روزی روزگاری

در جریان استیضاح مدرس از سردار سپه،روزی که سردار سپه برای جواب به مجلس آمد و پیش از تشکیل جلسه در ایوان ایستاد تا صدای زنده باد و مرده باد مزدوران خود را بشنود ودر واقع آن ها را سان ببیند،در همین اثنا مدرس سر رسید و مامورین فریاد کردند زنده باد سردار سپه.مدرس با بی اعتنایی عصای خود را به زمین زد و گردنش را کج کرد که مثلا باشد چه می شود؟

 بعد مامورین فریاد زدند که مرده باد مدرس.در اینجا مدرس قدی علم کرده متوجه جمعیت  تماشاچیان شد و عصا را رو به آن ها کرده و گفت:مردم بگویید زنده باد مدرس-اثر حرف و قوه ی جاذبه ی سید طوری جماعت را منقلب ساخت که همه فریاد زدندزنده باد مدرس. بعد از ان برای این که مدرس اظهار قدرت بیشتری بکند مجددا رو به جمعیت آورده کفت:مردم بگویید مرده باد سردار سپه-این بار بیش از بار اول مردم مجذوب و مرعوب سید شدند و فریاد کشیدندکه ؛مرده باد سردار سپه-مدرس پس از این پیروزی از پله ها بالا رفت و توی بالکن یخه ی سردار سپه را گرفته ، رو به مردم که بگویید صد بار مرده باد سردار سپه_صد بار زنده باد مدرس.جمعیت از رشادت و دلیری مدرس به هیجان آمده،همانطور فریاد زدند صدبار زنده باد مدرس-صدبار مرده باد سردار سپه.

سردار سپه  از این اهانت سخت برآشفت و با مدرس چنان گلاویز شد که می خواست سید را از بالکن به زیر بیندازد اما قائم مقام الملک و تیمور تاش مانع شدند.


نمی دانم با خواندن این حکایت چه احساسی به شما دست می دهد اما زمانی که خودم  به پایان آن رسیدم حس غرور و میهن دوستی و احساس غم  با هم در من شکل گرفت.حس غروری که در هر میهن دوستی با دیدن دلیری مدرس و مدرسان به وجود می اید و غمی که با توجه به این مطلب در دل می نشیند که چه قدر مردم ما در طول سالیان دراز گاهی حقیر می شوند که با ان که می دانند حق کیست و چیست اما بازهم برای ظالم هورا می کشند.   

این روایت در صفحه ی ۵۴۱ کتاب تاریخ بیست ساله ی ایران نقل شده است. 

داستان یک خانواده6

به کرسی به خشم اندر آورد پای    همی گفت و برجست هزمان زجای
یکایک برآمد ز   جای نشست         گرفت آن گران کرسی زر به دست
نیایدت گفت ایچ بیم از خدای        نه شرم از پدر خود همین است رای
مکش مر مرا کت سرانجام کار      بپیچاند از خون      من         کردگار
مکن خویشتن را ز مردم کشان     کزین پس نیابی ز من خود نشان
بسنده کنم زین جهان گوشه ای     به کوشش فراز     آورم توشه ای
به خون برادر چه بندی کمر            چه سوزی دل      پیر گشته  پدر
جهان خواستی یافتی خون مریز      مکن با    جهاندار    یزدان ستیز
سخن را چو بشنید پاسخ نداد          همان گفتن آمد همان سرد باد
یکی خنجر     آبگون     برکشید         سراپای او  چادر   خون   کشید
بدان   تیز   زهرآبگون    خنجرش        همی کرد چاک آن کیانی برش
فرود آمد از پای    سرو     سهی         گسست آن کمرگاه شاهنشهی
دوان خون از آن چهره ی ارغوان        شد    آن نامور    شهریار    جوان
این شعرها صحنه ی پایانی کشتن ایرج، جوان معصوم ایرانی به دست برادران بود.شما چه فکر می کنید آیا شما هم همچون ایرج می پندارید که سرانجام پروردگار انتقام خون بی گناهان را خواهد گرفت؟چه حکومت هایی را در تاریخ می شناسید که بدون خون ریختن فرمانروایی نیکی داشته اند؟آیا به راستی خون ریختن برای ثبات یک حکومت بایسته است؟ داستان ایرج یادآور مظلومیت چه کسانی می تواند باشد؟آیا اول ظالم به وجود آمده یا مظلوم؟به راستی نهایت قدرت طلبی انسان کجاست؟این سوالی است که بی تردید برای بسیاری از ما پیش امده .چه چیزی ظالم را سیراب نموده و او را از کشتار و ظلم و دروغ باز می دارد؟

پی نوشت:

دارم جلد های ابتدایی کتاب تاریخ بیست ساله ایران را می خوانم .تاریخ بدجور تکرار شدنی است درست مثل صورت های ما انسان ها.که خدا فقط گاهی با عوض کردن یک جفت چشم می تواند صورتی به ظاهر متفاوت بیافریند در حالی که اگر دقت کنیم همان ظاهر های تکراری قرن ها و سال هاست که باز و باز تکرار می شود.چه کسی می تواند ادعا کند که مردم کشور ما بسی خوشبخت تر و یا بدبخت تر از گذشته اند؟

حماسه 9دی-فتنه چیست و فتنه گر کیست؟!!

سال گذشته کمی مانده به انتخابات ریاست جمهوری بود و گرماگرم تبلیغات کاندیداها،که موسوی برای سخنرانی به مسجد سید اصفهان آمد.خیابان منتهی به این مسجد شلوغ و پرترافیک بود و جمعیت زیادی برای شنیدن سخنان او آمده بودند.جوانترها هیجان زده بودند و شعارهایی در حمایت این کاندیدا می دادند اما مسن ترها مشغول بحث و مباحثه بودند یکی از اقایانی که با چند نفر دیگر کمی آن طرف تر ایستاده بود و گویی موافق با این کاندیدا بود می گفت:دلیل موافقت من این است که می بینم در این مدت نه تنها وضع بهتر نشده که بدتر هم شده،به طور مثال من خودم در سازمان برق کار می کنم در دولت های گذشته حداقل یکی یا دوتا ایستگاه برق اضافه می شد ولی در این مدت تعدادی از ایستگاه های برق هم تعطیل شده است.راستش من چندان متوجه منظورش نشدم و بازهم حواسم متوجه سخنرانی جاری شد...
همه ی  اینها مقدمه ای برای سوالی که در ذهن دارم:به راستی اگر موسوی و کروبی که سال ها در خدمت نظام بوده اند یکدفعه چنین فتنه گر و ضد انقلاب شده اند پس چگونه می توان به دیگر مسئولینی که اکنون در حال خدمت هستند اعتماد نمود.اگر اینها که یکی نخست وزیر امام و دیگری از روسای قوای سه گانه بود تصمیم داشته اند که آتش به کشور بزنند چه جای اعتماد به دیگران است؟چه کسی می تواند مشخص کند که،کی بد است و که خوب؟آیا مردم همیشه می توانند حماسه ی 9دی به راه بیندازند و فتنه گران را سرجای خود بنشانند.معیارهای شناخت فتنه گران چیست؟و ایا اگر مردم هم اینک متوجه شوند که فتنه گری صاحب قدرت در راس امور است می توانند کاری کنند و او را سرجای خود بنشانند؟
  سوال ها بی شمار است و پاسخ ها حداقل برای من عامی دور از دسترس.اما تنها چیزی که با تمام وجود می خواهم سربلندی کشورم و خوشبختی مردم آن است.  

4=2+2

 سلام دوستان.چند وقتی بود که مطلبی ننوشته بودم راستش به این دلیل نبود که حرفی برای گفتن نباشد بلکه تمام این روزها در معنا و مفهوم این مطلب مانده ام که چگونه می شود که وقتی بنزین گران شده،گازوییل گران شده،برق و آب و گاز و خلاصه همه ی چیزیهایی که تا چند وقت پیش به آن ها یارانه تعلق می گرفت و اکنون به قیمت واقعی ارائه می شود ،تغییر قیمت داده اند و لی گفته می شود که دستور داده شده که از گران شدن کالاهای مصرفی مردم جلوگیری شود و نمی دانم چندهزار نفر را هم برای بازرسی بسیج کرده اند.پس مغازه داری که اجناسش را با بنزین لیتری 700و یا گازوییل می آورد این اضافه قیمت سوخت را که به کالایش اضافه شده چگونه باید جبران کند حالا سر این نخ سوال را بگیرید و به همه ی خدمات و کالاها بکشانید.از یک طرف لازم است که باور داشته باشیم!!! که کسی از  مسئولین حرف نابجا و الکی نمی زند و از طرف دیگر در حل این مسئله مانده ام. خواهش می کنم اگر کسی جوابی برای این معما دارد برای ما نیز بیان بفرماید.زمانه ی عجیب و غریبی شده.به قول پیرزن همسایه:ننه آخرالزمونه