داستان یک خانواده7
جلادان و زورگویان و ناجوانمردان همیشه بوده اند.کسانی که برای یکی دو روز حکومت بیشتر از هیچ جنایتی برای سرکوب مردم خویش خودداری نکرده اند.زندان ها و اعدام ها و کشتارها و صدها راه و روش زشتی که گاه با لایه ای از قانون پوشیده می شود همواره در کارکرد اینگونه حاکمان و زورگویان دیده می شود تاریخ هیچ گاه بدون دیکتاتور و زورگو نبوده چنان چه گویی خداوند اصل و اساس آفرینش مردمان و زندگی انان را بر این مبنا قرار داده است اما جالب این است که در کنار چهره کریه دیکتاتوران و سیاهی حضور انان روزنه های امیدی نیز همواره از حصارهای سیاه وحشت خودنمایی می کرده است. ودرست به همین دلیل است که پس از کشته شدن ایرج بی گناه و پاک،داستان سرایان ایرانی نوزادی از نسل ایرج را در شبستان وی جای می دهند تا امید همچنان جریان داشته باشد.
برآمد برین نیز یک چندگاه شبستان ایرج نگه کرد شاه
یکی خوب چهره پرستنده دید کجا نام او بود ماه افرید
که ایرج برو مهر بسیار داشت قضا را کنیزک ازو بار داشت
نوزاد متولد شده دختر است.بنابراین پس از چندی که به ارام و ناز پرورده شد و هنگام شوی کردن وی رسید او را به پشنگ یکی از گرانمایگان ایرانی دادند و از وی پسری به دنیا امد که او را منوچهر نام نهادند.
یکی پور زاد آن هنرمند ماه چگونه سزاوار تخت و کلاه
چو از مادر مهربان شد جدا سبک تاختندش به نزد نیا
جهان بخش را لب پر از خنده شد تو گفتی مگر ایرجش زنده شد
منوچهر به دنیا آمد تا داستان ایرج در کنار تلخی چیرگی ظلم و ستم نوید بخش روزهای شاد وسرسبز نیز باشد.
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید