کاش...
حتما شماهم بارها این ضرب المثل و یا عبارت را شنیده اید که می گوید :قربان برم خدا را یک بام و دو هوا را.
نمی دانم چرا با دیدن کشتارهای بحرین و سوریه به یاد این جمله و داستان بامزه اش می افتم.
هروقت می بینم که قدرتمندان چه آسان بر روی مردم گلوله می بندند با خودم می گویم مگر این ها خبر ندارند که مادران این بیچاره ها با چه زحمتی فرزندانشان را به این سن رسانده اند چه شب و و روزها که چشم بر هم نگذاشته اند چه روزهایی که با شادمانی برایشان جشن تولد گرفته اند و یا لباس مدرسه بر تن انها پوشانده اند با گریه هایشان گریسته اند و با خنده هایشان خندیده اند.
به یاد تمام لحظاتی می افتم که با کودکانم گذرانده ام و تمام آرزوهایی که برایشان دارم.به یاد روزی می افتم که باران شش ماهش بود و به خاطر تب شدید می بایست در بیمارستان بستری شود و من با آن که خودم در تب می سوختم حاضر نبودم از کنار بسترش دور شوم.به یاد لبخند و شیرین زبانی های دخترانم می افتم و یا شیطنت هایی که گاه من را بسیار عصبانی می کرد و پچ پچ های درگوشی اشان که به هم می گفتند نگران نباش مامان زود فراموش می کند...
کاش قدرتمندان دنیا فقط شبی مادری کرده بودند ان وقت شاید به این اسانی بر روی فرزندان دیگران آتش نمی گشودند.
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید