داستان یک خانواده(5)
برادران ایرج با دیدن شیفتگی زیردستان خویش به ایرج، آشفته شده و با یکدیگر چنین می گویند:
به تور از میان سخن سلم گفت که یکی یک سپاه از چه گشتند جفت
سپاه دو شاه از پذیره شده دگر بود و دیگر به باز امدن
که چندان کجا راه بگذاشتند یکی چشم از ایرج نه برداشتند
از ایران دلم خود به دو نیم بود به اندیشه اندیشگان بر فزود
سپاه دو کشور چو کردم نگاه از این پس جز او را نخوانند شاه
اگر بیخ او نگسلانی زجای ز تخت بلندت کشد زیر پای
برین گونه از جای برخاستند همه شب همی چاره آراستند
فردوسی در این ابیات به زیبایی اندیشه نازیبای برادران ایرج رابه تصویر کشیده است.تصویرپردازی آن چنان روان است که گویی به راستی انسان به چشم می بیند.هنر شاعران بزرگ در این است که سخنانشان چون از دل بر می اید بر دل می نشیند.متاسفانه این روزها وقتی کتاب های فارسی دخترانم را ورق می زنم می بینم که در ان ها از شاعران بزرگ نشانی نیست و تدوین کنندگان کتاب ،با بدسلیقگی تمام اشعاری نازیبا از ناظمانی دست چندم را در کتاب ها آورده اند. کتاب ها و شاعرانمان نیز کم کم همان بلایی بر سرشان می اید که آوازخوانی مان بدان دچار شده، در کشوری که افتخاری چهره ی ماندگار آواز خوانی است چندان عجیب نیست که از بزرگان نشانی نباشد.خوب بگذریم.
برادران ایرج، با سرزدن آفتاب ، به نزد ایرج می شتابند ، و ایرج با مهرتمام به سوی آنان می رود.
چو از خیمه ایرج به ره بنگرید پر از مهر دل پیش ایشان دوید
برفتند با اوبه خیمه درون سخن بیشتر بر چرا رفت و چون
بدو گفت تور ار تو از ما کهی چرا برنهادی کلاه مهی
ترا باید ایران و تخت کیان مرا بر در ترک بسته میان
برادر که مهتر به خاور به رنج به سر بر ترا افسر و زیر گنج
آدم به یاد این مناظره های تلویزیونی می افتد هیچ کس در اندیشه ی آن نبود که با مهر و محبت و یکدلی مسائل را مطرح نموده و با بررسی مشکلات راه حلی برای آن بیابد بلکه بیشتر در فکر آن بودند که همدیگر را دزد جلوه دهند و دیگری را در نظرها خوار سازند.حالا پس از آن همه غوغا باز از عدالت و رافت سخن به میان می اید.
ایرج در پاسخ چنین می گوید:
بدو گفت کای مهتر کام جوی اگر کام دل جویی آرام جوی
من ایران نخواهم نه خاور نه چین نه شاهی نه گسترده روی زمین
بزرگی که فرجام آن تیرگیست برآن بر بزرگی بباید گریست....
اما راستی نزد برادران ایرج ارجمند نیست. و در پاسخ گفتار وی دست به خون او می یازند:
نیامدش گفتار ایرج پسند نبد راستی نزد او ارجمند
به کرسی به خشم اندر آورد پای همی گفت و برجست هزمان زجای
یکایک برآمد زجای نشست گرفت آن گران کرسی زر به دست
بزد بر سر خسرو تاجدار ازو خواست ایرج به جان زینهار
بارها و بارها این داستان را خوانده ام اما با این وجود هربار ارزو می کنم که برادران ایرج کرسی زر را بر سر وی فرود نیاورند اما هیچ گاه زمانه بر مراد من نگردیده است. بازهم خدا را شکر که در زمانه ما دیگر کسی شاهد آن نیست که در پاسخ راستگویی و راست کرداری، افراد بی گناه کشته شوند بلکه همه با ارامی و با منطقی مثال زدنی با هم به گفتگو و مباحثه می پردازند و بهترین ها را برای مردم و کشورشان می خواهند!
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید