر رعب و وحشت و تیرها و خمپاره های دشمن سینه سپر نمودند، جوانانی که بدون هیچ چشمداشتی به پاسداری از مرزهای کشور پرداختند و می پردازند را شهید بنامیم و کسی را هم که برای یک سفر زیارتی و سیاحتی خرامان خرامان  به کشوری دیگر پای گذارده و از بد حادثه  به وسیله ی بمب گذاری های انسان نما ها کشته شده ، شهید بنامیم. من به راستی برای خانواده هایی که عزیزانشان را در چنینی حمله های تروریستی از دست داده اند متاسفم و غم و درد آن ها را درمی یابم اما به نظرم خیلی بی انصافی می اید که چنان جوانانی را شهید بنامیم و چنین کشته شدگانی را نیز شهید.

شما چه فکر می کنید؟

مطلب دوم:

جمعه شب داشتم از شبکه ی سه افتتاحیه ی بازی های آسیایی چین را می دیدم. حرکات و نقش های زیبایی که به اجرا در می آمد من را برآن داشت که دخترم را مشغول انجام دادن تکالیفش بود را برای دیدن این برنامه فرا بخوانم.هنوز چند دقیقه ای به تماشای این برنامه  ننشسته بود که  پدرش به او گفت: دخترم بلند شو  برو درس هایت را بخوان این چیزها تو را به جایی نمی رساند و هیچ تاثیری برای آینده ات ندارد اما من مخالف این حرف بودم . به دخترم گفتم کمی که این برنامه را دیدی به درسهایت برس چون دیدن این برنامه به ما یاد می دهد که دیگر کشورها و قدرت های بزرگ برای قدرت نمایی از این چنین برنامه هایی استفاده می کنند .آن ها قدرت خود را با به نمایش گذاشتن توانایی های خویش در اجرای برنامه ای بزرگ ورزشی و یا تحقیقات علمی و پیشرفت در سطح جهان نشان می دهند نه این که پشت تریبون بروند و به طرف مقابل خود بد و بیراه بگویند و یا مانند پیرزن های کور و بی سواد مشت خود را گره کنند و به سر و سینه بکوبند و برای طرف مقابل مرگ ارزو کنند. دخترم تو باید بدانی که پیشرفت ها و توانایی های تو در زندگی است که دوستانت را شاد و دشمنان را خشمگین می سازد و گرنه  هیچ گاه رجز خوانی کسی که ضعیف است و از پای فتاده و یا در حال احتضار هیچ لرزشی را در دل دشمنانش ایجاد نخواهد نمود.

مدت زمانی است که می خواهم مطلب جدیدی بنویسم اما این روزها علاوه بر این که مشغله های زیاد و همکاری با مدرسه ی بچه ها مانع می شود حس و حالی هم برای نوشتن نیست.

داستان یک خانواده (4)

ایرج به نزد برادران خویش می رود و برادران بنا بر آن چه که مرسوم است  و برای ظاهر سازی، با سپاه خویش به پیشواز ایرج می روند و او را با خود به پرده سرای خویش می برند:

دو پرخاش جوی  با یکی نیک خوی  گرفتند پرسش نه بر آرزوی

 دو دل پر زکینه یکی دل به جای  برفتند هر سه به پرده سرای

نکته ای که در این قسمت داستان می تواند مورد توجه قرار بگیرد این است که سپاهیان سلم و تور ، با دیدن ایرج شیفته ی وی می گردند و او را شایسته ی تاج و تخت می دانند. یعنی قدرت و سلطه ی سلم و ایرج و تمام تلاش ها و ازمندی هایشان برای رسیدن به قدرت  بیشتر هرگز نتوانسته بود موجب پذیرفتن شایستگی آنان به عنوان فرمانروای واقعی و مردمی میان زیردستانشان شود و این چیزی است که در دنیای امروزی ما نیز مصداق می یابد بدین معنی که حاکمان هر کشور اگر انسان هایی نیک و مردمی باشند بی تردید مردم نیز با آنان همراه  خواهند شد و اگر جز این باشد نه زور و نه بوق های تبلیغاتی، آنان را دلنشین نخواهد نمود .

به ایرج نگاه کرد یکسر سپاه  که او بد سزاوار تخت و کلاه

 بی ارامشان شد دل از مهر او  دل از مهر و دیده پر از چهر او

سپاه پراگنده  شد جفت جفت  همه نام ایرج بد اندر نهفت

که هست این سزاوار شاهنشهی  جز این را نزیبد کلاه مهی

اما برادران ایرج مانند همه ی خودخواهان و خودکامان  از دیدن انتخاب مردم ، روی درهم می کشند و به جای اندیشیدن در کار خویش و برطرف نمودن نقص هایی که انان را این چنین در دل زیردستان خوار ساخته، در اندیشه کشتن برادر خویش بر می ایند و تاریخ پیر همواره شاهد به خون نشستن بزرگان به دست خودکامان مغرور بوده است.