داستان یک خانواده9
سال نو مبارک.امیدوارم که تعطیلات خوبی راپشت سر گذاشته باشید.راستش ما هم برای عید به مسافرت رفتیم بد نبود اما طبق معمول حرص خوردن ها هم زیاد بود.آدم وقتی آرامگاه فردوسی را می بیند که بعد از این همه سال که از ساختنش می گذرد نه تنها بهتر نشده بلکه روز به روز ظاهری نابسامان تر می یابد چطور می تواند غمگین نشود.جالب است که متولیان امر خیلی راحت و بدون هیچ عذاب وجدانی نام کسی را که بنیانگذار این مقبره برای فردوسی بزرگ در سال های گذشته بوده را پاک نموده و تعدادی کلمات مغشوش و بی معنی به جای آن قرار داده اند.یکی نیست بگوید شما با حذف نام هایی که در تمام تاریخ هاثبت است چیزی از نام نیک یا کار بزرگ کسی نمی کاهید و یا بر نام کسی نمی افرایید مردانگی در ان است که خود کاری بهتر در این مکان انجام می دادید تا مردم با دیدن کار نیک شما کار دیگران را بدون پاک کردن نامشان از یاد می بردند.خلاصه به همه ی این ها دیدن مناظری از زباله هایی که مردم هردم از ماشین هایشان در راه های سبز شمال می ریختند و انباشت زباله در طول مسیر را هم بیفزایید.
بگذریم و به شاهنامه خوانی مان بپردازیم:
سلم و تور پس از این که از فریب فریدون در فرستادن منوچهر به نزد آنان ناامید گشتند در تدارک حمله به ایران برآمدند:
زلشکر سواران برون تاختند زچین و زخاور سپه ساختند
زخاور دولشکر به ایران کشید به خفتان و خود اندرون ناپدید
به فرمان فریدون ،منوچهر برای رویارویی به آنان آماده می گردد .در این جا فردوسی به شیوایی تمام آماده شدن منوچهر و رویایی هردو سپاه و جنگ های آنا را به تصویر می کشد .و از تاکتیک های نظامی آنان همچون جاسوس فرستادن و شبیخون زدن و دشمن را در محاصره گرفتار نمودن و هم چنین از انواع سلاح های جنگی آن زمان سخن می گوید.برای اطلاع بیشتر می توانید به جلد اول شاهنامه داستان فریدون مراجعه نمایید.
به هر حال سرانجام ابتدا تور به دست منوچهر گرفتار و کشته می شود:
برآورد شاه از کمین گاه سر نبد تور را از دو رویه گذر
عنان را بپیچید و برگاشت روی برآمد زلشکر یکی های و هوی
دمان از پس ایدر منوچهر شاه رسید اندر آن نامور کینه خواه
سرش را هم آنگه زتن دور کرد ددو دام را از تنش سور کرد
و سپس سلم نابکار را به سزای عمل خویش می رساند:
رسید آنگهی تنگ در شاه روم خروشید کای مرد بیداد و شوم
بکشتی برادر زبهر کلاه کله یافتی چند پویی به راه
یکی تیغ زد زود بر گردنش بدو نیمه شد خسروانی تنش
بفرمود تا سرش برداشتند به نیزه به ابر اندر افراشتند
منوچهر سر هر دو را به نزد فریدون می فرستد و فریدون از یک طرف خدا را سپاس می گوید که انتقام خون فرزند بیگناهش را گرفت و از طرف دیگران گریان و نالان از این بود که بر اثر آز فرزندان ،سه پسر برومند خویش را از دست داد.او پس از آن تاج و تخت را به منوچهر می سپارد و خود در حالی که سر سه فرزند را در آغوش داشته جهان را ترک می گوید.
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید