کاش...

حتما شماهم بارها این ضرب المثل و یا عبارت را شنیده اید که می گوید :قربان برم خدا را یک بام و دو هوا را.
نمی دانم چرا با دیدن کشتارهای بحرین و سوریه به یاد این جمله و داستان بامزه اش می افتم.
هروقت می بینم که قدرتمندان چه آسان بر روی مردم گلوله می بندند با خودم می گویم مگر این ها خبر ندارند که مادران این بیچاره ها با چه زحمتی فرزندانشان را به این سن رسانده اند چه شب و و روزها که چشم بر هم نگذاشته اند چه روزهایی که با شادمانی برایشان جشن تولد گرفته اند و یا لباس مدرسه بر تن انها پوشانده اند با گریه هایشان گریسته اند و با خنده هایشان خندیده اند.
به یاد تمام لحظاتی می افتم که با کودکانم گذرانده ام و تمام آرزوهایی که برایشان دارم.به یاد روزی می افتم که باران شش ماهش بود و به خاطر تب شدید می بایست در بیمارستان بستری شود و من با آن که خودم در تب می سوختم حاضر نبودم از کنار بسترش دور شوم.به یاد لبخند و شیرین زبانی های دخترانم می افتم و یا شیطنت هایی که گاه من را بسیار عصبانی می کرد و پچ پچ های درگوشی اشان که به هم می گفتند نگران نباش مامان زود فراموش می کند...
کاش قدرتمندان دنیا فقط شبی مادری کرده بودند ان وقت شاید به این اسانی بر روی فرزندان دیگران آتش نمی گشودند.

داستان های شاهنامه:تولد زال

در دنباله ی داستان های شاهنامه به داستانهایی می رسیم که در دوران فرمانروایی منوچهر شاه به وقوع می پیوندد.داستان هایی خواندنی و شنیدنی و پر از پند و حکمت.متاسفانه در این روزگار به اصطلاح رواج روشنفکری مردم ما بسیار از پشتوانه ی فرهنگی خویش فاصله گرفته اند و ما مصداق آن حکایت شده ایم که می خواست ابرویش را درست کند ،زد و چشمش را هم کور کرد.قشر روشنفکری ما که توجه به رمان هایی به سبک غربی را ملاک پیشرفتگی و برتری می دانست عجولانه به ان سمت روی آورد بدون ان که به عواقب کم توجهی به متون گذشته بیاندیشد متونی که هیچ گاه چیزی جای خالی آن ها را در میان عوام پر نکرد و این شد که در عصر تکنولوژی های پیشرفته و تفکرهای پیچیده ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم و مردمی با حداقل اطلاعات و  کمترین میزان مطالعه داشته باشیم.مردمی که ناآگاهانه اوقات خویش را یا با تماشای برنامه های ماهواره پر می کنند و یا چادر به سر و گیوه در پای از این مجلس روضه خوانی به مجلس دیگر پای می گذارند.بگذریم
دوران حکومت منوچهر، آغاز حضور پهلوانان بزرگ شاهنامه است.و داستان های شاهنامه از اسطوره ی محض خارج شده وبا حوادث و رویدادهای پهلوانی در می آمیزد..منوچهر پس از فریدون بر تخت می نشیند و در نخستین سخنان خود، خویش را پادشاهی با صلابت که داد و آیین و مردانگی و خشم و کین را با هم دارد معرفی می نماید.خشمی که برای دشمنان است و مهری که برای دوستان:
منوچهر یک هفته بادرد بود   دو چشمش پراب و رخش زرد بود
به هشتم بیامد منوچهرشاه      بسربر نهاد ان کیانی کلاه
چو دیهیم شاهی به سر برنهاد   جهان را سراسر یکی مژده داد
بداد وبآیین و مردانگی  بنیکی و و پاکی و فرزانگی
منم گفت بر تخت گردان سپهر  همم خشم و جنگست و هم داد ومهر
یکی از رویدادهای مهم دوران منوچهر،تولد زال فرزند سام است.سام یکی از پهلوانان دربار منوچهر است که تا زمان به دنیا امدن زال هنوز فرزندی نداشته و مشتاقانه چشم انتظار تولد فرزند خویش بوده است.حال داستان را از زبان شیرین فردوسی آغاز می کنیم:
کنون پرشگفتی یکی داستان  بپیوندم از گفته باستان
نگه کن که مر سام را روزگار  چه بازی نمود ای پسر گوش دار
نبود ایچ فرزند مر سام را      دلش بود جوینده کام را
نگاری بد اندر شبستان اوی  زگلبرگ رخ داشت وز مشک بوی
از ان ماهش امید فرزند بود که خورشید چهر و برومند بود
زمادر جدا شد بران چند روز   نگاری چو خورشید گیتی فروز
به چهره چنان بود تابنده شید  و لیکن همه موی بودش سپید
    کودک که متولد می شود چهره ای زیبا دارد اما تمام سر و روی او سفید و بی رنگ است یعنی همان چیزی که هنوز هم مردم افرادی با این مشخصات را زال می خوانند... 

نرود میخ آهنین در سنگ

دیروز جلسه روسای انجمن اولیا منطقه پنج اصفهان بود هرچند تجربه سال های گذشته به خوبی نشان داده بود که این جلسه هم چیزی در حد جلسات گذشته و جلسه ای فرمالیته و زورکی است اما شال و کلاه کردیم و با یکی دیگر از اعضای انجمن به محل گردهمایی رفتیم.با دیدن رییس آموزش و پرورش کمی خوشحال شدیم و با خود گفتیم که به به امسال که ایشان تشریف آورده اند بی تردید جلسه ای پربارتر خواهیم داشت .اولین سخنران هم خود ایشان بودند که با کلی سلام و صلوات پشت تریبون رفتند و انتظار ما منتظران را به پایان اوردند اما فکر می کنید رییس آموزش پرورش در طول نیم ساعت صحبت از چه چیزی صحبت کرد و یا چه نکات و راهکارهایی را ارائه فرمود؟الساعه عرض می کنم.خدا شاهد است که دقیق مثل یک آخوند روضه خوان به مدت بیست دقیقه در وصف مصائب حضرت زهرا روضه خواند و بغض به گلو آورد و تازه آخر کلامش بود که یادش آمد که بچه ها و دانش آموزان مشکلات تربیتی دارند و مورد تهاجم فرهنگی قرار گرفته اند و بعد هم گفت البته اشکال از ماست که از امکانات به خوبی استفاده نکرده ایم و مدیریت خوبی نداشته ایم وگرنه- دوباره در حالی که بغض کرده بود- قربان اغا اباعبدالله بروم ببینید که در دوماه محرم و صفر با مدیریت ایشان بچه های ما چه سربراه می شوند در همان حال من هم مانند دیگران چشمهایم چهارتا شده بود وبه یاد دختر پسرهای ژیگولی  افتادم که امسال ماه محرم می دیدمشان که به قول خودشان به حسین پارتی می رفتند.خلاصه بعد از ایشان هم یکی دو نفر دیگر از مسئولین آمدند و با استاد استاد کردن می خواستندچند تا هندوانه زیر بغل مابگذارند و دوباره حرفهای تکراری گذشته را تکرار کردند و اصلا به اعتراضاتی که از گوشه و کنار می شد توجهی نمی نمودند آخر سر برای خالی نبودن عریضه گفتند از خواهر ها و برادرها اگر کسی حرفی دارد  می تواند تشریف بیاورد و من هم که بنابر خصلت جنوبی بودن زود جوش می اورم از خدا خواسته پشت تریبون رفتم و گفتم تا کی می خواهید پشت سر هم برایمان سخنرانی کنید و از معضلاتی که همه ما از حفظیم سخن بگویید ما توقع داشتیم که مسئولین آموزش و پرورش از راهکارهایشان برای حفظ فرزندان و دانش آموزان از معضلاتی که در همه جا فراگیر شده بگویند اما متاسفانه هیچ خبری نشد ایا شما فکر می کنید هنوز هم می توان با روضه خوانی و درس احکام بچه ها را به راه راست هدایت کرد.مسئول جدید انجمن آموزش و پرورش چه طرح و راهکارهای جدیدی دارند. کسانی که به قول شما تهاجم فرهنگی می کنند برای مثال اگر بیست سال پیش برای من کارتون جزیره  گنج را می ساختند امروز آن را بنا بر نیاز روز به روز تر نموده و برای جلب فرزندان من تبدیل به کارتون سیاره ی گنج نمود ه اند اما ما هزاران سال است که حرف های یک شکل و تکراری را برای نسل های مختلف تکرار نموده ایم و خیلی چیزهای دیگر که راستش را بخواهید به خوبی به یاد ندارم چون در اوج هیجان و احساسات و عصبانیت بودم فقط می دانم چون حرف دل بسیاری از حاضران بود با تشویق آن ها روبرو شدم اما بازهم جلسه چون سالیان گذشته با قول و قرارهای پوچ و توخالی به پایان رسید