این مطلب تقدیم به همشهری هایم در بندردیلم آنجا که بزرگداشت فروغ ممنوع است
من این شعر فروغ را خیلی دوست دارم .یک داستان کوتاه و کامل است.با همان فراز و فرودها و نقطه اوجی وپایان غافلگیرکننده ای که از یک داستان انتظار می رود:
لای لای ،ای پسر کوچک من
دیده بربند که شب آمده است
دیده بر بند، که این دیو سیاه
خون به کف،خنده به لب آمده است
سر به دامان من خسته گذار
گوش کن بانگ قدم هایش را
کمر نارون پیر شکست
تا که بگذاشت برآن پایش را
آه،بگذار که بر پنجره ها
پرده ها را بکشم سرتاسر
با دوصد چشم پر از آتش و خون
می کشد دم به دم از پنجره سر
از شرار نفسش بود که سوخت
مرد چوپان به دل دشت خموش
وای ارام که این زنگی مست
پشت در داده به آوای تو گوش
یادم آید که چو طفلی شیطان
مادر خسته ی خود را آزرد
دیو شب از دل تاریکی ها
بی خبر امد و طفلک را برد
شیشه ی پنجره ها می لرزد
تا که او نعره زنان می اید
بانگ سرداده که کو آن کودک
گوش کن،پنجه به در می ساید
نه برو دور شو ای بد سیرت
دور شو از رخ تو بیزارم
کی توانی برباییش از من
تا که من در بر او بیدارم
ناگهان خامشی خانه شکست
دیو شب بانگ برآورد که آه
بس کن ای زن که نترسم از تو
دامنت رنگ گناهست، گناه
دیوم اما تو زمن دیو تری
مادر و دامن ننگ آلوده!
آه بردار سرش از دامن
طفلک پاک کجا آسوده؟
بانگ می میرد و در آتش درد
می گدازد دل چون آهن من
می کنم ناله که کامی ،کامی
وای بردار سر از دامن من
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید