؟؟
ظرف شیر را روی گاز می گذارم و برای درست کردن فرنی آن را مرتب هم می زنم.گرمای ملایم شعله ی آتش با بوی خوب شیر و برنج قاطی می شود و مرا بران می دارد که ارام و دردل خویش خدای را سپاس بگویم. می گویم :خدایا تو را شکر که بدون هیچ دغدغه ای می توان همین خوراکی ساده را برای فرزندانم تهیه کنم.می دانم که در کشورم و یا جای جای جهان بسیاری هستند که همین را هم ندارند.خدا را شکر که در کنار فرزندانم هستم ومادری بیمار در بیمارستان و یا مادری زندانی نیستم.نام زندان و یاد خدا مرا به چه اندیشه هایی نمی کشاند.می گویم خدایا تو را سپاس که سرنوشت من سیاستمدارشدن نبود. حرفه ای سخت و پر از مسئولیت.سیاستمدارانی که برای چند صباحی قدرت چه قدر حق الناس را برگردن می گیرند.به راستی اگر روزی خدا از یک نماینده پرسید که چرا با ان که رای و انتخاب مردم بود که تو را بر مسند نشاند،اما به هنگامی که می بایست از حق و خواسته آنان دفاع نکردی چه می گوید.اگر روزی از سیاستمداری پرسید:چرا در دنیا بندگانم را در تنگنا گذاشتی ؟شادی و ازادی را ازآنان گرفتی ،از آنان خواستی آن گونه که تو می خواهی بیاندیشند،بپوشند و راه بروند؟چه می گوید.چرا سرمایه های سرزمینشان را هدر دادی،چرا به خاطر دل خواسته های تو در رفتار با همسایگان،آنان در دلهره و ترس ازجنگ ها و کمبودها به سر بردند؟به راستی سیاستمدارن دنیا چه پاسخی خواهند داشت و یا خدا با انان چه خواهد کرد؟
فرنی شیرین را در کاسه ها می ریزم وآرزو می کنم که همه ی ما حتی سیاستمداران به گونه ای رفتار کنیم که لحظه های خوشی را در کنار پروردگارمان داشته باشیم.
در این وبلاگ اصل بر شاهنامه خوانی است اما گاه گاهی درباره ی موضوعات دیگر نیز سخن به میان می آید